X
تبلیغات
سوقند

سوقند

فرهنگی

http://teater5.blogfa.com

پنجمین جشنواره استان،

http://ketab-nkh5.blogfa.com/

پنجمین نمایشگاه بزرگ کتاب خراسان شمالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط سوقندی  | 

http://www.mohseni65.blogfa.com/

شعر ادب ایران زمین و نیشابور ابر شهر ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

درباره "ژوليده نيشابوري"

درباره "ژوليده نيشابوري"
Imageقسمتي از مقدمه استاد محمد باقر صدرا دبير انجمن ادبي فرهنگي اميركبير است كه در مقدمه‌ي برخي مجموعه‌هاي شعري انتشار يافته ژوليده نيشابوري منتشر مي‌شود . ژوليده هر چه هست همين استو نزديك به نيم قرن است او را مي‌شناسم و كاملا بر رفتار و كردار و روحيّات او آگاه هستم . ظاهر و باطن او يكي است ، نه خطّ عوظ كرد است و نه به مقتضاي حال و مقام شعر سروده است و به جرات مي‌توان گفت كه او حتی يك بيت نه براي آزردن كشي شعر گفته است نه براي شاد كردن و دلخوشي شخصي شعر سروده است . خط او مشخص و شفاف است . خط پيامبر (ص) و علي (ع) و ائمه‌ي اطهار عليهم السلام است . كه صد البته در خلال اين مدايح و مراثي حرف دلش را زده و از پند و اندرز و نصيحت كوتاهي نكرده است و در اين مجموعه تصميم گرفته است غزل‌هاي خود را از مدايح و مراثي جدا سازد كه بسيار كار شايسته و بجائي است . زيرا بسياري از مردم غزل‌هاي او را بيشتر دوست دارند و چه بهتر در مجموعه‌اي جداگانه عرضه شود .

هر آنكس از توانائي ، به خود مغرور مي‌گردد
سليمان گر بود ، محتاج لطف مور مي‌گردد

نظر مفكن تو باچشم حقارت بر تهي‌دستان
كه موري‌باعث پيروزي تيمور مي‌گردد

كه اهل فن متوجه هستند كه علاوه بر معني و مفهوم زيباي اين غزب كه دو بيت آن نقل شده ، چندين صنعت زيباي ادبي از قبيل جناس ، و مراعات نظير و زيبارت از همه صنعت تلميح است كه شاعر با اشاره به داستاني آن را در ذهن خواننده و يا شنونده زنده كند . مثل داستان تيمور و پيورزي او در جنگ با مشاهده تلاش يك مورچه ...

و يا در اين  غزل :

هر آن فردي كه دارد زر به عالم ، زور هم دارد
بلي هر كس كه دارد زور و زر ، مزدوري هم دارد

مخور هرگز فريب زرق و برق زر ، كه مي‌گويند :
اگر ويرانه دارد گنج ، مار و مور هم دارد

اگر بهرام گرو از گور آرد سر برون ، گويد :
كه هر صيّاد صيِادي به نام گور هم دارد
الی آخر ...

و نيز در غزلي ديگر :
دل غمديده‌ي ما در جان ، غمخوار هم دارد
براي راز دل ، دل محرم اسرار هم دارد

سخن بسيار دارد دل ز جور روزگار اما
اگر گويد سخن ، داند غلط بسيار هم دارد

نمي‌گويم به غير از حقّ به عالم ، گرچه مي‌دانم
كه گوش از بهر بشنيدن در و ديوار هم دارد

سر سبزم زبان سرخ ، آخر مي‌دهد بر باد
چرا ؟ چون حرف حقّ گفتن ،‌طناب دار هم دارد

هنوز اي مدعي! بهر طناب دار در عالم
علي در مكتب خود ، ميثم تمار هم دارد
الی آخر ...

و بالاخره راز و نيازش كه نقل مجالس و محافل است و دست به دست مي‌گردد و بارها از صدا و سيما پخش شده است ، بدون آنكه نامي از شاعرش ببرند :

دلت را خانه‌ي ما كن ، مصفا كردنش با من
به ما درد خود افشا كن ، مداوا كردنش با من

اگر درها به رويت بسته شد ، دل بد مكن باز آ !
در اين خانه دق الباب كن ، واكردنش با من

بيا قبل از وقوع مرگ روشن كن حسابت را
بياور نيك و بد را ، جمع  و منها كردنش با من

محمد باقر صدرا
http://www.deabel.ir/content/index.php?option=com_content&task=view&id=574&Itemid=558
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

محمد بن یحیی فتاحی (سیبک نیشابوری) و داستان حسن و دل

1388/02/15 ساعت 22:42

Sibak -e- Neyshaburi

The Poet and Writer of Persia

(Iran - Neyshabur)

محمد بن یحیی فتاحی، سیبک نیشابوری،

از شاعران معروف قرن نهم هجری، وفات: 853 هـ.ق.

محمد بن یحیی فتاحی (سیبک نیشابوری)، از شاعران و ادیبان معروف دوره‌ی تیموری (شاهرخ) در قرن 8 و 9 هجری بوده که در بسیاری از علوم زمان خود دست داشته است. سیبک گاه به تُفّاحی (تفاح: مرادف عربی «سیب») و گاه به فتاحی (فتّاح: احتمالا، مقلوب تفاح) تخلص می‌کرد و تخلص‌های دیگری چون «اسراری» و «خماری» را نیز بر او نوشته‌اند. آثار وی عبارت‌اند از: «دیوان اشعار» ، «ده نامه»؛ و مثنوی‌های «شبستان خیال» ، «حسن و دل» و «مثنوی دستور عشاق»، «گلستان لغات» «تعبیرنامه»، «روضه بوستان»، «خمریات»، «رساله البسه»، «اسرار نامه» یا «اسراری و خماری». فتاحی که در علوم ادبی و خط و خوشنویسی سرآمد بود در سال 853 هجری قمری درگذشت.

«حُسن و دل» یا «دستور عشاق» یا «قصه‌ی شاهزاده حُسن و شاهزاده دل‌» اثر منظوم مولانا محمد بن سیبک نیشابوری  است. حسن و دل که در سال 840 ق. به اتمام رسید، داستانی رمزی است که ماجرای عشق «شاهزاده دل»، «فرزند عقل‌» را به «شاهزاده حُسن»، «فرزند عشق» نشان می‌دهد که سر انجام، دل پس از طی مصائب گوناگون به وصال حسن می‌رسد. سیبک نیشابوری، همچنین از  منظومه‌ی «حسن و دل»، خلاصه‌ای به نثر مسجع فراهم کرده بود که از نمونه عالی عصر تیموری به شمار می رود. این خلاصه تا کنون چندین بار به زبان‌های مختلف چون ترکی، اردو، انگلیسی، فرانسه و آلمانی ترجمه شده است. 

*******

پیوندهای سودمند:

برگ نخست

متن داستان حسن و دل

واژه‌های دشوار داستان حسن و دل

تحلیل داستان «حسن و دل» سیبک نیشابوری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

تاریخ و جغرافیای شادیاخ در تاریخ بیهقی - احمد رضا سالم

شادياخ تا اوايل قرن سوم هجري، شادياخ باغي بود واقع در مغرب شهر كهن نيشابور و خارج از آن شهر . در سال 205 هجري كه عبدالله بن طاهر، شهر نيشابور را به پايتختي خود برگزيد ، بنا به در خواست اهالي، سپاهيان خود را از درون شهر به آن باغ انتقال داد و دستور داد مكاني جهت استقرار سپاهيان و عمارتي براي خودش در آن ساختند . پس از آن شادياخ به منزله ي دارالحكومه و دارالاماره ي نيشابور بود و تا اواخر قرن هفتم هجري كه شادياخ و نيشابور كهن به كلي متروك گرديد و اهالي به محل شهر جديد كوچيدند ، شادياخ آباد و معمور بود . حاكمان و اميران نيشابور همواره در شادياخ مسكن مي گزيدند و با اعمال سليقه هاي متفاوت ، فرمان بازسازي ، نوسازي و گسترش بناهاي حكومتي و سلطنتي شادياخ را صادر مي كردند . جنگ ها و زلزله هاي متعدد ، كه ويراني نيشابور و شادياخ را موجب مي شدند ، نيز ، زمينه ساز باسازي و نوسازي و تنوع معماري اين منطقه گرديدند . مروري بر تحقيقات گذشته : از آن جا كه شادياخ را نه به صورت يك شهر مستقل ، بلكه به عنوان يكي از محلات نيشابور كهن مي شناخته اند ، تاكنون كتاب يا منبعي به صورت مستقل به آن نپرداخته است . و تمام اطلاعاتي كه از شادياخ داريم از متون مختلفي به دست آمده كه يا به نوعي مربوط به نيشابور بوده و يا حاوي اطلاعات جغرافيايي و تاريخي است . روش تحقيق و مواد : مبناي كار ، اطلاعاتي است كه بيهقي در مورد شادياخ ارائه مي دهد . لذا با عنايت به آن داده ها و بررسي ديگر متون مرتبط و گزارش كاوش هاي باستان شناسي ، كه در سال هاي اخير صورت گرفته ، سعي شده است تا معرفي اجمالي و مختصري از اين شهر كهن سال و ديرپاي داشته باشيم . وضعيت جغرافيايي و اقليمي : « محوطه ي شادياخ در جبهه غربي نيشابور كهن و سمت جنوب شرقي نيشابور كنوني ، به فاصله ي حدود سه كيلومتري شهر نيشابور و 117 كيلومتري شهر مشهد و در موقعيت 36 درجه و 12 دقيقه ي عرض شمالي و 58 درجه و 48 دقيقه ي طول شرقي واقع شده و ارتفاع آن از سطح دريا 1193 متر است . محوطه در منطقه اي جلگه اي قرار گرفته كه در شمال به رشته كوه بينالود منتهي مي شود . هوا در نواحي جلگه اي نيشابور معتدل و در ارتفاعات بينالود سرد است . دره هاي متعدد دامنه ي رشته كوه بينالود ، سرچشمه ي نهرهاي پر آب بوده و آن نهرها علاوه بر آبياري زمين هاي كشاورزي دامنه ي بينالود ، در كانال هاي زير زميني يا ( قومش ها ) جريان مي يافته و در شهر كهن نيشابور و شادياخ نيز مورد استفاده ي اهالي قرار مي گرفته است . بر اساس متون تاريخي و جغرافيايي ، اين كانال ها در نيشابور از زير خانه ها مي گذشته و در حاشيه ي شهر ظاهر مي شده و مورد استفاده ي كشاورزي قرار مي گرفته است. در خانه ها، چاه هايي وجود داشته كه دسترسي به آب آن كانال ها را امكان پذير مي كرده و ساكنان مي توانستنه اند جهت نوشيدن از آن استفاده كنند . علاوه بر آن ، مسيل هايي نيز در اطراف شهر جريان مي يافته و آبرفت هاي آن مسيل ها ، زمين هاي كشاورزي مناسبي را ايجاد مي كرده اند . بنابراين آب كافي و خاك مرغوب و هواي معتدل و مساعد در نيشابور موجبات رونق اقتصادي و فرهنگي آن منطقه را فراهم آورده است . » ( 1 ) تاريخ و جغرافياي شادياخ : موضوع سخن ، اطلاعاتي است كه بيهقي در اثر ارزشمند خود ، كه امروز به نام تاريخ بيهقي مشهور است ، در مورد شادياخ ارائه مي دهد . از آن جا كه شادياخ در دوره ي طاهريان پايتخت و مركز حكومت بوده ، در دوره هاي بعد نيز همواره مورد توجه حكمرانان و سلاطين قرارگرفته ، به گونه اي كه نه تنها در متون مختلف ، از دوره هاي طاهريان تا اوايل تيموريان به شادياخ اشاره شده ، بلكه كاوشهاي باستان شناسي نيز اين موضوع راتأييد مي كند . دوره ي غزنويان نيز به عنوان يك سلسله ي تأثيرگذار بر فرهنگ و تاريخ نشابور و ايران از اين جريان مستثني نيست . به طوري كه از مطالعه ي تاريخ بيهقي ، كه در واقع روزشمار وقايع مهم و برجسته ي اين سلسله مي باشد ، درمي يابيم كه شادياخ محل وقوع حوادث گوناگون و برگزاري مراسم مختلف بوده است آن گونه كه در متون گوناگون آمده ، شادياخ در ابتدا باغ و تفريحگاهي باصفا بوده كه در فاصله ي نسبتا نزديك شهر كهن آن روزگار قراداشته است . در سال 205 هجري قمري عبدالله طاهر پس از ورود به نشابور آن جا را مركز حكومت خود و پايتخت قرارمي دهد . اما وجود لشگريان فراوان در شهر براي ساكنان مزاحمت هايي ايجاد مي كند ( 2 ) ، به اين منظور عبدالله طاهر دستور مي دهد تا در خارج از شهر ، حوالي مقر خود ، شادياخ ، اقامتگاهي براي لشگريان ساخته شود . بدين ترتيب شادياخ از شكل يك باغ و ارگ حكومتي خارج مي شود و به صورت يك مجموعه ي نظامي ـ مسكوني گسترده درمي آيد . از آن جا كه شادياخ به عنوان پايتخت ايران اهميت ويژه اي پيدا مي كند ، به مرور ساليان نيز پيوسته بر گستردگي و شهرت و اعتبار آن افزوده مي گردد . و اين شوكت و عظمت در واقع تا دوران ايلخانان مغول ادامه مي يابد . بر اثر زلزله اي كه در سال 669 ه . ق روي مي دهد ، شادياخ قابليت زيستگاهي خود را براي هميشه از دست مي دهد و چهره در نقاب خاك مي كشد . بر اساس آخرين يافته ها و پژوهش هاي باستان شناسي آثار معماري آخرين دوران اقامت در شادياخ مربوط به زمان ايلخانان مي باشد . اما نكته ي جالب توجه اين جاست كه علي رغم نابودي كامل شادياخ در هجوم ويرانگرانه ي مغول ، در دوران ايلخاني مجددا سربرمي آورد و البته نه چون گذشته ، كه اين موضوع را نيز شواهد باستان شناسي تأييد مي كند . چرا كه معماري آن بسيار سست بنيان و ناپايدار و با استفاده از مصالح ساختماني مستعمل شكل گرفته بود . و اين خود مي رساند كه ظاهرا اقامت امرا و حاكمان در شادياخ ظاهرا سنت بوده است وگرنه ضرورت ديگري در احياي شهري كه در اثر حمله ي مغول ويران گرديده است ، آن هم از سوي بازماندگان قوم ويرانگر مغول ، ديده نمي شود . « در همين قسمت بر روي كتيبه اي كلمه ي « لملك » ( براي پادشاه ) مشاهده گرديده كه برروي يك كاشي و يك قطعه سفال هم تكرار شده است و مي تواند مبين اين امر باشد كه بقاياي معماري موجو مورد بحث ( دوره ي ايلخاني ) بي شك از آن كاخ پادشاهي بوده است . » ( 3 ) به هرحال شادياخ را بايد شهري بدانيم كه در طول حيات خود ، كه شايد كم تر از 5 سده بوده است ، همواره به لحاظ اهميت و موقعيت خود ، تا حدودي به موازات نشابور زمان خود در حركت بوده ، به طوري كه در تاريخ بيهقي نيز مشهود است ، مسعود در سفرهاي خود به نشابور ، شادياخ را براي اقامت خود برمي گزيند . براي نمونه شواهدي از تاريخ بيهقي آورده مي شود : « اميرمسعود … چون به كرانه ي شهر رسيد فرمود تا قوم را بازگردانيد و پس سوي باغ شادياخ كشيد و به سعادت فرود آمد . دهم شعبان اين سال . ( 411 ه . ق ) و بناهاي شادياخ را به فرش هاي گوناگون آراسته بودند همه از آن حسنك وزير ، از آن فرش ها كه حسنك ساخته بود از جهت آن بناها ، كه مانند آن بناها كس ياد نداشت … ديگر روز در صفه ي تاج كه در ميان باغ است بر تخت نشست و بارداد ، باردادني سخت بشكوه . » ( 4 ) « و امير به نشابور رسيد روز پنج شنبه نيمه ي ماه ربيع الآخر بيست و هفتم ماه و به باغ شادياخ فرود آمد . » ( 5 ) « هژدهم محرم سلطان ( مسعود ) از هرات بر جانب نشابور تاخت و خواجه به هرات بماند با جمله ي عمال . و امير غره ي صفر به شادياخ فرود آمد و آن روز سرمايي سخت بود و برفي قوي . و مثال ها داده بود تا وثاق غلامان و سرايچه ها ساخته بودند به نشابور نزديك بدو . و دورتر قوم را فرود آوردند . » ( 6 ) « روز يك شنبه دو روز بمانده از صفر امير رضي الله عنه از سرخس برفت و به نشابور رسيد . روز شنبه چهارم ماه ربيع الاول و به شادياخ فرود آمد . » ( 7 ) « و امير مسعود رضي الله عنه از گرگان برفت روز پنج شنبه يازدهم ماه رجب و به نشابور رسيد روز دوشنبه هشت روز مانده از اين ماه و به باغ شادياخ فرود آمد . » ( 8 ) جايگاه شهري و اجتماعي شادياخ : با آن كه شادياخ در گذر زمان به شهري بزرگ بدل شد ، اما بيهقي اشاره اي به جزئيات اين شهر نمي كند و تنها در چند مورد به باغ يا قلعه ي آن اشاراتي دارد . اما با اندكي تأمل در ديگر متون درمي يابيم كه شادياخ تمام ويژگي ها و عناصر لازم در يك بافت شهري را دارا بوده است . آن گونه كه :  اطراف آن خندق داشته : «…. قبر اين دو بزرگوار در نشابور ، بر كناره ي خندق شادياخ بر طرف راه روضه ي تلاجرد ، در بناء يك صفه قوي به هم قريب است . » ( 9 )  داراي گورستاني جداگانه بوده : در اين گورستان نام آوران و بزرگان بسياري آرميده بوده اند : « منصور بن طلحه بن طاهر ، ابوالعباس اخو عبدالله طاهر و خليفه ي مرو و سرخس و مروالرود و كان عالما و هو مدفون به نيسابور بالشادياخ في محله محمدآباد . » ( 10 ) « شيخ مجدالدين بغدادي ، كه از خوارزم صندوق او را نقل نشابور كرده اند ، تربت او در شادياخ است . » ( 11 ) « شيخ فريدالدين عطار ، رحمه الله ، تربت او در شادياخ است . » ( 12 ) « محمد ابن اسلم بن زيد الكندي ، ابوالحسن التوسي ، توفي به نيسابور و دفن و في جنب اسحق بن راهويه في مقبره شادياخ . » ( 13 )  جايگاهي براي برپايي نماز عيد ( نمازگاه عيد ) : در اين خصوص اطلاعي به دست نيامد . تنها موردي كه از آن نام برده شده ، جايگاه گور قاضي محمود نيشابوري است كه به آن اشاره مي كنيم :. « امام بيان الحق ، قاضي محمود نيشابوري ، مصنف جمل الغرايب و غيره ، تربت او در جوار نمارگاه عيد در شهر شادياخ است . » ( 14 ) داشتن جايگاهي براي نماز عيد ، خود نشانگر بزرگي و گستردگي و جمعيت فراوان يك شهر مي باشد .  باغ شادياخ : با آن كه شادياخ در ابتدا باغي باصفا بود و به مرور در اطراف آن بناها و كوشك ها ساخته شد ، اما « باغ شادياخ » همچنان شناخته شده و مورد استفاده بود و هرگز در ميان شهر تازه ساز و گسترش يافته ي شادياخ ، گم نشد . آن گونه كه در متون مختلف بارها به باغ شادياخ اشاره مي شود : « اميرمسعود … چون به كرانه ي شهر رسيد فرمود تا قوم را بازگردانيد و پس سوي باغ شادياخ كشيد و به سعادت فرود آمد . » ( 15 ) « چون يك هفته برآمد بياسودند . كوكبه يي ساختند از در باغ شادياخ تا در سراي رسول . » ( 16 )  قلعه ي شادياخ : قلعه اي را كه بيهقي در تاريخ خود از آن ياد مي كند ، نبايد صرفا به صورت يك دژ نظامي تلفقي كرد ، زيرا با پايان يافتن كار طاهريان ، شادياخ از شكل نظامي صرف خود خارج شد و در واقع مقري براي اقامت حكمرانان محلي و جايگاهي براي تشريفات حكومتي گرديد . اما همچنان اهميت خود را از لحاظ حكومتي حفظ كرده بود . به طوري كه « خواجه حسن » كدخداي اميرمحمد ، خزانه ي شاهي را در مسير خود « در قلعت شادياخ » مي نهد . ( 17 ) پيشينه ي پژوهش هاي ميداني محوطه : « اگر چه عرصه ي نيشابور كهن از سال 1937 م/ 1316 ش كه هيات اعزامي از موزه ي متروپوليتن كاوش باستان شناسي آن را آغاز كرد تاكنون ، توسط هيات هاي ديگر خارجي و ايراني نيز مورد كاوش و گمانه زني قرار گرفته ، محوطه ي شادياخ از اين كاوش ها بر كنار مانده و تنها توسط « ويلكينسون » و « ريچارد بوليت » بررسي شده است . در نقشه هاي ترسيمي آن ها محدوده ي شادياخ در شمال آرامگاه عطار آمده ، اما با عدم اطمينان همراه بوده ، زيرا در نقشه ي ويلكينسون محل شادياخ با علامت سؤال همراه است . گمانه زني هاي سال 1378 منجر به پيدايش قطعات گچبري ، كاشي و نقاشي هاي روي گچ شد كه باقي مانده از بناهاي اشرافي بودند و بر آن اساس با اطمينان بيشتري مي توان محدوده ي محصور معروف به « شادياخ » را شادياخ واقعي دانست ، كه با چند فصل كاوش سال هاي اخير اطمينان باز هم بيشتر شده است . » (18 ) نتيجه : از آن چه در اين نوشته در مورد شادياخ گفته شد ، به طور كلي اين نتايج حاصل مي شود كه : 1. اولا محوطه اي را كه به عنوان شادياخ در حوالي نيشابور و نزديك به آرامگاه عطار نيشابوري مي شناسيم ، در انتسابش به شادياخ جاي ترديدي وجود ندارد . 2. وجود اسكلت هايي كه دفن نشده اند و در جاي جاي اين محوطه و زير آوار ديوارها پراكنده اند . مؤيد ويراني زلزله اي است كه در واپسين سال هاي سده ي هفتم هجري موجب خرابي كلي شادياخ گرديده است . و به اين موضوع در بيشتر متون اشاره شده است . 3. قلعه اي را كه بيهقي از آن نام مي برد ، مي توان با بلندترين تل خاكي اين مجموعه تطبيق داد . زيرا هم در مركز اين محوطه قراردارد و هم به عنوان يك قلعه داراي ديوارهاي ضخيم و بلندتر از ساير بناهاست . پانوشت : 1. سايت اطلاع رساني سازمان ميراث فرهنگي كشور www.iranmiras.ir 2. مؤلف كتاب نيشابور ، شهرفيروزه ، از قول رشيد الدين فضل الله ، در صفحه ي 64 و 65 كتاب خود چنين آورده است : « آورده اند كه روزي عبدالله در شهر گردش مي كرد . زني را ديد كه اسبي را به آبشخور مي برد . پرسيد كه كه شوهرت كجاست ؟ زن جواب داد كه شويم در خانه است . عبدالله فرمان داد تا وي را فراخواندند و از او پرسيد : چرا كار خويش را به عهده ي همسرت مي گذاري ؟ كه اين سخت ناصواب است . مرد به پاسخ گفت : به خاطر ظلمي كه تو بر من رواداشته اي . اينك يكي از سپاهيان تو چندي است به خانه ي من فرودآمده ، اگر خانه ي خالي را به او واگذارم ، بر اثاثه ي زندگي ايمن نيستم ، يا اگر خود بيرون آيم بر ناموس خويش مي هراسم كه زنم را با لشگري مردي تنها گذارم . اين سخنان بر عبدالله گران آمد . پس در بيرون شهر دارالاماره اي ساخت و هريك از لشگريانش نيز پسرامون آن سرايي ساختند . » 3. روزنامه ي خراسان ـ 5 آبان 1383 4. تاريخ بيهقي ج 1 ص 32 5. همان ج 3 ص 938 ) 6. همان ج 2 ص 501 7. همان ج 2 ص 668 8. همان ج 2 ص 699 9. تاريخ نيشابور الحاكم ص 208 10. همان ص 101 11. همان ص 226 12. همان ص 226 13. همان ص 94 14. همان ص 226 15. تاريخ بيهقي ج 1 ص 32 16. همان ج 2 ص 506 17. همان ج 1 صص 48 و 77 18. سايت اطلاع رساني سازمان ميراث فرهنگي كشور www.iranmiras.ir منابع مورد استفاده : بوليت ، و ، بازسازي جغرافيايي و جمعيتي نيشابور، ترجمه ي حسن شكوهيان، ماه نامه ي آينه ي پژوهش ، شماره ي 57 ، 1378 بيهقي ، ابوالحسن علي بن زيد ،تاريخ بيهق ، تصحيح احمد بهمنيار ، كتاب فروشي فروغي ، چاپ سوم 1361 بيهقي ، ابوالفضل ، تاريخ بيهقي ، تصحيح دكتر خليل خطيب رهبر ، انتشارات مهتاب ، چاپ هشتم 1381 حاكم نيشابوري ، ابوعبدالله ، تاريخ نيشابور،تصحيح دكتر محمد رضا شفيعي كدكني،انتشارات آگه ، چاپ اول 1375 روزنامه ي خراسان 5 ابان 1383 سايت اينترنتي سازمان ميراث فرهنگي كشور گرايلي ، فريدون ، نيشابور ، شهر فيروزه ، دانشگاه فردوسي ، چاپ اول 1357 مستوفي ، حمدالله ، نزهه القلوب ، تصحيح دكتر محمد دبيرسياقي ، انتشارات حديث امروز ، چاپ اول 1381
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

نيشابور: نشابور، نشاپور، نيشاپور، نيسابور، نيوشاهپور،
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

بخش دوم مقاله الشمس المدینه فی السما الایران

بخش دوم مقاله الشمس المدینه فی السما الایران

 

* ولایت شرط وصول به توحید 

بنابر ادله و منابع دینی ،خدا شناسی امری فطر است.خداوند متعال با فضل و احسان خویش ، فطرت همه آدمیان را به عرفت خویش سرشته است و از این رو ، همه آدمیان زمانی که به دنیا می آیند ، دارای گونه ای معرفت از ذات و اسما و صفات خداوندند. این معرفت پیشین به وسیله اسباب مختلف مانند: تذکر دادن پیامبران و مطالعه در اسرار خلقت به یاد آدمی می آید. در این معرفت فطری ، معرفت به توحید و یگانگی خداوند نیز جای گرفته است. [31] قرآن مجید تمام پیامبران آسمانی را باچهره « مبشر» و « منذر» یعنی بشارت دهنده و بیم رسان معرفی می کند ( آیات شریف 165 نسا/ 48 انعام/ 56 کهف) و حضرت ختمی مرتبت (ص) را نیز اینگونه معرفی می کند: «و ما ارسلناک الا مبشراً و نذیراً ، ما تورا نفرستادیم جز بشارت دهنده و بیم رسان.» [32]

علت ارسال انبیا این بود که وحی الهی که قانون زندگی است برای هدایت مردم آورده شود و وجود مبارک پیامبر اسلام(ص) خاتم النبین است ، یعنی لوح رسالت و نبوت با وجود حضرت تمام شده و او کامل کننده نبوت است. برای اثبات این مطلب رجوع می کنیم به آیه 40 سوره مبارکه احزاب

« ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلیما»

(محمّد(ص) پدر هیچ یك از مردان شما نبوده و نیست؛ ولى رسول خدا و ختم‏كننده و آخرین پیامبران است؛ و خداوند به همه چیز آگاه است! )

با توجه به آیه شریفه فوق چرا باید بعد از حضرت محمد مصطفی (ص) پیامبری نمی آید؟

جواب این است که هر چه می باید برای مردم عرضه می شد ، آورده شده است و نیازی به قانون جدید نیست به عبارت دیگر بی نیازی به پیامبر بعد از حضرت محمد(ص) را باید در کمال دین جستجو کرد و در محدوده رسالت چیزی نیست که مردم به آن نیاز داشته باشد و حضرت نیاورده باشد. ولی برای اتمام رسالت حضرت ختمی مرتبت (ص) خداوند شرطی قرار داده است.

«یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ » (مائدة،67، آیه تبلیغ)

اى پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، كاملاً(به مردم) برسان! و اگر نكنى، رسالت او را انجام نداده‏اى!

و پس از ابلاغ پیام ذات احدیت تعالی توسط حضرت محمد(ص) به مردم خداوند متعال می فرماید:

« الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتی‏ وَ رَضیتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دینا»(مائدة،3، آیه ولایت)

 امروز، دین شما را كامل كردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را به عنوان آیین(جاودان) شما پذیرفتم.

اتمام رسالت حضرت محمد (ص) در گرو معرفی علنی حضرت علی (ع) در حجت الوداع و در حضور هزاران نفر به عنوان جانشینی و ولایت بر مردم بود.

ماجرای حدیث سلسه الذهب و تاکید امام رضا(ع) روی جمله بشرطها و شروطها همان آیه اکمال و تبلیغ را یادآوری می کند. شرط اساسی کلمه لااله الاالله پذیرش ولایت و رهبری امام معصوم است.

در تفسیر علی بن ابراهیم قمی آمده است که امام معصوم (ع) فرمودند:« دین فطری این است: لااله الاالله ، محمد رسول الله ، علی ولی الله » تمام این توحید است نه این که اول توحید باشد بعد نبوت و ولایت ، به عبارت دیگر ، باید در برابر خدای متعال خضوع و خشوع داشته باشیم و ولایت حضرت حق را نسبت به خودش بپذیریم. مقام ولایت پذیرش ولایت خدای متعال بر ارادة خود است که در افراد به اندازه های متفاوتی جلوه می کند.

مقام ولایت برای نبی اکرم (ص) و اهل بیت معصمومشان (ع) بدون حجاب وجود دارد بر اساس روایت ما (شیعیان) ، چهارده معصوم در منزلتی هستند که بین آنها و حضرت حق حجابی نیست ، آنها مستقیم تحت ولایت خداوند متعال هستند و آن ولایت را تحمل می کنند که تحمل و پذیرش آنچه پذیرفته اند در توان احدی نیست. پس با توجه به این مطالب ولایت اولیای معصوم(ع) از ارکان توحید است. [33]

امّا در مقام ولایت و ارتباط آن با نبوت روایات فراوانی داریم ؛ در بصائرالدرجات مرحوم صفار این روایات آمده است که انبیا از این جهت به مقام نبوت رسیدند که میثاق ولایت را در کنار میثاق توحید پذیرفته اند. تا جائی که بعضی از روایات می فرمایند: «هیچ پیامبری نبوتش کامل نشد مگر به میثاق ولایت ما.» به خصوص دربارة انبیای اوالعزم آمده که ولایت و سیره تک به تک ائمه(ع)برآنها عرضه شده و آنها پذیرفته اند و بر آن عزم نموده اند. بنابراین برای رسیدن به مقام ولایت که همان رسیدن به مقام توحید است جز از طریق چشیدن ولایت معصوم متصور نیست. [34]

در زیارت جامعه کبیره به ائمه اطهار (علیهم السلام) ارکان توحید گفته شده است. [35] رکن را در فارسی به پایه ترجمه کردند. بلی ، ائمه اطهار پایه توحید هستند و اگر پایه نباشد آیا می توان بر اعتقاد خود استوار ماند؟

ائمه اطهار (علیهم السلام) برای ما به عنوان یک هادی و به بیان واضح تر « أئمه الهدی و مصابیح الدّجی و اعلام التقی ... و ورثه الانبیاء و المثل الاعلی و الدّعوه الحسنی و حجج الله علی اهل الدنیاو الاخره»[36]

(امامان راهنمایان طریق هدایت و چراغهای شب تار و پرچمداران علم و تقوای ... و وارثان انبیاء و نمونه های برتر و صاحبان دعوت نیکوتر و حجتهای بالغه خدا بر اهل دنیا و آخرت [هستند])

بطور مثال ، اگر یکی از ارکان نماز به طور عمدی یا حتی سهوی ترک شود نماز باطل می شود. ارکان توحید هم اینطوری است. ائمه (ع) گفتارشان و عملشان ارکان توحید است و اگر از گفتارشان و  اعمالشان پیروی و اجرا نکنیم در توحید دچار انحراف و گمراهی می شویم.

امام رضا(ع) با بیان این حدیث در پی شناساندن چهرة اصلی خلافت یزیدی مأمون است ایشان در تلاش و درصدد معرفی دین کامل در مقابل دین ناقص هستند. آشکار ساختن و آشنا کردن مردم با حکومت ولایی تنها از این راه ممکن بوده است چون جاسوسان و مامورین حکومت به طور کامل مراقب آن حضرت بودند.

در حقیقت اگر تمام دین در توحید باشد این توحید زمانی معنا و مفهوم می یابد که در نظام ولایی باشد. نظامی که حاکم آن معصوم (یا نایب معصوم) باشد و احکام الهی را اجراکند.

عدم پذیرش خلافت توسط امام ، ذهنهای آمادة مسلمانان را نسبت به نا مشروع بودن خلافت طاغوتی مأمون را نشان می داد. امام رضا(ع) می فرمایند:« إن الامامه زمام الدین و نظام المسلمین.» [37] همانا امامت شیرازه دین و سبب نظام مسلمین است. این فرمایش امام نشان دهنده اهمیت والای امامت و ولایت در جامعه مسلمین است. امامت تداوم نبوت و موجب حفظ و حراست از توحید و احیاگر اسلام اصیل است و از سوی دیگر امامت شکل دهنده نظام و فلسفه سیاسی است.

به فرموده امام راحل :« اسلام بی امامت و ولایت ، اسلام آمریکایی است.» [38] و حتماً هم اینطوری است. اسلام بدون امامت و ولایت ، اسلام بی روح وجان است.آیه 55 سوره مبارکه مائده به زیبایی چهرة ولایت در جامعه اسلامی را ترسیم می نماید.

إِنَّما وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون‏

همانا سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها كه ایمان آورده‏اند؛ همانها كه نماز را برپا مى‏دارند، و در حال ركوع، زكات مى‏دهند.

این آیه به اتفاق فریقین در مورد علی (ع)  نازل گشته است. طبری روایات متعددی را در این باره نقل می کند. [39] زمحشری که از اکابر علمای اهل تسنن است به طور جزم می گوید:«این آیه در شأن علی نازل وسرّ اینکه لفظ جمع آمده با اینکه مورد نزول آن یک مرد بیش نبوده این است که مردم را به اینچنین فعلی ترغیب کند و بیان دارد که مؤمنان باید اینچنین سیرت و سجیّه ای کسب کنند و اینچنین بر خیر و احسان و دستگیری از فقیران ساعی  حریص باشند و حتی با نمازی نیز تأخیر نیندازند.» [40]

فخر رازی نیز که همچون زمحشری از اکابر اهل سنت و جماعت است می گوید:«این آیه در شأن علی نازل گشته و علما نیز اتفاق کرده اند که ادای زکات در حال رکوع واقع نشده جز از علی.» [41]

همانطور که اشاره شد در آیه فوق بصورت بسیار زیبایی نسبت به ولایت امیرالمومنین علی (ع) اشاره شده است و استعمال جمع برای یک نفر(امام علی (ع) ) نشان از عظمت عمل و ترغیب مسلمانان به این عمل است. حبّ اهل بیت عصمت و طهارت (ع) مختص به شیعه نیست ؛ اشعار امام شافعی از ائمه اربعه اهل سنت گواه بر این مطلب است.

یا راکعاً قِف بِالمحصّب من مِنی               و اهتِف بساکِنِ خَیفها والنّاهِضِ

سَحَراً اذا فاضَ الحجیج الی مِنی               فیضاً کمُلتطم الفرات الفائِضِ

إن کان رفضاً حُبُّ آل محمدٍ                   فلیشهدِ الثفلان أنّی رافضی [42]

« ای سواره! در سرزمین پر سنگیزه مِنی بایست و سحرگاه فریاد کن به آن که در حنیف ساکن است و به آن که حرکت کرده است که اگر محبت آل محمد رفض شمرده می شود ، پس جنّ و انس گواهی دهند که من رافضی می باشم.» [43]

بنابر این در حبّ علی و آل محمد (ص) [44] شیعه و سنّی با یکدیگراختلاف آنچنانی ندارند مگر ناصبی ها که با اهل بیت عصمت و طهارت (ع) دشمنی دارند و همچون کفار محکوم به نجاست هستند. حتّی در باب حبّ آل محمد(ص) زمحشری و فخر رازی روایتی از رسول اکرم نقل می کنند که حضرت فرمودند:« ألا و مَن مات علی بغض آل محمدٍ مات کافراً ، ألا و مَن مات علی بغض آل محمدٍ لم یشمَّ رائحهَ الجنته»

(هر کس که بر دشمنی آل محمد بمیرد ، کافر مرده است ، هرکس بر دشمنی آل محمد بمیرد ، بوی بهشت استشمام نخواهد کرد.)

پیامبراکرم (ص) در زمان حیات خودشان ولیّ امر مسلمین بودند و این مقام را خداوند به ایشان عطا فرموده بود و پس از ایشان طبق دلایل زیادی که غیر قابل انکاراست به اهل بیت رسیده است و گواه بر این مطلب آیات کریمه « یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُم» (النساء:59) همچنین آیات شریفه سوره مائده و آیه شریفه «إِنَّما وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون» و آیه شریفه « النَّبِیُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ أَنْفُسِهِم‏» ( الأحزاب:6) است.

شیعیان بر اساس و روایت کثیره وارده در باب امامت و ولایت ائمه اطهار (ع) بر جامعه پس از حضرت محمد و استمرار خط نبوت اعتقاد کامل دارند. همانطور که در مطالب قبلی اشاره شد امام رضا(ع) درصدد معرفی اهداف واقعی ولایت معصوم (ع) بر جامعه و همچنین شناساندن آن به مسلمانان بوده است و بدون شک آنچه سبب شد که امام این حدیث را (حدیث سلسله الذهب) را املا کنند ، ذیل حدیث بود که بیانگر نظام و فلسفه سیاسی اسلام و تداوم حرکت غدیر و عاشورا است. هدف از بیان جمله « بشرطها و شرطها وأنا من شروطها» سه اصل مهم اعتقادی به عنوان راه رستگاری ، که امام به صورت صریح بیان کرده اند:

1-        لا اله الا الله ،  بیانگر توحید

2-        بشرطها ، بیانگر نبوت

3-        و شروطها ،  بیانگر لزوم اعتقاد به امامت معصومین برای رسیدن به توحید است.

و این سه مطلب به عنوان زنجیره ای است که برای رسیدن به حلقه ای ، تمسک جستن به حلقة دیگر لازم و ضروری است و بدون وجود هر یک حلقه ها دچار انحراف و گمراهی می شویم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت ها:

1- مجمع البحرین ، ج2 ، ص246

2-  الوجیزه ، ص2

3- همان

4- برای مطالعه بیشتر ر-ک: رضا دهقانی ، سیری در علوم حدیث ، نشر شاکر ، چاپ اول ، 1383 ، قم

5- فتح الباری فی شرح صحیح بخاری ، ج1 ، ص173

6- برای مطالعه بیشتر ر-ک: سید رضا مؤدب ، علم الحدیث ، نشر أحسن الحدیث ، چاپ اول ، 1378 ، قم

7- حسام الدین هندی در کنزالعمال حدیث سلسله الذهب را با مضمونهای گوناگون از کتابهای مختلف نقل می کند از جمله در ج 1 ، ص58 ، ح158 و ص65 ، ح236 و ص416 ، ح1769 .

8- مقاله بررسی حدیث سلسله الذهب ، محمد رحمانی

9- درایه دانشی است که از کیفیت حالات سند حدیث متن آن چگونگی فرا گرفتن و آداب نقل حدیث گفتگویی کند شیخ بهایی می گوید:« هو علم یبحث عن سند الحدیث و متنه و کیفیه تحمله و آداب نقله» (الوجیزه فی الدرایه ، محمد بهاالدین عاملی)

10- حدیث قدسی عبارت از حدیثی که پیامبر (ص) از خداوند نقل می فرماید بدین گونه معنی و مضمون آن بر قلب مبارک پیامبر(ص) القا می شود و پیامبر(ص) با لفظ خود اداء می نماید.(رضا دهقانی ، سیری در علوم حدیث ، ص12)

11- هرگاه مضمون چند حدیث یکی باشد ولی قالب الفاظ آنها متفاوت باشد این نوع احادیث متواتر معنوی نام دارد(رضا دهقانی ، سیری در علوم حدیث ، ص96)

12- شیخ بهایی می گوید:« ان علمت سلسله باجمعها فمسند.» (الوجیزه ، ص4)

13- نقل شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا

14-  تاریخ یعقوبی ،  ج2 ، ص326 ، منشورات الشریف الرضی ،1414 ق ، قم

15- غلامحسن محرمی ، تاریخ تشیع (از آغاز تا پایان غیبت صغری) ، صص188-184 ، مرکز انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی ، چاپ سوم ،1384 ش ، قم

16- ابن خلدون ، ج4 ، ص2

17- آیت الله کریمی جهرمی ، مهر ولایت از آسمان ایران ، ص157 ، نشر راسخون ، 1385 ش ، قم

18- شیخ صدوق ، عیون اخبار الرضا ، ج2 ، ص149

19- عیون اخبار الرضا ، ترجمه آقا نجفی ، ج2 ، ص464

20- مقاتل الطالبین ، ص375 ، طبع النجف و غایه الاختصار ، ص67

21- اصول الکافی ، ج1 ، ص486

22- عیون اخبار الرضا ، ج2 ، ص180

23- همانطور که قبلاً اشاره شد این حدیث دارای متن و سندهای گوناگون است و این نقل یکی از چند نقل شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا است که بیان حدیث از جانب حضرت را هنگام ورود ایشان می داند.

24- عیون اخبار الرضا ، ج3 ، ص135

25- عیون اخبار الرضا ، ج2 ، ص180

26- همان ، ص183

27- بحارالانوار ، ج49 ، ص100

28- نک: مجالس امیرالمومنین ، ج2 ، ص273 و 274 - عیون اخبارالرضا ، ج2 ، ص15

29- الکافی ، ج1 ، ص223

30-تفسیر العیاشی ، ج1 ، ص360

31- مقاله توحید از دیدگاه امام علی (ع) ، آیت الله سپیدان

32- شیخ جعفر سبحانی ، سیمای انسان کامل در قرآن ، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم ، چاپ سوم ، 1397 ق ، قم

33- مقاله معرفت الله معرفت ولی است ، حجت الاسلام والمسلمین سید مهدی میر باقری ، مجله موعود ، شماره70

34- همان

35- بحارالانوار ، ج99 ، ص129 ، روایت 4

36- شیخ عباس قمی ، مفاتیح الجنان ، ص901(زیارت جامعه کبیره) ، چاپ فیض کاشانی

37- شیخ عباس قمی ، سفینه البحار ، ماده أم ، درالاسوه

38- صحیفه نور ، ج21 ، ص 8 و 21 و 74 و 91

39- تفسیر طبری ، ج6 ، ص288و289

40- الکشاف ، ج1 ، ص505 ، چاپ مصر ، 1373ق

41- التفسیر الکبیر ، ج12 ، ص30 ، طبع مصر ، 1357

42- فخر رازی ، تفسیر الکبیر ، ج27 ، ص146

43- رفض به معنای طرد و ترک چیزی است ، شیعیان را به علل خاصی «رافضی» می نامند.

44- استاد مطهری در کتاب ولاها و ولایتها این حب را به نام ولاء محبت یاد می کند. (برای مطالعه بیشتر ر.ک: استاد شهید مرتضی مطهری ، ولاها و ولایتها ، انتشارات صدرا ،چاپ 22 ، 1385ش)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ:

1-  قرآن کریم

2- شیخ صدوق ، عیون اخبار الرضا ، ج2 و ج3 ، نشر جهان ، چاپ اول ، 1378ق

3- شیخ صدوق ، التوحید ، نشر جامعه مدرسین قم ، چاپ اول ،1398ق

4- شیخ صدوق ، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال ، دارالرضی ، چاپ اول ، 1406ق ، قم

5- شیخ صدوق ، معانی الاخبار ، نشر جامعه مدرسین قم ، چاپ اول ، 1403ق ، قم

6- محدث اربلی ، کشف الغمه فی معرفه الائمه ، نشر بنی هاشمی ، چاپ اول ، 1398 ق ، تبریز

7- محدث عاملی ؛ جواهر السنیه ، نشر دهقان ، چاپ سوم ، 1380ش ، تهران

8- محدث قمی ، منتهی الامال ، ج2 ، سازمان چاپ و انتشارات جاویدان

9- علامه مجلسی ، بحارالانوار ، ج3 ، نشر اسلامیه ، تهران

10- کلینی (ثقه الاسلام) ، اصول کافی ، ترجمه باقر کمره ای ، انتشارات اسوه ، چاپ سوم ، 1375 ش ، قم

11-  شیخ عباس قمی ، مفاتیح الجنان ، نشر فیض کاشانی ، 1377ش ، قم

12- ابن ابی جمهور ، عوالی اللئالی ، ج4 ، مطبعه سیدالشهدا

13- فتال نیشابورى ، روضة الواعظین و بصیرة المتعظین‏ ، ج1 ، انتشارات رضی ، قم

14- حاكم حسكانى‏ ، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل‏ ، ج1 ، موسسه طبع و نشر ، چاپ اول ، 1411ق ، تهران

15-  اخوان حكیمى ، الحیاة ، ترجمه احمد آرام ، ج2 ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، 1380ش ، تهران‏

16- على رضا صابرى یزدى ، الحكم الزاهرة ، ترجمه انصارى ، چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی ، چاپ دوم ، 1375ش، قم‏

17- علامه سید مرتضی عسگری ، نقش ائمه در احیای دین ، ج1 ، نشر واحد تحقیقات اسلامی بنیاد بعثت ، 1365ش ، تهران

18- غلامحسن محرمی ، تاریخ تشیع (از آغاز تا پایان غیبت صغری) ، انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی ، چاپ سوم ، 1384ش ، قم

19- علامه طباطبایی ، ظهور شیعه در اسلام ، نشر فقیه و اَلست ،تهران

20- شیخ جعفر سبحانی ، سیمای انسان کامل در قرآن ، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم ، چاپ سوم ، 1397ق ،قم

21- محمد محمدی ری شهری ، گزیده میزان الحکمه ، ترجمه حمید رضا شیخی ، انتشارات  دارالحدیث ،چاپ سوم ، 1385ش ، قم

22- مرتضی مطهری ، ولاها و ولایت ها ، انتشارات صدرا ، چاپ بیست و دوم ، 1385ش

23- سید رضا مؤدب ، علم الحدیث ، انتشرات أحسن الحدیث ، چاپ اول ، 1378ش ، قم

24-رضا دهقانی ، سیری در علوم حدیث ، انتشارات شاکر ، چاپ اول ، 1383ش ، قم

25- کریمی جهرمی (آیت الله) ، مهر ولایت از آسمان ایران ، نشر راسخون ، چاپ اول ، 1385ش، قم

26- احمد واعظی ، حکومت اسلامی ، انتشارات مرکز مدیریت حوزه علمیه قم ، چاپ چهارم ، 1385ش ، قم

27- محمد سعیدی مهر ، آموزش کلام اسلامی ، ج2 ، نشرطه ، چاپ سوم ، 1383ش ، قم

28-  محمد رحمانی ، مقاله بررسی حدیث سلسله الذهب

29-  آیت الله سپیدان ، مقاله توحید از دیدگاه امام علی (ع)

30- مجله موعود ، شماره70

 

 




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

الشمسُ المدینة فی السماءِ الایران- قسمت اول

«تقدیر شده در ششمین جشنواره سراسری اخلاق و آداب رضوی- اراك ، آبانماه 1387»

 

 

الشمسُ المدینة فی السماءِ الایران

 

 

[میر حمید موسوی]

 

 

 

مقدمه

 

 قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص):« مَثَلُ أَهْلِ بَیْتِی كَمَثَلِ سَفِینَةِ نُوحٍ مَنْ رَكِبَهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِق»

رسول اکرم (ص) فرمودند: حکایت اهل بیت من حکایت کشتی نوح است هرکس بر آن سوار شود نجات می یابد و هرکس از آن روی گرداند غرق می شود.

(بحار الأنوار ، ج‏23 ، ص123)

 

 

بعد از پیامبر بزرگ اسلام (صلی الله علیه و آله) اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) وظیفه حفاظت از دین و احیای آن را داشتند. در این میان وجود مقدس حضرت علی بن موسی الرضا(ع) مظهر جلال آل محمد(علیهم السلام) و محور و مدار شریعت و ولایت اهل بیت رسول الله موهبتی عظیم از جانب خداوند متعال برای ایرانیان است.

مرقد مطهر آن بزرگوار بزرگترین پایگاه تجلّی شیعه و دلدادگی شیفتگان خاندان عصمت و طهارت است ؛ مرقدی که در طول سال میزبان میلیونها عاشق دلباخته است و امید ایرانیان به الطاف کثیر ایشان است.

در این وجیزه تلاش شده است قطره ای از عظمت دریا بی کران ائمه اطهار(علیهم السلام) به عرضه درآید ؛كه باشد مورد قبول حضرت بقیت الله الاعظم (عج) واقع شود.

 

میر حمید موسوی

شهریور 1387شمسی

حوزه علمیه سفیران هدایت تبریز

 

 

 

 

 

*حدیث در اسلام

حدیث در لغت به معنی جدید و در برابر قدیم است[1] و در اصطلاح شیعه ، عبارت از کلامی است که از قول یا فعل یا تقریر معصوم (علیهم السلام) حکایت کند. شیخ بهایی می گوید:« کلام یحکی قول المعصوم او فعله او تقریره» [2]برخی از قول صحابی و آثار آنها نیز حدیث اطلاق نموده اند ولی در نزد شیعه امامیه ، اطلاق حدیث بر سخن غیر معصوم مَجاز می باشد.[3]بعضی دیگر گفته اند : حدیث به کلام معصوم اختصاص دارد و به کلام غیر معصوم (صحابه و تابع ) خبر اطلاق می شود.[4]

ابن حجر مقصود از حدیث را در عرف شرع ، هر آنچه می داند که منسوب به پیامبران  است [5]، در مقابل قرآن که از اهل سنت ، قدیم به حساب می آمده است. زیرا اکثر اهل سنت قائل به قُدم قرآن هستند. ظاهراً واژه حدیث ابتدا در همان معنی لغوی بکار رفته و سپس با اضافه به پیامبر و امام در حدیث پیامبر و امام استعمال شده ، لکن به مرور زمان به حجت قرائن حالیه یا مقالیه مضاف الیه آن حذف شده و در عرف محدثین ، شهرت پیدا نموده است.[6]

 

* حدیث سلسله الذهب

معصومین ( علیهم السلام ) از هر زمان و هر شرایط برای راهنمایی و کمک به مسلمانان استفاده می کردند و معصومین ( علیهم السلام ) راهنمای انسانها در زمان خود هستند. همانطور که پیامبر اسلام (ص) منذر برای گمراهان بود ائمه معصوم نیز هادی برای ایمان آورندگان هستند. ایمان آورندگان در هر زمان به یک حجت الهی نیازمندند برای همین بود که حضرت محمد (ص) فرمودند: زمین هیچ وقت از حجت خداوند خالی نمی گردد.

امام رضا (ع) در سفر تاریخی خود از مدینه تا مرو هر جا که توانست ، کوشید تا مردم را با اسلام ، قرآن تشیع ، اخلاق اسلامی و احکام مذهبی آشنا سازد. از جمله مهمترین فرازهای این سفر ، توقف ایشان در نیشابور و سخن ایشان در جمع کثیری از مردم و محدثان این شهر بود.(نیشابور همانطور که در آینده خواهد آمد در آن زمان یکی از مهمترین پایگاههای  علمی و فقهی اسلام بود.)

شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا ، ج2،ص134 و التوحید ، ص 25 و ثواب الاعمال و عقاب الاعمال ، ص 7 و معانی الاخبار ، ص 371 آورده است که هنگامی که امام رضا (ع) از نیشابور عبور می کرد در مقابل در خواست و اصرار حافظین قرآن و جمع کثیری از مردم و طالبان علم که به بدرقه(یا به روایتی استقبال) از آن حضرت آمده بودند مطلبی از پدرانشان بیان نمودند.

«حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْحُسَیْنِ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْأَسَدِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ الصَّوْلِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا یُوسُفُ بْنُ عَقِیلٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ رَاهَوَیْهِ قَالَ لَمَّا وَافَى أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا ع نَیْسَابُورَ وَ أَرَادَ أَنْ یَخْرُجَ مِنْهَا إِلَى الْمَأْمُونِ اجْتَمَعَ عَلَیْهِ أَصْحَابُ الْحَدِیثِ فَقَالُوا لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ تَرْحَلُ عَنَّا وَ لَا تُحَدِّثُنَا بِحَدِیثٍ فَنَسْتَفِیدَهُ مِنْكَ وَ كَانَ قَدْ قَعَدَ فِی الْعَمَّارِیَّةِ فَأَطْلَعَ رَأْسَهُ وَ قَالَ سَمِعْتُ أَبِی مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ یَقُولُ سَمِعْتُ أَبِی جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ یَقُولُ سَمِعْتُ أَبِی مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ یَقُولُ سَمِعْتُ أَبِی عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ یَقُولُ سَمِعْتُ أَبِی الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ یَقُولُ سَمِعْتُ أَبِی أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ ع یَقُولُ سَمِعْتُ النَّبِیَّ ص یَقُولُ سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی قَالَ فَلَمَّا مَرَّتِ الرَّاحِلَةُ نَادَانَا بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا»

اسحاق بن راهویه می گوید: چون حضرت رضا (ع) به نیشابور رسید و قصد خروج از آن (بسوی مأمون) را نمود ، محدثان اطراف او گرد آمدند و عرضه داشتند:« ای پسر رسول خدا ، آیا از میان ما کوچ می کنی و حدیثی که از آن سود ببریم بر ایمان بیان نمی کنی؟»

امام (ع) در حالی که درکجاوه نشسته بود. سرش را بیرون آورد و فرمود: « شنیدم پدرم موسی بن جعفر می فرمود شنیدم پدرم جعفربن محمد می فرمود شنیدم پدرم محمد بن علی می فرمود شنیدم پدرم علی بن الحسین می فرمودشنیدم پدرم حسین بن علی می فرمود شنیدم پدرم امیرالمومنین ، علی بن ابی طالب می فرمود شنیدم رسول خدا (ص) می فرمود شنیدم جبرئیل می گفت که شنیدم خداوند جل جلاله فرمود: لا اله الا الله دژ محکم من است ، پس هر کس که داخل دژ من گردد از عذاب من در امان است. راوی می گوید چون قافله حرکت کرد حضرت فریاد زد:« با شرایط آن و من ازشرایط آن هستم.»

حال مهم ترین مطلب بعد از ذکر حدیث ، بیان سندیت آن و ذکر منابعی است که این حدیث در آن بیان شده است:

 

الف) بررسی حدیث در کتب تشیع

این حدیث شریف در کتابهای حدیثی شیعه با سندها و مضمونهای گوناگون نقل شده است و از میان عالمای حدیث ، شیخ صدوق در کتابهای التوحید ، معانی الاخبار ، عیون اخبار الرضا ج2 با سندهای مختلف و مضامین گوناگون ، آن را آورده است. پس از او نیز شیخ طوسی در امالی باسند و مضمون دیگری نقل کرده است و پس از آنها دیگران نیز این حدیث را به گونه های مختلف نقل نموده اند.

حال برخی از مولفان شیعه که در اعصار گوناگون این حدیث را نقل و بر آن اعتماد کردند را ذکر می کنیم:

1-        شیخ صدوق ، عیون اخبار الرضا ، ج2 ، ص134 ، نشر جهان ، چاپ اول ، 1378 هـ.ق

2-        محدث اربل ، کشف الغمه فی معرفه الائمه ، ج2 ، ص136 ، نشر بنی هاشمی ، تبریز ، چاپ اول ، 1381 هـ.ق

3-        شیخ صدوق ، التوحید ، ص25 ، نشر جامعه مدرسین قم ، چاپ اول ، 1398هـ.ق

4-        شیخ صدوق ، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال ،ص7 ، دارالرضی ، قم ، چاپ اول ، 1406 هـ.ق

5-        فتال نیشابوری ، روضه الواعظین و بصیره المتعظین ، ج1 ، ص43 ، دارالرضی ، قم ، چاپ اول

6-        حاکم حسکانی ، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل ، ج1 ، ص170 ، موسسه طبع و نشر ، تهران ، چاپ اول ، 1411 هـ.ق

7-        محدث عاملی ، الجواهر السنیه ، ص294 ، نشر دهقان ، تهران ، چاپ سوم ، 1380هـ.ش

8-        شیخ صدوق ، معانی الاخبار ، ص 371 ، نشرجامعه مدرسین قم ، چاپ اول ، 1403 هـ.ق

9-        سید محسن امین عاملی ، اعیان الشیعه ، ج4 ، قسمت دوم ، ص118

10-      محدث قمی ، سفینه البحار ، ج2 ، ص114 ، و ج3 ، ص3 ، دارالاسوه للطباعه و النشر

11- محدث قمی ، منتهی الامال ، ج2 ، ص286 ، سازمان چاپ و انتشارات جاویدان

12-      علامه مجلسی ، بحارالانوار ، ج3 ، ص 5 ال 14 و ج27 ، ص137 و ج38 ، ص98 و ج39 ، ص24 و ج49 ص 121 و 221

13-      سید حسن شیرازی ، کلمه الله ، ص29 ، نشر دارالصادق

14-      المیلانی ، قادتنا کیف نعرفهم؟ ، ج6 ، ص437 ، موسسه الوفا

15-      علی رضا صابری و محمد رضا محلاتی ، الحکم الزاهره ، ترجمه انصاری ، ص90 ، نشر سازمان تبلیغات اسلامی ، 1368 هـ.ش ، تهران

16-      اخوان حکیمی ، الحیاه ، ترجمه آرامی ، ج2 ، ص639 ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، چاپ دوم ، 1375 هـ.ق ، قم

17-      ابوالحسن ورام ، مجموعه ورام ، ج2 ، ص74 ، سازمان انتشارات اسلامی

18-      دیلمی ، اعلام الدین ، ص214 ، دارالکتب اسلامیه

19-      ابن ابی جمهور ، عوالی اللئالی ، ج4 ، ص94 ، مطبعه سیدالشهدا

علاوه بر منابع ذکر شده می توان موارد زیاد دیگر مانند: حیاه الرضا ، حدیقه الرضویه ، ناسخ التواریخ امام علی بن موسی الرضا ، الذریعه شهاب الدین حسینی تبریزی ، امام شناسی سید محمدحسین حسینی طهرانی ج5 ، الموتمر العالمی للامام الرضا ج1 و ... که این حدیث در آن ذکر شده است بیان نمود.

 

ب) بررسی حدیث در کتب اهل سنت

علاوه بر محدثان شیعه ، بسیاری از محدثان اهل سنت نیز این حدیث را با سندها و متن های گوناگون نقل کرده اند که می توان به موارد زیر اشاره کرد:

1-        الشیخ الامام علی بن محمد الشهیر بابن الصباغ ، الفصول المهمه فی معرفه احوال الائمه ، ص235 ، منشورات دارالحدیث

2-        عبدالکریم بن محمدالرافعی القزوینی ، ج2 ، ص213 ، دارالکتب العلمیه ، بیروت

3-        حافظ ابونعیم احمد بن عبدالله اصفهانی ، حلیه الاولیاء و طبقات الاصفیاء ، ج3 ، ص192 ، دارالکتب العلمیه ، بیروت

4-        زمحشری ، ربیع الابرار و نصوص الاخبار ،ج2 ، ص249

5-        علامه سبط جوزی ، التذکره ، ص136 ، طبع الغری

6-        علامه دمشقی فرمانی ، اخبار الدول و آثار الاول ، ص115 ، طبع بغداد

7-        علامه بدخشی ، مفتاح الجناه ، ص179

8-        علامه عبدالرئوف مناوی ، شرح الجامع الصغیر ، ص410

9-        علامه محمد خواجه پارسای بخاری ، فصل الخطاب

10-      محقق بهجت افندی ، تاریخ آل محمد(ص) ، ص190 ، مطبعه آفتاب

11- علامه زبیدی حنفی ، الاتحاف ، ج3 ، ص148 ، طبع میمنیه ، مصر

12-      محمد علی البار ، الامام علی الرضا و رسالته فی طب النبوی ، ص83 ، دارالمناهل

علاوه بر منابع فوق الذکرمی توان به منابعی مانند جواهرالعقدین ابو نعیم ، کنزالعمال حسام الدین هندی،[7] الاعتصام بحبل السلام شیخ تابعی مصری و موارد بسیار دیگری اشاره کرد.

با نگاهی به موارد ذکر شده ، روشن است که حدیث از نظر سند و متن بسیار محکم و کم نظیر است. زیرا در بسیاری از کتب قابل اعتماد شیعه و اهل سنت نوشته شده است ، گر چه  روایت را اختلاف نقل شده ولی نقلی که شیخ صدوق در کتاب التوحید ، عیون اخبار الرضا و معانی الاخبار آورده است در منابع دیگر شیعه و سنی (مانند ینابیع الموده و روضه الواعظین)نیز آمده و مورد اشتراک است.

تنها شبهه ای که وارد می شود این است که چرا این حدیث در کتب اربعه ، علی الخصوص در الکافی نقل نشده است. می توان جواب داد که ثقه الاسلام کلینی در مقام جمع آوری تمام احادیث نبوده است. [8]علت اینکه این حدیث به سلسله الذهب مشهوراست به این دلیل است که چون تمام نقل راویان امامان معصوم(ع) قرار دارند و یک زنجیره طلایی تشکیل می دهند این حدیث به سلسله الذهب (زنجیره طلایی) مشهور است.

از نظرعلم درایه،[9] این حدیث قدسی است [10] و اگر نتوانیم بگوییم متواتر لفظی هست بدون شک متواتر معنوی است.[11]این حدیث مسلسل است ؛ یعنی در سند آن از امام رضا(ع) تا گوینده حدیث  (خداوند) پیشوایان معصوم(ع) قرار گرفته اند و چون تمامی رجال سند آن ذکر شده است ،  حدیث مسند است.[12]

اما یکی دیگر از شبهات و سوالاتی که دربارة حدیث سلسله الذهب پیش می آید این است که ، گفته شده است که در زمان بیان روایت حضرت ، 20000 و به روایتی 24000مرکب دان به جز دوات در آن روز شمارش شده است که حدیث را ثبت می کردند. [13] شبهه این جاست که در سال 200 هـ .ق در نیشابور شیعه بسیار کم و تقریباً حداکثر شهر نیشابور سنیان حنفی مذهب هستنند که افرادی مانند: ابو سعید ابی الخیر ، شیخ ابوالحسن عامری ، بایزید بسطامی، سنائی و جامی همگی از بزرگان علم و دانش نیشابورو برخی دیگر از علمای نیشابورتا مدتها بعداز نقل این حدیث سنی مذهب هستنند و در آن زمان چگونه 20000نفر سواد داشتنند که این حدیث را ثبت کنند؟

برای جواب به این سوال اگررجوع کنیم به کتب تاریخی می توانیم جواب مستحکمی را بدهیم. دکتر غلامحسن محرمی در کتاب تاریخ تشیع می نویسد:

«با شروع قرن دوم هجری ، تشیع از مرزهای جزیره العرب و عراق بیرون رفت و به تمام قلمرو اسلامی کشیده شد ... و با حرکت مبلغان بنی هاشم به خراسان ، مردم زیادی را به تشیع گرویدند ، یعقوبی نقل می کند : وقتی زید شهید شد ، شیعیان در خراسان به جنب و جوش در آمدند و تشیع خویش را آشکار ساختند. خطیبان آشکارا ظلم و ستم بنی امیه را بر خاندان پیامبر می گفتند. [14] ... در قرن سوم گسترة جغرافیا شیعه زیاد بود و تا پایان قرن سوم شهرهای کوفه ، قم ، سامرا و نیشابور مهم ترین شهرهای شیعی به شمار می رفتند و فقه شیعی براساس احادیث ائمه اطهار(علیهم السلام) بر آنها تدریس می شد.»[15]

اما در مورد بخش دوم سؤال ، شیخ عباس در فوائد الرضویه نوشته است :« در آن زمان حدود300هزار محدث در نیشابور وجود داشت مانند: ابواسحاق نعمانی ، ابونصر سراج، محمد بن عیسای ترمذی ، حاکم محدث نیشابوری و تعداد زیاد دیگر.»

در جواب اجمالی بر این سؤال ، اگرفرض کنیم آن زمان در نیشابور اهل سنت کثیری وجود داشت این نشانه آن نیست که اهل سنت با ائمه اطهار دشمنی دارند بلکه در بیشتر کتب خود از سخنان حضرات معصومین به عنوان خاندان نبوت استفاده کردند. و اگر دربارة محدثان نیشابوربه کتاب تاریخ الحاکم نیشابوری مراجعه کنیم می بینیم که هزاران نفر در نیشابور محدث وجود داشته است.

 

* تشیع اعتقادی اصیل هدیه امام علی بن موسی الرضا(ع) به ایرانیان

مأمون بعد از پیروزی بر برادرش امین و کشته شدن او بغداد را رها کرده و مرو را به عنوان مرکز خلافت اسلامی خود قرار داد. حکومت امین برادر مأمون بر عناصر عربی و مطلوب خاندان عباسیان تکیه داشت امّا مأمون سعی کرد پایگاه دیگری بدست آورد.مأمون در این راستا بعد از مشورت با مشاوران خود از قبیل فضل بن سهل که وزیر اعظم و مورد اعتمادش بود قرار بر این شد که حضرت رضا(ع) را به مرو دعوت کند. امام رضا(ع)در آن زمان (سال200هـ.ق) همچون جد گرامیشان در مدینه ساکن بودند. ابن خلدون می نویسد:« کثرت شیعه موجب چنین دعوتی برای ولایتعهدی او

(علی بن موسی الرضا(ع))بوده است.» [16] ولی سرّ اینکه مأمون حضرت رضا(ع) را به مرو دعوت نمود ثبوتاً می تواند چند امر باشد و در این موضوع ، احتمالاتی مانند: علاقمندی مأمون به امام ، دعوت امام به منظور در خفا نگه داشتن ایشان ، دعوت امام به منظور تحکیم پایه های حکومت خویش در نزد ایرانیان و موارد دیگر که می توان در این زمینه بیان نمود. [17]

شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا می نویسد:«که مأمون به آن حضرت نامه نوشت و از او خواست که به خراسان بیاید و حضرت با ذکر امور فراوانی عذر می آوردند و مأمون پیوسته مکاتبه می کرد و درخواست خود را تکرار می نمود تا جائیکه حضرت دانستند که مأمون دست بر نمی دارد و بر این موضوع ، تصمیم قطعی دارد که در این هنگام پذیرفتند.»[18]

 امام علی بن موسی الرضا(ع) می دانستند که این سفر برگشتی ندارد برای همین خود حضرت فرمودند: «چون تصمیم گرفتم از مدینه به قصد سفر خارج شوم ، خانوادة خود را جمع کردم و آنانرا امر نمودم که بر من گریه کنند تا صدای گریه آنها را بشنوم سپس دوازده هزار دینار در میان آنها تقسیم کردم ، زیرا می دانستم که هرگز بسوی آنها بر نمی گردم.» [19]

امام رضا(ع) هنگامی مقام ولایتعهدی را پذیرفت که اصرار مأمون به تهدیدهای پیاپی تبدیل شد. خود حضرت در این مورد می فرمایند:« قد علم الله کراهتی لذا فلما خیرت بین قبول ذلک و بین القتل اخترت القبول علی قتل.» ( خداوند می داند که این کار به اجبار بود. هنگامی که من مخیر شدم در قبول این امر یا قتل ، قبول را بر قتل ترجیح دادم.) [20]

ولی حضرت مقام ولایتعهدی را با شرط و شروطی قبول کردند. ازجمله امام فرمودند:« انی داخل فی ولایه العهد علی أن لا آمر و لا نهی ولا افتی و لا اقضی و لا اولی و لا اعزل و لا أغیر شیئا مما هو قائم و تعفین من ذلک کله.»

(من ، ولایتعهدی را می پذیرم به شرط آنکه هیچ امر و نهی نکرده و فتوی و قضاوتی ننمایم. همچنین نقشی در عزل و نصب و تغییر وضعی که حاکم است نخواهم داشت و از همه اینها معاف خواهم بود.) [21]

سرانجام حضرت رضا(ع) که از مدینه به مکه معظمه مشرف شده بود بعد از مراسم زیارت مکة معظمه به سوی ایران رهسپار گردید. رجا بن ابی الضحاک می گوید:« مأمون مرا فرستاد و مأمور کرد که علی بن موسی(ع) را از مدینه ببرم و دستور داد که آن حضرت از طریق بصره و اهواز و فارس ببرم و نه از طریق قم و نیز امر کرد که شب و روز از او حفاظت کنم تا وی را بر مأمون وارد نمایم. پس من از مدینه تا مرو با امام رضا(ع) بودم و به خدا سوگند من مردی پرهیزکارتر از او نسبت به خدا ندیده ام و نه کسی را دیدم که در تمام اوقاتش بیشتر از او یاد خدا کرده و خوفش از خداوند بیشتر باشد.» [22]

حضرت در طول مسیر حرکتش از مدینه تا مرو با کلمات حیاتبخش و چهرة نورانیش مردم را مورد لطف قرار می داد. حضرت از شهرها و روستاها گذشت و به نیشابور رسید.

در نیشابور اجتماع عظیمی از علماء طلاب و عاشقان اهل بیت(ع) بود. یک انقلاب و دگرگونی عظیم رخ داد. این استقبال عظیم[23] از حضرت یاد آور استقبال مردم مدینه هنگام ورود پیامبراکرم(ص) به مدینه بود. شور و شوق مردم در ورود امام رضا(ع) به نیشابور صحنة تماشایی و رویایی به وجود آورده بود. شور و غوغایی بزرگی در ورودی شهر بوجود آمده بود. ابوزرعه و محمد بن اسلم طوسی به نزد حضرت آمدند و عرض کردند: « به حق پدران پاکیزه و گذشتگان گرامی خود صورت مبارکت را به ما بنما و حدیثی از پدران خویش و جدّت برای ما روایت کن که ما تو را با آن یاد کنیم.»

آن مظهر رحمت الهی هم ، استر خود را نگه داشت و سایبان مهد را کنار زد. ازدیاد جمعیت و همهمه و گریه و زاری مردم باعث شده بود که صدای حضرت به مردم نرسد. پیشوایان مردم جو را آرام کردند . پس حضرت حدیث سلسله الذهب را قرائت فرمودند و این روایت گرانبها را برای ایرانیان به یادگار گذاشتند.

به نقل شیخ صدوق در کتاب عیون اخبار الرضا و التوحید حضرت پس از روایت فرمود: «بشرطها و انا من شروطها»[24] این حدیث را بیش 24000 نفر ثبت کردند.

امام در این حدیث کوتاه و فشرده سعی در بیان مطلب مهمی داشتند و آن هم آگاه کردن محبان اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) با تشیع اصیل بود.

ایرانیان از محبان اهل بیت پیامبر بودند ولی حضرت قصد داشتند که ریشه تشیع را استحکام بخشند و حدیث امام مهمترین عامل در توسعه مذهب شیعه به حساب می آید. بویژه که مبنای فکری شیعه نیز در آن شرایط مشخص شده بود و طبعاً مرجعیت علمی امام ، توسعه فکر شیعی را در برداشت.

امام از هنگام خروج مدینه تا رسیدن به مرو درصدد بود که محبت مردم را نسبت به علویان ، جهت دار کند و تشیع ناشی از دوستی اهل بیت را تبدیل به یک تشیع اعتقادی اصیل کند و این هدف حضرت در نیشابور با بیان حدیث سلسله الذهب اوج گرفت.

رجا بن ابی الضحاک مسئول آوردن حضرت ، در مورد حوادث طول راه، اینگونه بیان می کند:« در هیچ شهری از شهرها فرود نمی آمدیم ، مگر آنکه مردم به سراغ او (امام رضا(ع)) می آمدند و از او در مورد مسائلشان استفتاء کرده و معالم دینی شان را می پرسیدند. او نیز احادیث زیادی از طریق اجدادش (از پدرانش تا به پیامبر(ص)) نقل می کرد.» [25]

 و امّا حضور امام علی بن موسی الرضا(ع) در خراسان و ارتباط ایشان با مردم فصلی جدید در تاریخ تشیع ایرانیان بوجود آورد.

مأمون که خود را به مسائل علمی علاقمند نشان می داد مجالسی را ترتیب داده و سعی می کرد تا بحث و مناظره پیرامون امامت و نبوت با حضور حضرت و مخالفینش بر پا کند و هدف از برگزاری چنین مجالسی محکوم کردن امام بود. [26] محکومیت امام با توجه به اینکه مردم ایران علاقه وافری به خاندان رسالت داشتند و حتی به علم لدنی آنها نیز اعتقاد داشتند ، می توانست ارزش امام علی بن موسی الرضا(ع) را بین مردم از بین برد.

امام رضا(ع) درتمامی این مجالس برتری می یافت[27] و این نتیجه عکس برای مأمون داشت و مردم روز به روز بر حضرت علاقه مندتر می شدند. حضور آن حضرت در خراسان در حقیقت عاملی در جهت توسعه تفکر شیعه بود. مردم در مورد مسائل مختلف کلامی به آن حضرت مراجعه می کردند ، در این پرسش ها و پاسخ توسط امام مردم به تفکر و اساس دیدگاه امامت آشنا شدند.

در نتیجه ، امام آن دو سالی که در خراسان بود توانست تشیع ناب را در خراسان و اطراف آن  گسترش دهد. مأمون که دید نمی تواند با نفوذ امام در بین مردم جلوگیری و رابطه ایشان را با شیعیان قطع کرده و کنترل کند درنهایت مجبور شد برای حذف محور شیعه ، امام را به شهادت رساند. [28]

مجموعه نامه هایی که امام در آن دو سال برای تبین جایگاه اهل بیت(ع) در کتاب و سنت [29] و برخی مسائل کلامی و نیز مسائلی که مورد اختلاف شیعه و سنی بود و همچنین معنای اولی الامر[30] آموزه های بود که برای شیعیان به عنوان دیدگاه پذیرفته می شد و هم راهنما و هادی بود برای بعد از شهادت آن حضرت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

http://abarshahr.blogfa.com/post-169.aspx

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

http://borzinmehr.blogsky.com/1389/01/15/post-11/آخرین یادداشت ها

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

موقعيت و حدود جغرافيايي ، واژه شناسي و وجه تسميه نيشابور

موقعیّت و حدود جغرافیایی:

شهرستان نيشابور از شهرستان های استان خراسان رضوی است كه از شمال با شهرستان هاي چناران و قوچان، از جنوب با شهرستان هاي كاشمر و تربت حيدريه، از مشرق با شهرستان مشهد و چناران و از مغرب با شهرستان سبزوار همسايه است.

واژه شناسی:

آب شاهپور ، اباشهر ، ابرشهر ، ابهرشهر ، اپراشخر ، اپرشه ، اپرشهر ، ام البلاد ( لقب ) ، ايرانشهر ، دارالسرور ( لقب ) ، شادياخ ، شهر مؤيّد ، نسابور ، نشابور ، نشاپور ، نشاوور ، نوشاهپور ، نه شاپور ، نيسابور ، نيسايه ، نيسار ، نيشاپور ، نيك شابور ، نيك شاپور ، نيك شاه بوهر ، نيوشاپور ، نيوشاپوه ، نيوشاه پور، نيوشاهپوهر، نيوشپوه ، نيوشه پوهر

لازم بذكرست كه اَبرَشَهر ، يكي از چهار ربع يا 4 بخش از استان پارت يا خراسان، با مركزيت شهر نيشابور بود.

وجه تسمیه:

ني شاپور به مفهوم بناي شاپور است و اين شهر ، بدست شاپور اول پسر اردشير بابكان مؤسس سلسله ساسانيان بنا و توسط شاپور دوم ، تجديد بنا شد.

مآخذ:

1- فرهنگنامه تطبيقي مكان هاي جغرافيايي ، ص259

2- جغرافياي تاريخي ... لسترنج ، ص413 - 409 و 554

3- تذكره رياض الشعراء ، جلد اول ، ص108 و 436 و ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

چهره بستن جلا ل الدين خوارزمشاه در تاريخ ايران

 

 

 

   ● نويسنده: آمنه - ابراهيمي

 

● منبع: روزنامه - اعتماد ملی - تاريخ شمسی نشر 04/11/1386

 

 

 

بي گمان هجوم سهمگين مغولا ن به ايران و آثار و نتايج شوم آن در پهنه تاريخ ايران مقطع و بستري است بس قابل تعمق و پژوهش. سويه هاي گوناگون اين حادثه عظيم پژوهنده را در واكاويي و بازشكافي علل و ريشه هاي عقب ماندگي ايران در درازناي تاريخ مدد مي كند و همچنين از نظرگاه روانشناسي اجتماعي شكل گيري بافت فكري - رواني اجتماع و پرورش نوعي اميد اجتماعي در اذهان عمومي را برجسته و روشن مي نمايد.

 

روانشناسي اجتماعي به گفته آلپورت سعي دارد بفهمد و تبيين كند كه چگونه تفكرات و احساسات، رفتارهاي حركت زاي موجودات انساني تحت تاثير ديگري، واقعي و يا خيالي و ضمني شكل مي گيرد. نمود اين معني در زماني كه صداي سم ستوران سپاه مغول در گوش مردم ايران نواي غم انگيز خشونت و تجاوز را نواخت به روشني پيدا است. در آن هنگامه صعب، مردم به منظور حفظ موجوديت خود يا سر تسليم و تمكين فرو مي آوردند و يا در برابر سپاهيان بيگانه مقاومت مي ورزيدند و البته در بسياري از نقاط به  رغم كرنش در مقابله چالش برانگيز مغولا ن مخالفت ها و شورش هايي شكل مي گرفت كه مغولا ن را وامي داشت تا بار ديگر به فتح آن نقاط دست يازند. جويني در ذكر حوادث نيشابور شرح مشبع و مفصلي را به دست داده است؛ او وضعيت روحي سلطان محمد خوارزمشاه را در حين فرار او را از نيشابور مملو از واهمه و اضطراب توصيف كرده است. چنانكه اين ترس و پريشاني توسط او نسبت به رسيدن لشكر تاتار و تخريب و ويراني و خشونت به مردم نيز انتقال مي يافته و توده را به سمت و سوي اضطرار و بي قراري مي رانده است. استيصال او در سايه حاكميت تفكر تقديرگرايانه با خوابي نمادين و وحشتزا دو چندان شد <سلطان شبي در خواب اشخاص نوراني را ديده بود روي خراشيده، موي هاي پريشان و كاليده  ت گشاده ت ، جامه سياه بر مثال سوگواران پوشيده، بر سر زنان نوحه مي كردند از ايشان پرسيد كه شما كيستيد جواب دادند كه ما اسلا ميم.>(تاريخ جهانگشاي جويني، به تصحيح حبيب ا... عباسي و ايرج مهركي، ص 124) پس از آن وي به سوي مشهد و زيارت امام رضا(ع) رفت در اينجا <در دهليز آن دو گربه، يكي سپيد و ديگري سياه ديد در جنگ در حال خويش و خصمان بدان هر دو تفأل كرده است... چون گربه خصم غالب گشته و گربه او مقهور شده آهي بر كشيد و برفت. (همان، ص 124) به  رغم هشدارهاي محمد خوارزمشاه به فرار مردم نيشابور از شهر، مردم در شهر ماندند و به محكم ساختن باروهاي شهر پرداختند اما با ورود لشكر مغول به سرداري سبتاي نوين و طايسي بر، رئيس شهر (مجيرالملك) اظهار اطاعت كرد و علوفه دادن به لشكر مغول را پذيرفت. با كشته شدن شحنه مغولي حاكم بر توس و فرستاده شدن سر او به نيشابور شهر طوس عرصه تجاوز و غارت شد و نيشابوريان نيز به هماوردي با مغولا ن تمايل يافتند و چون تعداد لشكر مغول كم بود مردم تا چند روز در برابر مغولا ن تاب آوردند و سرانجام روز سوم تيري بر قلب تغاجار داماد چنگيزخان فرو نشست؛ با روي دادن اين واقعه سرنوشت نيشابوريان با حواث سختي گره خورد و با هجوم لشكر مغول و آغاز كشتار و ويراني مجيرالملك كه سخن هاي سخت بر زبان ميراند به خواري كشته شد و <تمامت خلق را كه مانده بودند از زن و مرد به صحرا راندند و به كينه تغاجار فرمان شده بود تا شهر از خرابي چنان كنند كه در آنجا زراعت توان كرد و تا سگ وگربه آن را به قصاص زنده نگذارند و دختر چنگيزخان كه خاتون تغاجار بود با خيل خويش به شهر درآمد و هركس كه باقي مانده بود تمامت بكشتند؛ مگر 400 نفر كه به اسم پيشه وري بيرون آوردند و به تركستان بردند...>(همان، ص 130) در ادامه جويني مي گويد: در نيشابور تمامي امكنه با خاك يكسان شد و هيچ بلندي بر جاي نماند و آباداني از اين شهر رخت بر بست! و فضايي غم انگيز بر شهر سيطره گستراند. اين در حالي است كه اين مورخ ارجمند شهر نيشابور و رونق ورفاه آن را قبل از تهاجم سهمگين مغول به مثابه بهشتي بر خاك ايران با اين بيت توصيف كرده است:

 

حبذا شهر نسابور كه در روي زمينگر بهشتي است خود اين است وگرنه خود نيست   

 

اين تنها نمونه اي است از تجاوزات مغولا ن بر ايران، نيك پيدا است كه در اين فضا و با رويكرد ضعيف خوارزمشاه و فرار او از روياروي نيروهاي مغول، توده اي كه نيرو و قوت جنگي نداشت و تنها به ابزار و آلا ت ناچيز دل مي سپرد كورسو اميدي را براي راندن قوم بيگانه در دل خود مي پروراند. اينجا است كه با ظهور و خيزش يك چهره آشنا آن هم از خانواده سلطنتي چون جلا ل الدين خوارزمشاه بدو گره مي خورد و آرمان هاي خود را ولو از پس خيال هاي غبارآلود و دور در شخص او جست وجو مي كند و در نهايت قهرمان پرورانه و ناباورانه مرگ جلا ل الدين خوارزمشاه را برنمي تابد و در پي چهره هايي برساخته از او راهي مي شود.  

 

 

 

    264 بازديد     0 امتياز     0 نظر

 

◄ مطالعات موضوعي :

 

 

◄ دسته

 

 

 

●  متن / مقاله

 

 

◄رسته :3

 

◄تاريخ ارسال:15/11/1386

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

اصلاحات شيخ صدوق‏ - ۴
31 - محمّد بن يحيى‏، عن محمّد بن الحسن قال: كتبت إلى‏ أبي محمّد (ع): رجل كانت له قناة في قرية فأراد رجل أن يحفر قناة أُخرى‏ إلى‏ قرية له. كم يكون بينهما في البعد حتّى‏ لايضرّ بالأُخرى‏ في الأرض إذا كانت صلبة أو رخوة؟ فوقّع: على‏ حسب أن لايضرّ إحداهما بالأُخرى، إن شاء اللَّه. (كافى/ ج‏5/ ص‏293، رقم صحيح 2860)
32 - عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد، عن محمّد بن إسماعيل بن بزيع قال: كتبت إلى‏ رجل أسأله أن يسأل أبا الحسن الرضا (ع) عن البئر فقال: ماء البئر واسع لايفسده شي‏ء إلّا أن يتغيّر ريحه أو طعمه فينزح منه حتّى‏ يذهب الريح ويطيب الطعم. لأنّ له مادّة. (تهذيب/ ج‏1/ ص‏234. كافى/ ج‏3/ ص‏5)
اين حديث در برخى جوامع به صورت سماع روايت شده است و اين از ضايعات تلخيص سند است به اين صورت:
33 - أحمد بن محمّد، عن محمّد بن إسماعيل، عن الرضا (ع) قال: ماء البئر واسع لايفسده شي‏ء. إلّا أن يتغيّر. (تهذيب/ ج‏1/ ص‏409. استبصار/ ج‏1/ ص‏33)
34 - أبو عليّ الأشعريُّ، عن محمّد بن عبدالجبّار، عن صفوان؛ ومحمّد بن إسماعيل، عن الفضل بن شاذان، عن صفوان. وعليُّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن صفوان. ومحمّد بن يحيى‏، عن محمّد بن الحسين، عن صفوان بن يحيى‏، عن عبدالرّحمن بن الحجّاج أنّ أبا الحسن موسى‏ (ع) بعث إليه بوصيّة أبيه وبصدقته مع أبي إسماعيل مصادف:
بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم، هذا ما عهد جعفر بن محمّد وهو يشهد أن لا إله إلّا اللَّه وحده لا شريك له. له الملك وله الحمد. يحيي ويميت... إلى‏ أن قال:
بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم: هذا ما تصدّق به موسى بن جعفر بأرض بمكان كذا وكذا وحدُّ الأرض كذا وكذا كلّها ونخلها وأرضها وماءها وأرجائها وحقوقها... بين ولد موسى‏ للذكر مثل حظّ الانثيين فإن تزوّجت امرأة من ولد موسى‏ فلاحق لها في هذه الصدقة حتّى‏ ترجع إليها بغير زوج فإن رجعت كان لها مثل حظّ الّتي لم تتزوّج من بنات موسى‏...
وجعل صدقته هذه إلى‏ عليّ وإبراهيم فان انقرض أحدهما دخل القاسم مع الباقي منهما فان انقرض أحدهما دخل إسماعيل مع الباقي منهما فان انقرض أحدهما دخل العبّاس مع الباقي منهما فان انقرض أحدهما فالأكبر من ولدي فإن لم يبق من ولدي إلّا واحد فهو الّذي يليه. (كافى/ ج‏7/ ص 53 - 54. عيون أخبار الرضا/ ج‏1/ ص‏37)
در اين سند مشخّص شده است كه متن وصيتنامه به وسيله مصادف به عبدالرحمن ابن حجّاج واصل شده است ولى در برخى از جوامع حديثى نامى از واسطه به ميان نيامده است بدين صورت:
35 - الحسين بن سعيد، عن صفوان بن يحيى‏. ورواه أيضاً محمّد بن عليّ بن محبوب، عن عليّ بن السنديّ، عن صفوان بن يحيى‏، عن عبدالرّحمن بن الحجّاج قال: أوصى‏ أبوالحسن (ع) بهذه الصدقة: هذا ما تصدّق به موسى بن جعفر تصدّق بأرضه في مكان كذا وكذا تصدّق بها كلّها... الحديث بطوله.
(فقيه / ج‏4 / ص‏249. تهذيب / ج‏9 / ص‏149)
البتّه فقهائى كه با ارسال نامه و گسيل نمودن پيك از حضور امام خود استفتاء مى‏كرده‏اند و بعداً پاسخ امام را دريافت مى‏كرده‏اند، به نامه‏هاى واصله اعتماد مى‏كرده‏اند خواه از طريق همان پيكهاى محلّى باشد و يا پيكهاى ديگر. ولى اين نامه‏ها براى ما به خاطر ناشناس ماندن پيكها وخصوصاً پيكهاى دست دوم و دست سوم به عنوان حديث مرسل تلقّى مى‏گردد و نمى‏تواند از حجّيت لازم برخوردار باشد. اتفاقاً شواهدى در كتب رجال و تاريخ حديث مشهود است كه نشان مى‏دهد فقهاء و بزرگان مذهب در همان صدر اوّل و در عهد همان وكلاء و پيكها گهگاه نسبت به صحّت برخى از اين نامه‏ها ترديد مى‏كرده‏اند.
مثلاً در آخرين ماههاى سال 220 هجرت، يعنى در اثناى سفر حج و در راه مكّه نامه‏اى از امام جواد (ع) به ابراهيم بن محمّد همدانى رسيد. گويا اين ابراهيم بن محمّد سواد خواندن و نوشتن نداشته است، لذا على بن مهزيار اهوازى كه در اين كاروان همراه بود، نامه امام جواد را بر او قراءت كرد. در متن نامه مسائل چندى از حقوق شرعى مطرح است كه با فقه اسلامى منطبق نيست تا چه رسد به فقه شيعه و مذهب اهل بيت. متن و سند اين نامه بدين صورت است:
36 - محمّد بن الحسن الصفّار، عن أحمد بن محمّد، عن عليّ بن مهزيار قال: كتب إليه أبو جعفر (ع) وقرأت أنا كتابه إليه في طريق مكّة. قال (ع): الّذي أوجبت في سنتي هذه - وهي سنة عشرين ومائتين - فقط. لمعنىً من المعاني أكره تفسير المعنى‏ كلّه خوفاً من الانتشار وسأفسّر لك بعضه، إن شاء اللَّه تعالى‏: إنّ مواليّ أسأل اللَّه صلاحهم أو بعضهم قصّروا فيما يجب عليهم. فعلمت ذلك. فأحببت أن أطهِّرهم وأزكِّيهم بما فعلت في عامي هذا من أمر الخمس. قال اللَّه تعالى: (خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلَاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ* أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَيَأْخُذُ الْصَّدَقَاتِ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ* وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى‏ عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ) (براءة / 104 - 106)، ولم أوجب ذلك عليهم في كلّ عام ولا أوجب عليهم إلّا الزكاة الّتي فرضها اللَّه عليهم. وإنّما أوجبت عليهم الخمس في سنتي هذه في الذّهب والفضّة الّتي قد حال عليه الحول. ولم أوجب ذلك عليهم في متاع ولا آنية ولا دوابّ ولا خدم ولا ربح ربحه في تجارة ولا ضيعة، إلّا ضيعة سأفسّر لك أمرها تخفيفاً منِّي عن مواليّ ومنّاً منِّي عليهم، لما يغتال السلطان من أموالهم ولما ينوبهم في ذاتهم. فأمّا الغنائم والفوائد فهي واجبة عليهم في كلّ عام قال اللَّه تعالى‏: (وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِن شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ للَّهِ‏ِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى‏ وَالْيَتَامَى‏ وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِن كُنتُمْ آمَنتُم بِاللَّهِ وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَى‏ عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ وَاللَّهُ عَلَى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ) (أنفال / 41). والغنائم والفوائد -يرحمك اللَّه- فهي الغنيمة يغنمها المرء والفائدة يفيدها والجائزة من الانسان للانسان، الّتي لها خطر عظيم. والميراث الّذي لايحتسب من غيرَ أب ولا ابن. ومثل عدوّ يصطلم فيؤخذ ماله. ومثل مال يؤخذ لايعرف له صاحب. ومِنْ ضرب ما صار إلى‏ قوم من مواليّ من أموال الخرّميّة الفسقة، فقد علمت أنّ أموالاً عظاماً صارت إلى‏ قوم من مواليّ فمن كان عنده شي‏ء من ذلك فليوصل إلى‏ وكيلي ومن كان نائياً بعيد الشقّة فليتعمّد لإيصاله ولو بعد حين فانّ نيّة المؤمن خير من عمله.
فأمّا الّذي أوجب من {الغلّات والضِّياع في كلّ عام فهو نصف السدس ممّن كانت ضيعته تقوم بمؤنته ومن كانت ضيعته لا تقوم بمؤنته فليس عليه نصف سدس ولا غير ذلك‏}. (تهذيب / ج‏4 / ص 141 - 142)
در آغاز اين توقيع مطالبه خمس با آيه زكات تأييد شده است در حالى كه خمس حق است و قابل اسقاط ولى زكات حكم است و در هر حال لازم الاداء خواهد بود. در اين توقيع حق خمس از طلا و نقره‏اى مطالبه مى‏شود كه يك سال دست نخورده برجا مانده باشد در حالى كه اين شريطه «حالَ عَلَيْه الحَوْل» ويژه زكات است آنهم طلا ونقره مسكوك نه مطلق طلا ونقره گرچه به صورت شمش ويا زينت‏آلات زنانه باشد. مى‏گويد: «من در اين سال خمس را از وسائل زندگى و ظروف و چارپايان و غلامان و كنيزان مطالبه نمى‏كنم تا بر شيعيان خود ارفاقى كرده باشم و بار آنان را سبك كرده باشم چرا كه سلاطين به اموال شيعيان من خراج مى‏بندند» در حالى كه ظرف و چارپا و غلام و كنيز نه خمس دارد و نه زكات و... بالاخره در ذيل نامه اعلام شده است كه آنچه من از درآمد مستغلّات و مزارع براى همه سالها بر شما واجب مى‏كنم يك دوازدهم درآمد است در صورتى كه آن مستغل ومزرعه بتواند مخارج صاحب خود را تأمين كند و اگر نتواند مخارج او را تأمين كند نه يك دوازدهم را بر او واجب مى‏كنم و نه بيشتر و نه كمتر. در حالى كه پرداخت اين مطالبات، چه يك دوازدهم و چه يك پنجم (خمس) براى هيچ وقت قابل عمل نبود زيرا آن سرور در آخر همان سال 220 يعنى قبل از آنكه نامه مزبور به مقصد برسد و امكان ابلاغ فرمان و دريافت وجوه موجود باشد، به شهادت رسيد و از آن لحظه يعنى آخر ذى قعده سال 220 تكليف وجوه شرعى از خمس و اوقاف و تقديمى‏هاى تبرُّعى به اختيار فرزندش امام هادى موكول شد كه در سن 8 سالگى ساكن مدينه بود. لذا موقعى كه اين نامه بر فقها قراءت شد همگان از مفاد نامه و شرح و توضيح و تفصيل آن اعراض كردند و تنها ذيل توقيع را ارزيابى كردند آنهم ارزيابى منفى و در نتيجه همان ابراهيم بن محمّد همدانى بعد از مدّتى كه امامت امام هادى روشن شد به آن سرور نامه نوشت و بدين صورت كسب تكليف نمود و ارزيابى فقها را گزارش نمود:
37 - سعد بن عبداللَّه، عن أبي جعفر، عن عليّ بن مهزيار قال: كتب إليه -يعني أبا الحسن الهادي (ع)- إبراهيمُ بن محمّد الهمدانيّ: أقرأني عليُّ بن مهزيار كتاب أبيك (ع) فيما أوجبه على‏ أصحاب الضِّياع أنّه أوجب عليهم نصف السدس بعد المؤنة وأنّه ليس على‏ من لم تقم ضيعته بمؤنته نصف السدس ولا غير ذلك. فاختلف من قبلنا في ذلك فقالوا: يجب على الضِّياع الخمس بعد المؤنة مؤنة الضيعة وخراجها لا مؤنة الرجل وعياله فكتب (ع) وقرأه عليُّ بن مهزيار: عليه الخمس بعد مؤنته ومؤنة عياله وبعد خراج السلطان. (تهذيب/ ج‏4/ ص‏123. كافى/ ج‏1/ ص‏547)
چنانكه ملاحظه مى‏شود، اگر اين توقيع درست باشد، در آن سخنى از جعلى بودن نامه امام جواد به ميان نيامده است. تنها سكوت هم دليل صحّت و درستى نخواهد بود، زيرا با وجود پيكهاى متعدّد و عدم شناخت آنان، هيچ توقيعى از حجّيت كافى برخوردار نمى‏باشد. اين گونه توقيعات مشكوك از سال 200 هجرت كه حضرت رضا (ع) را به مرو بردند و دسترسى به آن سرور ناممكن بود، شروع شده است و راويان ناشناس و وكلا و پيكهاى نامطمئن كه سابقه ديانت و امانت آنان روشن نبود، به نام آن سرور نامه پراكنى داشتند. اين برنامه‏ها در عهد امام جواد به ندرت انجام گرفته است ولى در سال 220 كه در اوّل ماه محرّم آن امام جواد را به بغداد مى‏برند و كسى تصوّر نمى‏كرد كه به زودى شهيد خواهد شد، احتمال مجعول بودن نامه‏ها و خصوصاً نامه مزبور قوّت مى‏گيرد، خصوصاً كه اين نامه‏هاى مشكوك درباره مطالبه و دريافت خمس و وجوه تبرُّعى و موقوفات ويژه امامان صادر شده است. البتّه از سال 221 كه امام هادى مسند امامت را در مدينه حائز است به ندرت از اين قبيل نامه‏ها به چشم مى‏خورد ولى موقعى كه در سال 233 امام هادى را با خانواده به سامرا مى‏برند، مجدّداً نامه‏هاى مشكوك درباره حقوق مالى تجديد مى‏گردد و هرگاه كسى به اين نامه‏ها مشكوك شده است و در صحّت اين دريافتها ترديد كرده است مورد طرد و لعن اين نامه‏ها قرار گرفته است. مثلاً شيخ كشّى در شرح حال فضل بن شاذان نيشابورى كه از اعاظم فقها و محدّثين و متكلّمين است چنين مى‏نويسد:
38 - قال أحمد بن يعقوب أبو عليّ البيهقيُّ - رحمه اللَّه - : أمّا ما سألت من ذكر التوقيع الّذي خرج في الفضل بن شاذان أنّ مولانا (ع) لعنه بسبب قوله بالجسم فإنّي أخبرك أنّ ذلك باطل. وإنّما كان مولانا (ع) أنفذ إلى‏ نيسابور وكيلاً من العراق كان يسمّى‏ أيّوب بن الناب يقبض حقوقه. فنزل بنيسابور عند قوم من الشيعة ممّن يذهب مذهب الارتفاع والغلوّ والتفويض، كرهت أن أسمّيهم. فكتب هذا الوكيل يشكو الفضل بن شاذان بأنّه يزعم أنّي لست من الأصل ويمنع الناس من إخراج حقوقه. وكتب هؤلاء النفر أيضاً إلى الأصل الشكاية للفضل. ولم يكن ذكروا الجسم ولا غيره. وذلك التوقيع خرج من يد المعروف بالدهقان ببغداد في كتاب عبداللَّه بن حمدويه البيهقي. وقد قرأتُه بخطّ مولانا (ع). والتوقيع هذا: الفضل بن شاذان. ماله ولمواليّ يؤذيهم ويكذِّبهم. وإنّي لأحلف بحقّ آبائي - لئن لم ينته الفضلُ ابن شاذان عن هذا {لأرمينّه بمرماة لا يندمل جرحه منها في الدُّنيا ولا في الآخرة} وكان هذا التوقيع بعد موت الفضل بن شاذان بشهرين في سنة ستِّين ومائتين. قال أبو عليّ والفضل بن شاذان كان برستاق بيهق فورد خبر الخوارج، فهرب منهم فأصابه التعب من خشونة السفر فاعتلّ ومات منه. وصلّيت عليه. (كشّى / ص 543 - 544)
يعنى احمد بن يعقوب ابوعلى بيهقى - رحمه اللَّه - گفت: امّا سؤالت از آن توقيعى كه از ناحيه امام عسكرى در لعن و طرد فضل بن شاذان صادر شده بود، از آن رو كه فضل بن شاذان قائل به جسميّت ذات ربوبى است. اين را بدان كه اين توقيع دروغ و باطل است. واقعيّت آن است كه امام عسكرى وكيلى به نام ايّوب بن ناب از عراق به نيشابور گسيل نموده بود كه حقوق آن حضرت را دريافت كند. اين وكيل به نشابور آمد و در خانه جمعى از غلات شيعه و اهل تفويض كه من نمى‏خواهم آنان را نام ببرم، منزل كرد. اين وكيل بعداً به امام عسكرى نامه نوشت كه فضل بن شاذان نشابورى مانع كار من شده است و مردم را از پرداخت حقوق شرعى خود به من منع مى‏كند. مى‏گويد من از جانب امام عسكرى نيامده‏ام و وكالت من اصالت ندارد. آن دسته از غلات هم كه ميزبان او بودند نامه نوشتند و از فضل بن شاذان و كارشكنى او شكايت كردند. در آن شكايت سخنى از عقائد فضل بن شاذان در ميان نبود. نه از مقوله جسم و نه از مقوله‏هاى ديگر. (رك: رجال كشّى / ص‏540). بعد از اين شكايات، از جانب عروة بن يحيى الدهقان از بغداد نامه‏اى به عبداللَّه بن حمدويه بيهقى واصل شد. من آن نامه را به خطّ مولايمان خواندم. در آن توقيع چنين مرقوم شده بود: «فضل بن شاذان را چه مى‏شود كه دوستان مرا آزار مى‏دهد و تكذيب مى‏كند. به حقّ پدرانم سوگند كه اگر فضل بن شاذان از اين كار خود دست برندارد تيرى به سوى او پرتاب مى‏كنم كه در دنيا و آخرت جراحت آن التيام نيابد». امّا اين توقيع دو ماه بعد از مرگ فضل بن شاذان واصل شده بود. فضل بن شاذان در بيهق بود كه خبر خوارج به او رسيد. او از ترس خوارج فرار كرد ولى سختى و مشقّت سفر او را عليل و بيمار كرد تا دار فانى را وداع گفت. من بر او نماز خواندم. وفات فضل بن شاذان در سال 260 هجرى بود.
بايد توجّه داشت كه ابو على بيهقى استاد كشّى همين توقيع را هم با نام بردن دهقان مشكوك و معلول اعلام كرده است زيرا اين دهقان كه توقيع طرد و لعن و تهديد و ارعاب را درباره فضل بن شاذان گسيل داشته است به خاطر خيانت مطرود و ملعون بوده است. حتّى در برخى اسناد رجالى آمده است كه از عهد امام هادى مطرود و ملعون بوده است. (رك: رجال كشّى / ص 536 و 573). بالاتر از اين بايد گفت كه كشّى شخصاً درباره اصل اين توقيعات هم خدشه مى‏كند و لذا بعد از نقل سخنان استادش ابو على بيهقى به ستايش فضل بن شاذان مى‏پردازد و مى‏نويسد: «على‏ أنّه قد ذكر أنّ هذه الرقعة وجميع ما كتب إلى‏ إبراهيم بن عبده كان مخرجها من العمريّ وناحيته. واللَّه المستعان» (كشّى / ص‏544) يعنى در بى‏اعتبارى اين توقيع همين بس كه از دست عمرى وكيل ناحيه صادر شده است به اضافه آن توقيعاتى كه در باب وكالت ابراهيم بن عبده صادر شده است (رك: كشّى / ص 575 - 580) در اين توقيعى كه وكالت ابراهيم بن عبده اعلام شده است ترتيب وصول و ايصال بدين صورت است كه اسحاق بن اسماعيل نيسابورى نامه امام عسكرى را دريافت مى‏كند ولى مكلّف مى‏شود كه از سامرا خارج نشود، مگر بعد از آنكه با عثمان بن سعيد عمرى ملاقات كند و او را در جريان بگذارد چرا كه تمام اموالى كه از هرجا اينجا و آنجا ارسال شود، در نهايت بايد بدست او برسد تا به من برساند. موقعى هم كه به بغداد مى‏رسد، نامه مزبور را بر دهقان بخواند چرا كه او مورد وثوق است و در قبض حقوق ما وكالت دارد. در ضمن، همين اسحاق بن اسماعيل مأمور مى‏شود كه با تمام آن شيعيانى كه مورد اعتماد او باشند ملاقات كند و اين نامه را بر او قراءت كند و از جمله بر چند وكيل ديگر مانند بلالى و محمودى تا در جريان باشند و موقعى كه در نسابور نامه را به ابراهيم بن عبده مى‏دهد به او سفارش كند كه حتماً به نامه قبلى كه به دست محمّد بن موسى نيسابورى ارسال شده است، نيز عمل نمايد.
بنابراين كلام كشّى طعن واضحى بر اكثر اين توقيعات دارد زيرا وكالت ابو عمرو عثمان بن سعيد عمرى را نيز مورد ترديد قرار مى‏دهد كه آخرين حلقه اتّصال نامه‏ها و توقيعات و اموال و اوقاف شرعى بوده است. در اين زمينه جاى بسط سخن بسيار است ولى بعد از آنكه ديده و مى‏بينيم كه فقهاى متقدّم به مكتوبات ائمّه كمتر توجّه مى‏كرده‏اند يعنى مكتوبات ائمّه را مستقلّاً سند نمى‏دانسته‏اند و بدان عمل نمى‏كرده‏اند مگر موقعى كه حديث مسموعى بر صحّت مندرجات آن شهادت بدهد و خصوصاً از درج توقيعات مزبور كه تنها خطّ امامان سند قرار مى‏گرفته است امتناع مى‏كرده‏اند، نيازى به دنبال كردن اين مسائل نيست. فقط بايد يادآور شويم كه شناخت خط و امضاى امام هم مورد خدشه و ترديد است:
بايد توجّه كرد كه از خاندان بزرگ بنى نوبخت شخصيّتى والا به نام ابو جعفر احمد بن ابراهيم بن احمد نوبختى دختر ابو جعفر محمّد بن عثمان بن سعيد عمرى را به نكاح خود درآورده است. نام آن دختر اُم كلثوم است. تا آنجا كه مى‏دانيم اين اُم كلثوم صاحب يك دختر مى‏شود كه گويا نام او برنيه است و صاحب يك پسر كه نام او جعفر است. شخصى از كتّاب و مُنشيان به نام احمد بن محمّد كاتب با برنيه ازدواج مى‏كند و از او پسرى به دنيا قدم مى‏گذارد كه نام او هبة اللَّه است و كنايه‏اش ابو نصر و به عنوان ابن برنيه شهرت دارد، ابن النجاشى او را بدين عنوان در كتاب خود ياد مى‏كند: «هبة اللَّه بن أحمد بن محمّد الكاتب. أبو نصر المعروف بابن برنيه. كان يذكر أنّ أُمّ أُمّه أُمّ كلثوم بنت أبي جعفر محمّد بن عثمان العمريّ - له كتاب في أخبار أبي عمرو وأبي جعفر العمريّين ورأيت أبا العبّاس بن نوح - السيرافيّ - قد عوّل عليه في الحكاية في كتابه (أخبار الوكلاء). وكان هذا الرجل كثير الزيارات وآخر زيارة حضرها معنا يوم الغدير سنة أربعمائة بمشهد أميرالمؤمنين (ع)».
شيخ طوسى در كتاب فهرست از او نام نمى‏برد ولى در كتاب غيبت خود و بالأخص باب اخبار الوكلاء، فراوان از كتاب او نقل مى‏كند كه تماماً در بحار الانوار مجلسى درج شده است. مأخذ شيخ طوسى همان كتاب ابن نوح سيرافى است و از جمله مى‏نويسد:
39 - روى‏ أحمد بن عليّ بن نوح السيرافيّ قال: أخبرنا هبة اللَّه بن أحمد الكاتب ابن بنت أُمّ كلثوم بنت أبي جعفر العمريّ عن شيوخه أنّه لمّا مات الحسن بن عليّ (ع) حضر غسله عثمان بن سعيد وتولّى‏ جميع أمره في تكفينه وتحنيطه وتقبيره وكانت توقيعات صاحب الأمر (ع) تخرج على‏ يَدَيْ عثمان بن سعيد وابنه أبي جعفر محمّد بن عثمان إلى‏ شيعته وخواصّ أبيه أبي محمّد (ع) بالأمر والنهي والأجوبة عمّا يسأل الشيعة عنه إذا احتاجت إلى السؤال فيه بالخطّ الّذي كان يخرج في حياة الحسن (ع). فلم تزل الشيعة مقيمة على‏ عدالتهما إلى‏ أن توفّي عثمان بن سعيد وغسله ابنه أبو جعفر وتولّى القيام به وحصل الأمر كلّه مردوداً إليه والشيعة مجتمعة على‏ عدالته وثقته وأمانته لما تقدّم له من النصّ عليه بالأمانة والعدالة والأمر بالرجوع إليه في حياة الحسن وبعد موته في حياة أبيه عثمان بن سعيد والتوقيعات تخرج على‏ يده إلى الشيعة في المهمّات طول حياته بالخطّ الّذي كانت تخرج في حياة أبيه عثمان لايعرف الشيعة في هذا الأمر غيره ولا يرجع إلى‏ أحد سواه.
(غيبت طوسى / ص 206 و 220. بحار مجلسى / ج‏51 ص 346 و 350)
40 - قال ابن نوح: وقال أبو نصر: مات أبو جعفر العمريُّ سنة 304 وأنّه كان يتولّى‏ هذا الأمر نحواً من خمسين سنة يحمل الناس إليه أموالهم ويخرج إليهم التوقيعات بالخطّ الّذي كان يخرج في حياة الحسن (ع) بالمهمّات في أمر الدين والدُّنيا وفيما يسألونه من المسائل بالأجوبة العجيبة.
(غيبت طوسى / ص‏223. بحار مجلسى / ج‏51 / ص‏352)
41 - أخبرني جماعة، عن هارون بن موسى، عن محمّد بن همّام قال: قال لي عبداللَّه بن جعفر الحميريُّ: لمّا مضى‏ أبو عمرو أتتنا الكتب بالخطّ الّذي كُنّا نُكاتَبُ به، بإقامة أبي جعفر مقامه. (غيبت طوسى / ص‏220. بحار مجلسى / ج‏51 / ص‏349)
بنابراين توقيعات واصله هيچگاه به خطّ امام عسكرى و يا خطّ امام زمان نبوده است زيرا در عهد امام عسكرى خط امام زمان معقول نخواهد بود چنانكه در عهد امام زمان خط امام عسكرى ممكن نيست. شاهدى وجود دارد كه نشان مى‏دهد اين توقيعات به خط همان احمد بن ابراهيم بن احمد نوبختى صادر مى‏شده است:
42 - أخبرنا جماعة، عن أبي الحسن محمّد بن أحمد بن داود القمّي قال: وجدت بخطّ أحمد بن إبراهيم النوبختيّ وإملاء أبي القاسم الحسين بن روح على‏ ظهر كتاب فيه جوابات ومسائل أنفذت من قم يسأل عنها هل هي جوابات الفقيه (ع) أو جوابات محمّد بن عليّ الشلمغانيّ. لأنّه حكي عنه أنّه قال: هذه المسائل أنا أجبت عنها. فكتب إليهم على‏ ظهر كتابهم: «بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم: قد وقفنا على‏ هذه الرقعة وما تضمّنته. فجميعه جوابنا. ولا مدخل للمخذول الضالّ المضلّ المعروف بالعزاقريّ لعنه اللَّه في حرف منه... إلى‏ آخره.
وقال ابن نوح: أوّل من حدّثنا بهذا التوقيع أبو الحسين محمّد بن عليّ بن تمام وذكر أنّه كَتبه من ظَهْر الدّرج الّذي عند أبي الحسن بن داود. فلمّا قدم أبوالحسن ابن داود، قرأته عليه. وذكر أنّ هذا الدرج بعينه كتب به أهل قم إلى الشيخ أبي القاسم وفيه مسائل فأجابهم على‏ ظهره بخطّ أحمد بن إبراهيم النوبختي وحصل الدرج عند أبي الحسن بن داود. نسخة الدرج: إلى‏ آخره.
(غيبت طوسى/ ص 228 و 229. بحار مجلسى/ ج‏53 / ص 150 و 151)

واللَّه بالغ أمره قد جعل اللَّه لكلّ شي‏ء قدراً
وآخر دعوانا أنّ الحمد للَّه ربّ العالمين

محمّدباقر بهبودى
نوشته شده توسط admin در تاريخ شنبه ۳ دي ۱۳۸۴ - ۰۲:۲۸ 0 نظر - تعداد بازديد : 319 -  نسخه چاپي
ميهمان
شناسه كاربري

رمز عبور

ورود بصورت اتوماتيك



بازيابي رمز عبور
پيغامگير
براي ارسال بايد وارد سيستم كاربري خود شويد.

doctor
سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۴ - ۰۸:۳۲
سلام

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

 
آخرین شهریار(بخش چهارم)   چاپ 

آخرین شهریار

(بخش چهارم)

جلال الدین خوارزمشاه

 

در تاریخ این سرزمین  گره گاه ها و گذرگاه هایی است پر از شور و شیدایی و خوف و خرابی. این که چرا امروزه، روزگار ما بدینگونه است؛ سبب هایی دارد که به گمانم یکی از آن ها تاخت و تازهای بنیان کن و هستی سوز و خانمان بر باد ده بیگانگان بوده است.

سخن این است که در آن روزگار بلوا و غوغا، در روزگار تازش و یورش بیگانگان، ما چه کردیم. بر ما چه رفت؟

این سلسله نوشتار بر سر آن است که پاسخی بیابد به همین پرسش.

پس نگاهی خواهیم داشت به آخرین شاهان. آنان که رفتند و ایران در دست بیگانگان افتاد:جمشید. داریوش سوم. یزد گرد سوم.  جلال الدین خوارزمشاه. لطفعلی خان زند و.....

در این راه اما هم به تاریخ و هم به افسانه ها  نگاه کرده ام تا بدانیم مردمان و هنروزان این قوم به این داستان چون نظر کرده اند.

***

نوشتکین نیای بزرگ خوارزمشاهیان، غلامی بود از اهالی غرجستان که توسط سپهسالارسپاه خراسان خریداری شده بود. این غلام در دوران سلجوقیان به سبب استعدادی که از خود نشان داد به زودی به مقامات عالی رسید تا این که سرانجام به امیری خوارزم برگزیده شد. نوشتکین صاحب نه پسر بود که بزرگ‌ترین آنها، قطب‌الدین محمد نام داشت. پس از نوشتکین، فرزندش محمدبه ولایت خوارزم رسید.  بدین ترتیب دولت جدیدی بنیانگذاری شد که برآورده و دست پرورده سلجوقیان و از میان غلامان بود.دولتی که گردانندگانش خوی و منش غلامی داشتند. در روزگاری که در پناه حکومت ترکان، ایران چونان جزایری پراکنده با قبیله‌هایی دشمن خو بود.

خوی و منش و روش های غلامی در فرهنگ و اخلاق جامعه اثرنهاده بود و بازتاب آن را در ادبیات آن دوران به خوبی می توان دید. آن همه سخن از ترکی کردن، ترکتازی، یغمای ترکانه که به میان آمده است از همین فرهنگ نشان دارد. وصف یار و معشوق نیز وصف غلامان و غلامبچگانی است که در جنگ به بردگی و اسارت گرفته شده‌اند.ابروی کمان، گیسوی کمند. چشمان خونریز، وصف غلامبچگان و پسران خوش بر و روی ترک و گرجی است.

در زمان سلطنت یکی از افراد این خاندان به نام سلطان محمد، مغولان به ایران تاختند و دستگاه خلافت تازیان در بغداد نیز برای راندن ایرانیان از قدرت دست اتحاد به سوی مغولان دراز کرد.

از سوی دیگر در مدت بیش از سیصد سال حکومت ترکان غزنوی و سلجوقی بنیاد آزاد اندیشی و همه ی نهاد های مردمی برکنده شده بود.غزنویان همه ی مخالفان خود و آزاد اندیشان ایرانی چون قرمطیان رااز میان برده بودند. فقهای شیعه نیز برای مخالفت با قدرت بغداد و قدرت یافتن شیعه به خدمت مغولان درآمدند.ترکان و  تازیان دست در دست هم نهادند و زمینه را برای تصرف و نابودی ایران فراهم ساختند.

چنگیز که در ظاهر برای تجارت و در نهان برای جاسوسی و کسب اطلاع از ایران در سال ششصد و پانزده هجری قمری در حدود چهارصد و پنجاه نفر از پسران و ملازمان خود و تجار مغول را با سرمایه ای زیاد به ایران فرستاد، ولی این عده در شهر اترار کشته شدند. همینکه این خبر به چنگیز رسید از محمد خوارزمشاه خواست که حاکم اترار را به وی تسلیم کند ولی محمد خوارزمشاه به این درخواست اعتنایی نکرد.

 چنگیز سخت دگرگون شد و عازم نبرد با خوارزمشاه شد. محمد خوارزمشاه چون از مقصود چنگیز آگاه شد به فرارود آمد و در همان هنگام جوجی خان پسر چنگیز با یکی از حکمرانان ترکستان به آن نواحی آمده بود. محمد خوارزمشاه قصد جوجیخان کرد و نزدیک جند نبرد را آغاز کرد و باید گفت که اگر تلاش های شاهزاده جوان جلال الدین نبود شاید محمد خوارزمشاه از جوجی خان شکست می‌خورد، اما رشادت های جلال الدین اشتباهات محمد خوارزمشاه را جبران کرد و شکست نصیب مغولان شد آنچنانکه میدان نبرد را ترک کردند تا خبر شکست خود را به چنگیز خان برسانند.

محمد خوارزمشاه از ضربدست مغولان چشیده بود به خوف و هراس شدیدی دچار شد. جلال الدین از پدر اجازه خواست تا در برابر سپاهیان مغول صف آرائی کنند و اطمینان داد که از این نبرد پیروز و سربلند باز گردد. اما پدر او را جوان و بی تجربه خواند. جلال الدین از پدر خواست که فرماندهی سپاهیان خوارزم را باو واگذارد، اما محمد خوارزمشاه هرگز تغیر عقیده نداد. در همین حال روحانیون و درباریانی چون بدرالدین عمید در نهان نامه ها به سوی خان مغول روان کرده و گاه گه نیز گریخته و به سوی او رفته و نقشه‌ی راه ها را در اختیار او می‌نهادند. چنگیز با سپاهیان  خود به جانب ماورا النهر آمد. اکتای و جغتای را به محاصره اترار گماشت. جوجی خان را به طرف جند و یکی از سرداران را به سوی خجند فرستاد و خود عزم بخارا کرد و در راه از کشتار و غارت فروگذار ننمود.

او در سال ششصد و هفده هجری قمری به اطراف بخارا رسید و کوشش بخارائیان به جایی نرسید و مدافعان  شهر کاری از پیش نبردند.شهر ویران و مردمان و حتا سگ و گربه ها کشتار شدند. شهر اترار پنج ماه در محاصره بود و سرانجام به‌دست لشکر جغتای و اکتای گشوده شد. حاکم شهر که بازرگانان مغول را کشته بود دستگیر و کشته شد. چنگیز بعد از اینکه سمرقند را گرفت عده ای را برای تعقیب محمد خوارزمشاه فرستاد. سمرقند و ده ها شهر دیگر را سوختند و مردمان را اسیر کرده و کشتار کردند.خاک مرگ بر این سرزمین بیختند. به قول کمال الدین اسمعیل که خود به دست مغولان کشته شد:

کس نیست که تا بروطن خود گرید

برحال تباه مردم بذ گرید

دی بر سر مرده‌ای دوصد شیون بود

امروز یکی نیست که بر صد گرید

در آن هنگام پایتخت خوارزمشاهیان شهر آباد و بزرگ (جرجانیه) بود. چنگیز پسران خود را با سپاه تاتار روانه‌ی آن دیار کرد. مردم در برابر مغولان ایستادگی کردند. دشمن چون از محاصره نا امید شد قصد کرد که آب جیحون را که از شهر می گذشت برگرداند. مردمان جرجانیه سه هزار نفر از مغولان را که مامور بازگرداندن آب جیحون بودند از پای درآوردند. اما سرانجام با اینکه مردم این شهر خانه بخانه و کوچه به کوچه جنگیدند شهر به دست مغولان افتاد. به نوشته نسوی در همین حال علویان نیشابور مخفیانه با مغول داخل مکاتبه شده و دروازه‌ی شهر را به روی آنان گشودند.
سپاه چنگیز شهرهای شمال شرقی ایران آن زمان را یک یک گرفتند و هرچند مردم شهرها دلیرانه پایداری کردند نتوانستند از عهده مغول برآیند. شهرهای آباد و پُرجمعیت بخارا و خجند و سمرقند به دست سپاه مغول افتاد و یکسره ویران شد و نزدیک به تمام مردمان آن کُشته شدند.
سپس مغولان در پی خوارزمشاه به خراسان و شهرهای دیگر مرکز وباختر ایران تاختند و هر چه را که یافتند خراب  کردند و آتش زدند و  مردم را کُشتند .

بارید به باغ ما تگرگی

بر گلبن ما نماند برگی

 

جوینی در ذكر حوادث نیشابور وضعیت روحی سلطان محمد خوارزمشاه را درهنگام فرار او از نیشابور پر از واهمه و ترس توصیف كرده است. این ترس و پریشانی، نسبت به رسیدن لشكر تاتار و تخریب و ویرانی و خشونت، به مردم نیز انتقال می یافته است. گویند:سلطان شبی در خواب اشخاص نورانی را دیده بود روی خراشیده، موی های پریشان ، جامه سیاه بر مثال سوگواران پوشیده، بر سر زنان نوحه می كردند. از ایشان پرسید كه: شما كیستید؟ جواب دادند كه: ما اسلا میم. پس از آن وی به سوی مشهد و زیارت امام رضارفت. در دهلیز آن دو گربه، یكی سپید و دیگری سیاه دید در جنگ. چون گربه خصم غالب گشته و گربه او مقهور شده آهی بر كشید و برفت.

 با این همه مردم در شهر ماندند و به محكم ساختن باروهای شهر پرداختند.با ورود لشكر مغول به سرداری سبتای نوین و طایسی بر، امیر شهر،مجیرالملك اظهار بندگی كرد و علوفه دادن به لشكر مغول را پذیرفت. با كشته شدن شحنه مغول حاكم بر توس و فرستاده شدن سر او به نیشابور، شهر توس میدان تجاوز و غارت شد و نیشابوریان نیز به هماوردی با مغولا ن برخاستند و چون تعداد لشكر مغول كم بود مردم تا چند روز در برابر مغولان تاب آوردند.سرانجام روز سوم تیری بر قلب تغاجار داماد چنگیزخان فرو نشست.  با هجوم لشكر مغول و آغاز كشتار و ویرانی، مجیرالملك كه سخن های سخت بر زبان می‌راند به خواری كشته شد وتمامت خلق را كه مانده بودند از زن و مرد به صحرا راندند و به كینه تغاجار فرمان شده بود تا شهر از خرابی چنان كنند كه در آنجا زراعت توان كرد و تا سگ وگربه آن را زنده نگذارند. دختر چنگیزخان كه خاتون تغاجار بود با خیل خویش به شهر درآمد و هركس كه باقی مانده بود تمامت بكشتند؛ مگر چهارصد نفر كه به اسم پیشه وری بیرون آوردند و به تركستان بردند.

جوینی می گوید: در نیشابور تمامی امكنه با خاك یكسان شد و هیچ بلندی بر جای نماند و آبادانی از این شهر رخت بر بست! و فضایی غم انگیز بر شهر سیطره گستراند. این در حالی است كه این مورخ ارجمند شهر نیشابور و رونق ورفاه آن را قبل از تهاجم سهمگین مغول به مثابه بهشتی بر خاك ایران با این بیت توصیف كرده است:
حبذا شهر نسابور كه در روی زمین

گر بهشتی است خود این است وگرنه خود نیست.

سلطان محمد خوارزمشاه از بیم جان با نزدیکان خود پیاپی از پیش لشکریان مغول می گریخت.از نیشابور به ری و از آنجا به قزوین رفت و چون دشمن نزدیک شد به گیلان شتافت و از آنجا به استرآباد رفت. سرانجام از بیم مغول و خیانت همراهان به جزیره کوچک آبسکون در دریای خزر پناه برد. آنجا چون شنید که زنان و فرزندانش به دست مغول افتاده و کُشته شده اند از ترس و اندوه جان سپرد.

آزاده دلان گوش به مالش دادند

وز ماتم و غم سینه با نالش دادند

پشت هنر آن روز شکستست درست

کاین بی هنران پشت به بالش دادند

ا و پسران بسیاری داشت اما از میان آنان سلطان جلال الدین منکبرتی ، سلطان غیاث‌الدین پیر شاه و سلطان رکن الدین در صدد رسیدن به پادشاهی بودند . سلطان خوارزمشاه به جانشینی فرزند بزرگ خود یعنی جلال الدین تمایل زیادی داشت و به گفته جوینی : سلطان جلال الدین ملازم پدر بود و بس پسران دیگر زینت حیات دنیا بودند و هوس .

  ترکان خاتون اما نمی‌خواست که این شاهزاده به حکومت رسد. با فروپاشیدن کارها، سلطان محمد به جانشینی جلال الدین رضایت داد.پس از وی جلال الدین که امید همه مردم به دلیری های او بود زمام امور گسیخته این سرزمین را به دست گرفت. پس از مرگ محمد، برادران در صدد قتل جلال‌الدین برآمدند. جلال‌الدین تا سال ۶۲۸ ه‍ . ق. كه سال قتل اوست پیوسته با مغولان و نیز خلیفه‌ی تازیان و هم چنین ملکه‌ی گرجستان و برادران و سرداران خیانت پیشه، در حال جنگ و گریز بود. به سبب همبن اوضاع و درست در زمانی که نیاز به اتحاد داشتند، وی با اسماعیلیان نیز وارد جنگ شد. حکایت کار اینان اینگونه بود که به جای نبرد با دشمن و بیگانه، به خیانت و ستیز با یکدیگر برخاسته و در جزایر وحشت خویش دست و پا می‌زدند.شاهزاده‌ی دلاور در سال ششصد و هجده با سپاهیان مغول روبرو شد. نبرد سختی درگرفت و در این نبرد جلال الدین آنچنان شکستی بر سپاه مغول وارد آورد که بگفته ای چهل هزار مغول کشته شد و آنان که مانده بودند راه فرار را پیش گرفتند تا این خبر ناگوار را به چنگیز برسانند.

اما به زودی بین سران سپاه جلال الدین اختلاف افتاد و هر کدام راهی جداگانه در پیش گرفتند و به سمتی رفتند. جلال الدین تصمیم گرفت به تنهایی در برابر چنگیز ایستادگی کند. اوخوب می دانست که عده سپاهیانش اندک و نیروی دشمن فراوان است.

 چنگیزخان نزدیک سند به وی رسید.

جلال الدین خوارزمشاه چون دریافت « روز کار است و و وقت کارزار » (تاریخ جهانگشای) با اندک یاران خویش با دلیری بسیار به نبرد پرداخت به گونه ای که از « یمین سوی یسار می شتافت و از یسار بر قلب می دوانید »  اما سپاهیان پرشمار مغول اندک اندک پیش آمدند و جناح راست لشکر خوارزمشاه را از پای در آوردند و پسر خردسال او که هفت یا هشت سال بیش نداشت را دستگیر و به فرمان خان مغول کشتند . در این هنگام مادر و همسر و زنان حرم سلطان نیز با زاری و شیون  از جلال الدین خواستند تا آنان را به جهت جلوگیری از دربند شدن به دست چنگیزیان به قتل رساند و جلال الدین نیز به ناچار چنین کرد و بسیاری از آنان را در سند غرق کرد .به نوشته جامع التواریخ: اندک زمانی بعد جناح چپ لشکر خوارزمشاه نیز تاب پایداری نیاورد و از میان رفت ؛ با این وجود او همچنان با هفتصد مرد تا  نیمروز پایداری کرد .

سرانجام  و به ناگزیر دگربار بر چنگیزیان تاخت و همین‌که آنان را اندکی به پس راند با اسب خود را به آب سند زد و « چون برق از آب بگذشت و بدان طرف فرود آمد ».

چنانکه شبانکاره ای ؛ نگارنده مجمع الانساب ؛ در کتاب خویش آورده است که چنگیز در پی جستن جلال الدین از دست خویش گفت که :  از پدر ؛ پسر چنین باید.

خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی  نیزستایش دلاوری‌های جلال الدین کرده و از بی‌همتایی او در میان نام آوران دنیا یاد کرده است :

« به گیتی کسی مرد زینسان ندید              نه از نامداران پیشین شنید »

پس از این رویداد جلال الدین خود را به هندوستان رسانید و در آنجا قدرت و اعتباری به دست آورد و از راه مکران به ایران آمد و از راه شیراز به اصفهان رفت. در آنجا با کمک برادرش غیاث الدین سپاهی فراهم آورد و عزم بغداد کرد تا با خلیفه درباره مغول مذاکره کند و از او کمک بگیرد. اما ناصر خلیفه بغداد به جای کمک به جلال الدین لشکری برای مقابله او فرستاد. جلال الدین در یک نبرد سپاه خلیفه را به کلی تارومار کرد و از میان برد سپس به سوی تبریز رفت. پس از فتح تبریز جلال الدین به سوی گرجستان شتافت.  در این هنگام مغولان به جانب ری آمدند جلال الدین به جانب آنها رفت و در نبردی که با مغولان نمود به سبب حیله و ریای برادرش غیاث الدین مغلوب دشمن شد و به سوی اصفهان عقب نشست. آنگاه عزم گرجستان کرد و تا آذربایجان آمد. پس از کسب پیروزی هایی دوباره نامش دردهان ها افتاد. با یکی از سرداران مغول بنام (جورماغون) که از طرف اکتای قاآن به ایران فرستاده شده بود نبرد کرد ولی این بار نیز کاری از پیش نبرد و مجبور شد برای جان سالم به در بردن از دست مغولان به سویی بگریزد و دیگر هیچ کس  نشان او را نداد.  در پایان زندگی پر از رنج خویش، در تنهایی و درد به شراب روی آورد و در آن عالم بی‌رحمی ها نمود و فرصت ها از دست داد.یکی گفته است:

شاها ز می گران چه بر خواهد خاست

وز مستی هر زمان چه برخواهد خاست

شه مست و جهان خراب و دشمن در پس و پیش

پیداست کز این میان چه برخواهد خاست.

 درباره او نوشته اند :

پس از فرار، به کردهایی پناه برد که طمع لباس و جواهرات او کردند  و او را به این علت به قتل رساندند .

عده ای دیگر می‌گویند :

او در نهایت نا امیدی از کار سلطنت به لباس تصوف در آمد و خرقه ای پوشید و سر در جهان نهاد .

 عده ای دیگر می‌گویند :

جلال الدین در اختفا به سر میبرد تا در هنگام مناسب اقدام به قیام علیه مغولان کند . این عقیده به قدری شدت گرفت که از آن پس تا سالهای بسیار افرادی با نام جلال‌الدین از گوشه و کنار به پا خواسته و هیاهویی به راه می انداختند و به نوشته جوینی: بعد از سال‌ها ، هروقت در میان خلایق آوازه در افتادی که سلطان را به فلان موضع دیده اند  و هریک چند در شهرها و نواحی بشارت می دادند که سلطان در فلان قلعه و بهمان قلعه است.

در اسپیدار شخصی قیام کرد و مدعی شد که من سلطانم.

 در کناره جیحون یکی از ایشان گفته بود من سلطان جلال الدینم.

نسوی می‌نویسد: به هیچ شهری نمی‌رسیدم‌، الا كه‌... خبر می‌انداختند كه سلطان باقیست و جمعیت كرده است و بیرون آمده‌... دروغ‌ها درهم می‌بستند. چون به مفارقین رسیدم و حقیقت شد كه هلاك شده است‌، از زندگانی خود ملول شدم‌. و قضا و قدر را در نجات خود ملامت كردم‌... می‌گفتم‌: وگر در اجل حیلتی بودی‌، عمر خود را باوی مقاسمه می‌كردم‌... به ضرورت صبر می‌كنم‌».

«آری‌! چون تاتاران او را در آن دیه‌، بر سر خرمن‌، كبس كردند، بعضی از اسیران گفتند كه سلطان اینست‌. ایشان در طلب او جد تمام نمودند و پانزده سوار او را در پی كردند. و دو سوار در وی رسید و بر دست وی كشته شدند و باقیان از ظفر امید قطع كردند و بازگشتند. آن‌گاه سلطان بر كوه رفت و كردان راه‌ها را بسته بودند. و او راگرفتند و غارت كردند.  چون خواستند كه بكشند، با بزرگ ایشان گفت‌: من سلطانم‌. در كار من شتاب مكن‌! بعد از آن تو مخیری‌. مرا پیش ملك مظفر شهاب‌الدین غازی بر. او خود ترا به جایزه غنی كند. و اگر خواهی مرا به بعضی از شهرهای من برسان تا مَلِكی شوی‌».

«آن مرد در رسانیدن او به بعضی بلاد رغبت كرد. و او را پیش قوم و قبیلۀ خود برد. و پیش زن خود گذاشت و رفت كه اسپان خود از كوه بیاورد. و در اثنای غیبت او كردی دون بیامد، حربه‌ای در دست‌. به زن گفت‌: این خوارزمی كیست‌؟ چرا او را نمی‌كشید؟ گفت‌: شوی من او را امان داده است و دانسته كه سلطان است‌. كرد گفت‌: چگونه باور داشتید كه او سلطان است‌؟ مرا به اخلاط برادری كشته‌شد كه به از وی بود. پس حربه بر وی زد و به یك ضربه روح او را به فردوس رسانید». 

 

اما مغولان سرانجام ترکان خاتون و دختران و فرزندان سلطان را گرفتار کردند. پسران را کشتند و خانواده‌ی شاه را پس از اسارت به قراقروم فرستادند تا از میان رفتند. دختران محمد و جلال الدین را  نیزبه خود فروختگان مسلمان دادند.

 

از میان زنان مبارز آن زمان«خان سلطان»، دختر سلطان محمد خوارزمشاه، آخرین پادشاه خوارزمشاهیان را باید نام برد. این زن فرهیخته  پس از پیشروی چنگیز به خاک ایران، به همسری یکی از پسران او درآمد و آنگاه که به دربار مغول راه یافت و عروس خاندان چنگیزشد، بسیار کوشید تا سلطان محمد خوارزمشاه و سپس جلال‌الدین برادرش را یاری دهد.
  برا ی آگاه ساختن جلال الدین از نقشه های چنگیز،  مخفیانه نماینده ای را با چنین پیامی فرستاد:
چنگیز از دلیری و شوکت و قدرت و وسعت عرصه ی مملکت تو آگاهی یافته است و اینک با تو عزم مصابرت و مصالحت دارد؛ به شرط آنکه ملک از حد جیحون تقسیم گردد و از این جانب تو را و آن سوی رود او را باشد. اکنون اگر تو آن توان درخویش می بینی که با تاتار برآئی و از ایشان کیفر ستانی و بجنگی و پیروز شوی، هرچه خواهی کن؛ وگرنه مسالمت را به هنگام میل و رغبت دشمن مغتنم شمار» «شهریار جواب صواب نداد و در آشتی نگشاد و از گفتار خواهر تغافل کرد»
زن دیگری که تاریخ خوارزمشاهیان از او یاد می کند«بی بی منجمه» دختر کمال‌الدین سمنانی، رهبر شافعیه ی نیشابور است. این زن ستاره شناس، به پیشگویی شهرت فراوان داشت و بدین روی او را منجمه خواندند. جلال الدین در همه‌ی لشکرکشی  ها او را به همراه خود می برد و پیش بینی او را می پذیرفت. پس از شکست جلال الدین، منجمه به دربار فرمانروای روم دعوت شد و در آنجا به ستاره شناسی و پیشگویی در دربار پرداخت.

چنین بود روزگار آن شاهزاده‌ی دلیر که در برابر مغولان ایستاد و دلاوری‌ها کرد و سرانجام به تیغ خیانت و نامردمی از پای درآمد.  ترکان و سپس مغولان آمدند و ایران را که در آستانه‌‌ی یک رستاخیز شگفت علمی و فرهنگی ایستاده بود؛ ویران کردند.

**

پایان

 

منابع:

جوینی. عطاملك محمدبن محمد. تاریخ جهانگشای. تصحیح محمد قزوینی. تهران. دنیای كتاب. چاپ اول.

میرخواند. محمدبن خاوندشاه بن محمود. روضة الصفافی سیرة الانبیاء والملوك و الخفاء. تهران. اساطیر. چاپ اول.

عباس پرویز. تاریخ سلاجقه و خوارزم‌شاهان. تهران، انتشارات كتب ایران.

بناكتی. داوود. تاریخ بناكتی. تهران. انتشارات انجمن آثار ملی.

اقبال آشتیانی. عباس.تاریخ مغول. تهران.امیرکبیر.

ثروت. منصور.تحریر نوین جهانگشای جوینی. تهران. امیرکبیر.

پیرنیا.حسن. عباس اقبال.تاریخ ایران.تهران.انتشارات خیام.

ابن اثیر.عزالدین علی. الکامل.ترجمه چندین تن.تهران. انتشارات علمی.

دهخدا. علی اکبر. لغت نامه.تهران. موسسه دهخدا.

 

بستن پنجره

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

مسجد جامع

از ایرانشهر

پرش به: ناوبری, جستجو

نیشابور، مسجد جامع
  • عنوان مشهور: مسجد جامع نیشابور
  • حرف‌نوشته:

    masǰed-e ǰāmeʿ-e neyšābūr [?]

  • رده و نوع اثر : بنا و بناهای مجموعه‌ای، مسجد جمعه، مسجد جامع، مسجد
  • نشانی اثر: ایران، استان خراسان رضوی ، شهرستان نیشابور.
  • دورهٔ اثر : تیموریان
  • اشخاص مرتبط با اثر: بانی مسجد پهلوان علی بن بایزید بوده است.
  • توضیحات: این مسجد را نباید با مسجد جامع قدیم نیشابور که در شهر قديم نيشابور قرار داشت و در حمله‌ٔ مغول در سال ۶۱۸ ق ویران شد، اشتباه گرفت. مسجد ایوان جنوبی دو مناره داشته که در دهه‌های گذشته آن را برداشته‌اند.
[map] نمایش عکس ماهواره‌ای
[kmz] دریافت فایل موقعیت اثر

مدخلهای مرتبط

  • نام جغرافیایی: نیشابور
  • شخص:
    • بانی مسجد: پهلوان علی بن بایزید؛
    • بانی مرمت مسجد: عباسقلی خان بیات حاکم نیشابور.
  • دورۀ تاریخی: تیموریان

یادداشت‌های مرتبط (۴ مورد)

  • پروندهٔ ثبتی   [▾]
  • گنجنامه، فرهنگ آثار معماری اسلامی ایران، ج. ۸، ص. ۱۳۸   [▾]
  • دایرة‌المعارف فارسی، ج. ۲، ص. ۲۷۶۶   [▾]
  • لغت‌نامهٔ دهخدا، ج. ۵، ص. ۷۳۹۸   [▾]

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

یادداشت‌های مرتبط (۲ مورد)

  • تاریخ نیشابور، ص. 122 تا 124   [▴]
    و تمامی محلات جل و هفت بود و یک محلهٔ متوسطه را که نه بزرگ و نه خرد محلهٔ جولاهکان گفتندی سیصد کوچه زیادت داشت: محلهٔ حیره، محلهٔ جامعه، فایده بود. اشرف محلات مقام اولیا و بازار حیره اعظم، اعظم اسواق شهر بود و اول بازار از سر حیره بود و مقطع او قربی روضهٔ سلطان حسین و یک فرسخ هست تقریباً و تمام پوشیده بود للّه پیش از ظهور سلطنت در آن محله فرود آمد در کاروان‌سرایی بر زبان او گذشت که زود باشد که همهٔ خراسان مسخر من باشد بعضی جوانان سفها دنب درازگوش او بریدند جون دید برسید که نام این محله چیست گفتند بویاباد گفت زود باشد که این محله را گندآباد گردانم و برفت دیگر بار که آمد والی بود آن را خراب کرد و همچنان خراب ماند دیگر معمور نشد. محلهٔ مولقا باد بیوسته اعلاء حیره است محلهٔ میدان زیاد بغایة بزرگ بود. محلهٔ نصرآباد اعلاء شهر بود بزرگ و عریض محلهٔ علما و تجار بود للّه طاهر پرسید که از آن جماعت کدام طعام‌دهنده‌ترست و طریق‌تر گفتندحسین بن محمد للّه از آن تعجب کرد و جاه و مال و حشمة و دعوه و سخاوه نفس او بیش او اندک نمود گفت خراب مباد شهری که درو جنین ارباب مروة باشد. محلهٔ دیگر بود بزرگ درو مسجدی بود متبرک و حوضی که بآب آن تبرک جستندی حوض کسلان گفتندی و قصهٔ این محله و حوض مستوفاً ذکر خواهد شد بطریق اوضح. محلهٔ الزیق، محلهٔ مناسک علیا و سفلی گوید اعلی حده شهری بود. محلهٔ دیز بوقت فتح شهر صحابه آنجا مسجدی ساختند مبارک طلبه دیز و اهل آن نبود مسجد و اهل آن منطفی گشت. محلهٔ نمدآباد بزرگ بود محلهٔ باب ابی الاسود محلهٔ قباب محلهٔ خواست متصل شادیاخ است. للّه طاهر بود و یعقوب لیث خراب کرد و بساتین ساخت و بعد از آن شهر شد محلهٔ جلاباد بزرگ بود متصل بشادیاخ محلهٔ تلاجرد محلهٔ قوی بزرگ بود یکطرف بجلاباد دیگر طرف متصل بحنجرود محلهٔ حفصاباد محلهٔ خمز کاباد محلهٔ بزرگ بود محلهٔ محمدآباد درو ریاض و حیاض است محلهٔ قزمحله بزرگ معمور بود بعلم و هدی و عماره و ارفع محلها بود و آب و هوای او خوشتر بود و وصف او بیاید محلهٔ درباغ و آن باغ ابومسلم بود صاحب دولة محلهٔ باب عقیل محلهٔ باب عسگر همه بازار اش‌بزان و طعام‌فروشان بودی و بازار علافان محلهٔ باب عروه محلهٔ حرب، محلهٔ باب معاذ، محلهٔ بیدستان درخت بید بسیار بود درو، محلهٔ مرتعه محلهٔ سرپل، محلهٔ دزدان موضع کندنک بود و او در جاهلیة ملک خراسان بود للّه بن عامر او کاغذ و کس فرستاد تا آمدند و خراسان فتح داد محلهٔ باب معمر، محلهٔ در باغ ملاجرد، محلهٔ میدان حسین و اوصاف بسیار دارد محلهٔ سمیجرد، محلهٔ الرلقیا، محلهٔ جولاهگان محلهٔ جودی علیعیدگه آنجا بود و درو بساتین و انهار بسیار بود محلهٔ جوری سفلی محلهٔ سرکوی محلهٔ سنجدستانه، محلهٔ باغ رازیان اهل علم و تجارة آنجا بسیار بودی للّه عامر که فتح کرد آنجا نزول کرد مسجد او آنجاست محلهٔ زمجار محلهٔ خرکلاباد متصل بزمجار بود و علماء صحابه و تابعین آنجا بودندی محلهٔ سرواقه طرف مغرب بود محلهٔ کرمانیان در زمان امام حاکم این محلات معمور بوده و اوصاف بسیار هر یک را فی‌الجمله نوشته بود جون حالا نیست نبشته نشد یا قومی را ابومسلم از شهر بیرون کرد محلهٔ داشتند آن نوشته نشد.
  • تاریخ نیشابور، ص. 117 تا 120   [▴]
    ذکر بناء قهندز و شهر قدیم و مفاخر و اوضاع و محلات و بارو و وادیها و محولات نیسابور و آنچ تعلق بامثال این امور دارد. امام حاکم فرمود اول کسیکه قهندز بنا نهاد انوش بن شیث بن آدم بود علیه‌السلام اساس آن بر سنگی بزرگ سفید مدور املس نهاد و از این جهت در افواه خلق بود که آن را قلعهٔ حجریه یعنی سنگی گفتندی بعد از آن بمدتی مندرس شد و جند گاه ماند ذوالایکه دوم باز بنا نهاد بعد از آن بطوفان خراب شد و تا زمان ایرج بن افریدون مهمل ماند از آن جهت که اثر ؟؟؟؟ با لشکر عظیم بر ملک ایران غلبه کرد و شهرها خراب می‌کرد و اسیر و غارت می‌کرد و در ساحره ماهر بود دفع او متعذر بود در اثناء اینکه در ملک ایران می‌گشت بصحراء قهندز رسید نزول کرد شهری نبود بجوانب نظر کرد میدانی وسیع دید از این طرف کوهی قوی خوش‌منظر از آن طرف کوهی مقابل از جوانب جبال و تلال بوصف ایصال وادیبا روان چشمها جاری اشجار مثمره ثمار لذیذه میدانی مستدیر جبال محیط در شگفت افتاد قلعهٔ اعلا قهندز بنا کرد و دیوارها احکام کرد و بسی اساس مرتب گردانید و بعضی کسان ساکن کرد و در زمان ایرج افریدون عمارت آن بیشتر و تمامتر شد. ذکر حفر خندق قهندز امام حاکم فرمود که چون نوبة حکومت بمنوچهر رسید بقهندز آمد و در حوالی آن خندق حفر کرد و در جوانب مردم را ساکن کرد و بعضی را درون قلعه اسکان نمود و اهل مملکتی را بعمارة و رفع دیوار و توطن در جانب آن تکلیف کرد و آتشکده در آنجا ساخت و قومی را بر آن خانه موکل کرد و حکم کرد که بچهل روز اهل مملکتی از عماراتی که گفته بود فارغ شوند بس در جوانب قهندز اماکن و مساکن پیدا شد و درون قلعه مسکون گشت و احتمال مردم دست داد. ذکر بناء شهر قدیم امام حاکم فرمود که چون هرمز پادشاه شد و ملک او را مسخر گشت منجمان و فال‌گویان او را خبر کردند که فرزندی او را متوقع است که همهٔ روی زمین را مسخر کند و فرزند در راه بود هرمز بود مادرش را از حال بسرش خبر کردند در محافظهٔ آن بسر قوی جدی مینمود و وزراء بدرش طریق وفاداری رعایت نمودند تاج بدرش می‌فرستادند و مادرش تکیه می‌کرد آن تاج بر سینهٔ مادر می‌نهادند یعنی تاج پدر بر سر پسر است و آنج مصلحت میدیدند در مملکت جهت آن بسر حکم میکردند و احکام می‌نوشتند و بسلاطین زمان از زبان آن پسر منشور میفرستادند و او را شابور نام نهاده بودند یعنی شاه پسر یعنی پسر پادشاه بقصد آنک‌جون بیدا شود هر نام که جهت خود اختیار کند نام او آن باشد چون بالغ شد نام خود همین اختیار کرد و بشاپور شهره یافت یعنی شاهزاده و بحسب دنیا عالی‌همت بود و رأی صائب داشت ملک شرق و غرب او را مسخر شد این شاپور شهر قدیم نیشابور در حوالی قهندز بنا نهاد و معماران و عمله تعیین کرد و گفت که بر جوانب شهر خندق حفر کنند و به اصل مملکت بدرش که دیار بغداد و مداین است و آن جوانب بود رفت و ایوان مدائن بساخت و در دیار شام شهر انبار بنا کرد و شهر کرخ و سجستان در اطراف بصره بساخت و شهری ساخت فیروز شابور نام نهاد و بعد ما بنیسابور عود کرد و بر حوالی شهر خارج خندق عمارات آغاز کرد انبار ده نام نهاد معماران و عمله مرتب کرد و تکلیفات شاقه فرمود رعایا عاجز آمدند معماران را امر کرد که هر روز بیش از آفتاب بسر کارها روند و هر که رعایا پیش از آفتاب حاضر نشود زنده در میان خشت و گل دیوار گیرند و جنان کردند و خلق بر آن رنج قرار گرفتند و بعد از سنین کثیره که جندران و بنیان انبار ده منهدم میشد استخوان جسد بنی‌آدم از سر تا قدم از میان گل بر خاک میافتاد و آن انبارده از سده بنا بود تا قریب زمان سلطان محمود عمرو بن لیث که والی نسابور بود خراب بود و از خاک آن بازاری مقابل جامع شهر بنا نهاد چه شهر قوی وسیع بود و اسباب عمارت بغایت متعذر ذکر حفر خندق در جوانب شهر قدیم امام حاکم فرمود که چون شابور بمملکت در رفته بود لشگر ترک بار دگر بر ملک ایران غلبه کردند چون شابور باز آمد خلق از آن فتنه فریاد بر می‌آوردند تا بلشکر جرار بسر آن اتراک رفت و بمحاربه و مقاتله ایشان را از ملک ایران اخراج کرد و باز بنیسابور آمد بوقت طیب هوا و زینة فضا و کثرة غذا و سعهٔ معاش و رتبهٔ ارتباش و سکون غبار و ثمار بسیار و عذوبهٔ میاه و اسطامهٔ جایگاه فارغ البال منتظم الحال مملکت مسخر و مهمات میسر دشمن مقهور و لشکر منصور اینجا مقام نمود و بناء شهر متصل بقهندز و اقامهٔ شهرستان و اخراج ابراج و تشبیه اساس فرمود و محلات و عمارات بهم واصل کرد و خندق شهر و قهندز بهم متصل کرد و بر جار جانب شهر جار دروازه مرتب داشت شرقی و غربی و جنوبی و شمالی و مهندسان را فرمود و طریق بنا بایشان نمود تا جنان بنا نهادند که جون آفتاب طلوع کردی شعاع آن از هر جار دروازه در درون شهر سطوع کردی و آن از عجایب بناها بود و بوقت غروب از هر جار دروازه آفتاب در نظر بودی که بوشیده شدی همجنین ساختند و بسی زمان بنیان بر آن سان بود و بنام خود شهر را نام نهاد. امام حاکم فرمود و آن بناست که تا غایة اثر آن بیدا و علامة آن هویداست و در وقت حفر خندق بوی خبر آوردند که گنجی پیدا شد اندک اهتمامی نمود و ضبط آن بیکی از نواب فرمود گفتند هشتاد خروار زر بود از آن اهتمام بشیمان و از آن التفات پریشان شد جه آن مقدار را کم داشت و اندک پنداشت و ترسید که بر قصور همة او و فرط خست حمل کنند اشاراتی کرد که همه را نفقه کنید و دیگر ذکر آن نکرد

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

تاریخ نیشابور/2

از Aratta

پرش به: ناوبری, جستجو


مشخصات کتاب‌شناسی:

یادداشت: (مرور) (خروجی RDF)

ذکر بناء قهندز و شهر قدیم و مفاخر و اوضاع و محلات و بارو و وادیها و محولات نیسابور و آنچ تعلق بامثال این امور دارد. امام حاکم فرمود اول کسیکه قهندز بنا نهاد انوش بن شیث بن آدم بود علیه‌السلام اساس آن بر سنگی بزرگ سفید مدور املس نهاد و از این جهت در افواه خلق بود که آن را قلعهٔ حجریه یعنی سنگی گفتندی بعد از آن بمدتی مندرس شد و جند گاه ماند ذوالایکه دوم باز بنا نهاد بعد از آن بطوفان خراب شد و تا زمان ایرج بن افریدون مهمل ماند از آن جهت که اثر ؟؟؟؟ با لشکر عظیم بر ملک ایران غلبه کرد و شهرها خراب می‌کرد و اسیر و غارت می‌کرد و در ساحره ماهر بود دفع او متعذر بود در اثناء اینکه در ملک ایران می‌گشت بصحراء قهندز رسید نزول کرد شهری نبود بجوانب نظر کرد میدانی وسیع دید از این طرف کوهی قوی خوش‌منظر از آن طرف کوهی مقابل از جوانب جبال و تلال بوصف ایصال وادیبا روان چشمها جاری اشجار مثمره ثمار لذیذه میدانی مستدیر جبال محیط در شگفت افتاد قلعهٔ اعلا قهندز بنا کرد و دیوارها احکام کرد و بسی اساس مرتب گردانید و بعضی کسان ساکن کرد و در زمان ایرج افریدون عمارت آن بیشتر و تمامتر شد. ذکر حفر خندق قهندز امام حاکم فرمود که چون نوبة حکومت بمنوچهر رسید بقهندز آمد و در حوالی آن خندق حفر کرد و در جوانب مردم را ساکن کرد و بعضی را درون قلعه اسکان نمود و اهل مملکتی را بعمارة و رفع دیوار و توطن در جانب آن تکلیف کرد و آتشکده در آنجا ساخت و قومی را بر آن خانه موکل کرد و حکم کرد که بچهل روز اهل مملکتی از عماراتی که گفته بود فارغ شوند بس در جوانب قهندز اماکن و مساکن پیدا شد و درون قلعه مسکون گشت و احتمال مردم دست داد. ذکر بناء شهر قدیم امام حاکم فرمود که چون هرمز پادشاه شد و ملک او را مسخر گشت منجمان و فال‌گویان او را خبر کردند که فرزندی او را متوقع است که همهٔ روی زمین را مسخر کند و فرزند در راه بود هرمز بود مادرش را از حال بسرش خبر کردند در محافظهٔ آن بسر قوی جدی مینمود و وزراء بدرش طریق وفاداری رعایت نمودند تاج بدرش می‌فرستادند و مادرش تکیه می‌کرد آن تاج بر سینهٔ مادر می‌نهادند یعنی تاج پدر بر سر پسر است و آنج مصلحت میدیدند در مملکت جهت آن بسر حکم میکردند و احکام می‌نوشتند و بسلاطین زمان از زبان آن پسر منشور میفرستادند و او را شابور نام نهاده بودند یعنی شاه پسر یعنی پسر پادشاه بقصد آنک‌جون بیدا شود هر نام که جهت خود اختیار کند نام او آن باشد چون بالغ شد نام خود همین اختیار کرد و بشاپور شهره یافت یعنی شاهزاده و بحسب دنیا عالی‌همت بود و رأی صائب داشت ملک شرق و غرب او را مسخر شد این شاپور شهر قدیم نیشابور در حوالی قهندز بنا نهاد و معماران و عمله تعیین کرد و گفت که بر جوانب شهر خندق حفر کنند و به اصل مملکت بدرش که دیار بغداد و مداین است و آن جوانب بود رفت و ایوان مدائن بساخت و در دیار شام شهر انبار بنا کرد و شهر کرخ و سجستان در اطراف بصره بساخت و شهری ساخت فیروز شابور نام نهاد و بعد ما بنیسابور عود کرد و بر حوالی شهر خارج خندق عمارات آغاز کرد انبار ده نام نهاد معماران و عمله مرتب کرد و تکلیفات شاقه فرمود رعایا عاجز آمدند معماران را امر کرد که هر روز بیش از آفتاب بسر کارها روند و هر که رعایا پیش از آفتاب حاضر نشود زنده در میان خشت و گل دیوار گیرند و جنان کردند و خلق بر آن رنج قرار گرفتند و بعد از سنین کثیره که جندران و بنیان انبار ده منهدم میشد استخوان جسد بنی‌آدم از سر تا قدم از میان گل بر خاک میافتاد و آن انبارده از سده بنا بود تا قریب زمان سلطان محمود عمرو بن لیث که والی نسابور بود خراب بود و از خاک آن بازاری مقابل جامع شهر بنا نهاد چه شهر قوی وسیع بود و اسباب عمارت بغایت متعذر ذکر حفر خندق در جوانب شهر قدیم امام حاکم فرمود که چون شابور بمملکت در رفته بود لشگر ترک بار دگر بر ملک ایران غلبه کردند چون شابور باز آمد خلق از آن فتنه فریاد بر می‌آوردند تا بلشکر جرار بسر آن اتراک رفت و بمحاربه و مقاتله ایشان را از ملک ایران اخراج کرد و باز بنیسابور آمد بوقت طیب هوا و زینة فضا و کثرة غذا و سعهٔ معاش و رتبهٔ ارتباش و سکون غبار و ثمار بسیار و عذوبهٔ میاه و اسطامهٔ جایگاه فارغ البال منتظم الحال مملکت مسخر و مهمات میسر دشمن مقهور و لشکر منصور اینجا مقام نمود و بناء شهر متصل بقهندز و اقامهٔ شهرستان و اخراج ابراج و تشبیه اساس فرمود و محلات و عمارات بهم واصل کرد و خندق شهر و قهندز بهم متصل کرد و بر جار جانب شهر جار دروازه مرتب داشت شرقی و غربی و جنوبی و شمالی و مهندسان را فرمود و طریق بنا بایشان نمود تا جنان بنا نهادند که جون آفتاب طلوع کردی شعاع آن از هر جار دروازه در درون شهر سطوع کردی و آن از عجایب بناها بود و بوقت غروب از هر جار دروازه آفتاب در نظر بودی که بوشیده شدی همجنین ساختند و بسی زمان بنیان بر آن سان بود و بنام خود شهر را نام نهاد. امام حاکم فرمود و آن بناست که تا غایة اثر آن بیدا و علامة آن هویداست و در وقت حفر خندق بوی خبر آوردند که گنجی پیدا شد اندک اهتمامی نمود و ضبط آن بیکی از نواب فرمود گفتند هشتاد خروار زر بود از آن اهتمام بشیمان و از آن التفات پریشان شد جه آن مقدار را کم داشت و اندک پنداشت و ترسید که بر قصور همة او و فرط خست حمل کنند اشاراتی کرد که همه را نفقه کنید و دیگر ذکر آن نکرد

برچسب‌های معنایی

  • آثار مرتبط:
  • اشخاص مرتبط:
  • دورههای تاریخی مرتبط:
  • رویدادهای مرتبط:
  • نامهای جغرافیای مرتبط:
  • اصطلاح مرتبط:
  • شرح: شهرها، نیشابور، داستان تأسیس شهر نیشابور از زبان حاکم نیشابوری تا قرن پنجم هجری
Facts about تاریخ نیشابور/2RDF feed
توصیف شهرها، نیشابور، داستان تأسیس شهر نیشابور از زبان حاکم نیشابوری تا قرن پنجم هجری
جلد
صفحه(ها) 117 تا 120  +
مدخل
منبع تاریخ نیشابور  +
نوع یادداشت مستقیم
یادداشت ذکر بناء قهندز و شهر قدیم و مفاخر و اوضاع کرد که همه را نفقه کنید و دیگر ذکر آن نکرد
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=3143

 

تاریخ نیشابور (یا تاریخ النیسابوریّین ؛ تلفظ عربی : تاریخ نیسابور) ، اثری مهم به عربی در شرح حال عالمان و محدّثان و بزرگان نیشابور، تألیف ابوعبداللّه حاکمِ نیشابوری * ، عالم و محدّث قرن چهارم و پنجم . نام رایج و مشهور این کتاب در طول قرون ، تاریخ نیشابور بوده ، ولی گویا نام اصلی آن تاریخ النیسابوریّین است ، زیرا هدف مؤلف در این کتاب معرفی رجال و عالمان نیشابور بوده است (رجوع کنید به خطیب بغدادی ، ج 5، ص 474؛ بیهقی ، ص 33؛ سبکی ، ج 2، ص 52؛ نیز رجوع کنید به حاکم نیشابوری ، مقدمة شفیعی کدکنی ، ص 28). عبدالکریم بن محمد سمعانی که به دورة حاکم نیشابوری نزدیک و شاگرد با واسطة او بوده ، نام کتاب را التاریخ الکبیر للنیسابوریّین ذکر کرده است (1359، ج 1، ص 230).

کتاب تاریخ نیشابور مفصّل بوده است . در تعداد مجلدات آن اختلاف نظر وجود دارد (همو، 1408، ج 5، ص 550؛ طاشکوپری زاده ، ج 1، ص 246؛ جاویش ، مقدمة اس ، ص 1)؛ خلیفة نیشابوری ، که موثقترین منبع در این زمینه است ، آن را چهارده مجلد ذکر کرده است (حاکم نیشابوری ، ص 62).

تألیف تاریخ نیشابور در 388 به پایان رسیده است . اصل این کتاب از بین رفته ، ولی از عبارات حاجی خلیفه (متوفی 1067؛ ج 1، ستون 308) برمی آید که تا زمان او در دسترس بوده است . شمس الدین ذهبی (متوفی 748) تاریخ نیشابور را خلاصه کرده و آن را مختصر تاریخ الحاکم نامیده است (حاجی خلیفه ، همانجا). محمدبن حسین خلیفة نیشابوری (زنده در 717) نیز تاریخ نیشابور را تلخیص کرده است ، بر اساس این مختصر و منقولات آن در کتابهای دیگر، می توان تا حدودی به ساختار اصلی کتاب پی برد. این کتاب با مقدمه ای در بارة فضیلت خراسان و نیشابور شامل احادیثی از پیامبر اکرم و سخنانی از صحابه و تابعین و بعضی بزرگان دیگر در این باره ، آغاز شده ، آنگاه مؤلف بزرگانی را معرفی کرده است که در عصر اسلامی از نیشابور برخاسته اند یا به آنجا وارد شده و مقیم گشته یا از آنجا گذشته اند و سپس به تاریخ و جغرافیای نیشابور پرداخته است (حاکم نیشابوری ، ص 62ـ67، 71، مقدمة شفیعی کدکنی ، ص 19ـ 20). وی در بخش زندگینامه ها شرح حال 680 ، 2 تن از بزرگان نیشابور را آورده و آنها را در هشت طبقه دسته بندی

کرده است که با صحابة پیامبر اکرم آغاز و با معاصران مؤلف ختم می شود.

مختصر تاریخ نیشابور نیز مشتمل است بر ذکر 28 تن از صحابه ، 71 تن از بزرگان تابعین ، 83 تن از اتباع تابعین ، 614 تن از اتباعِ اتباع ، 512 تن از علمای نیشابور و دیگر عالمانی که به آن شهر آمده و به نشر علم پرداخته اند، 323 تن از دانشمندان ساکن نیشابور و 950 تن از مشایخ حدیث که حاکم نیشابوری از آنها حدیث شنیده است . در تکمله نیز، 99 تن از مشایخ حدیث حاکم نیشابوری که پس از تألیف کتاب درگذشته اند، ذکر شده اند (همان مقدمه ، ص 19). حاکم نیشابوری شرح حال برخی از افراد را بتفصیل آورده و علاوه بر بیان مواردی چون اسم و کنیه و نام پدر و نیاکان و نسبت فرد، به نکاتی چون مذهب و استادان و محل سکونت و اشعار و شرح کرامات و سیر و سلوک و نحوة معاشرت وی نیز پرداخته است . وی به شیوة محدّثان هرگونه اطلاع ، حتی یک قطعه شعر، را از طریق یکی از مشایخ خویش با ذکر اِسناد آن نقل کرده ، اما در مواردی مشاهدات خود را نیز آورده است (همان ، ص 62، مقدمة شفیعی کدکنی ، ص 20، 27ـ 28). مؤلف زندگینامه ها را در درون هر طبقه به ترتیب الفبایی نام اشخاص تنظیم کرده ، اما گاهی ، بویژه در مورد حرف دوم به بعد، به این شیوه پایبند نبوده است ، چنانکه به انگیزة حرمت گذاری به پیامبر اسلام صلی اللّه علیه وآله ، نام احمد را بر نامهای دیگری که با همزه آغاز می شود (مثلاً ابراهیم ) مقدّم داشته است (همان ، مقدمة شفیعی کدکنی ، ص 20، نیز رجوع کنید به ص 147ـ 156، 169ـ170).

حاکم نیشابوری پس از زندگینامه ها، در بخشی مهم ، آگاهیهای سودمندی در بارة تاریخ و جغرافیای خراسان بزرگ ، پیشینة نیشابور قبل از اسلام ، پیدایش اسلام در آنجا، معماری شهر، مساجد و معابد و مقبره ها و دیگر بناها، کوچه ها و میدانها و نیز آبادیهای اطراف شهر و همچنین اطلاعاتی از برخی از شهرهای دیگر ایران آورده است (همان ، ص 62، مقدمة شفیعی کدکنی ، ص 20ـ21، 28).

تاریخ نیشابور بتدریج مورد توجه فراوان قرار گرفت . بسیاری از شرح حال نویسان و محدّثان پس از حاکم نیشابوری ، کتاب او را مأخذ برخی گفته های خود قرار دادند و امروزه می توان منقولات فراوانی از تاریخ نیشابور در کتابها یافت (برای نمونه رجوع کنید به بیهقی ، ص 186، 262، 317؛ سمعانی ، 1408، ج 5، ص 690؛ رافعی قزوینی ، ج 1، ص 52؛ ذهبی ، 1402، ج 3، ص 441؛ همو، 1414، حوادث و وفیات 201ـ210ه . ، ص 115، 183، 249؛ سبکی ، ج 8، ص 8؛ مقریزی ، ج 5، ص 483، 520). محدّثان شیعه نیز در مواردی به تاریخ نیشابور استناد کرده اند. علی بن عیسی اَربِلی (رجوع کنید به ج 3، ص 144ـ145) حدیث امام رضا علیه السلام معروف به «سلسلة الذهب » را از تاریخ نیشابور نقل کرده است . سیدبن طاووس هم در برخی آثارش ، از جمله در اقبال الاعمال (رجوع کنید به ج 1، ص 69، 245) و فلاح السائل (رجوع کنید به ص 148، 186)، از تاریخ نیشابور حدیث نقل کرده است (برای آگاهی بیشتر رجوع کنید به کُلبرگ ، ص 571 ـ573).

عبدالغافر فارسی ، عالم و فقیه شافعی قرن پنجم و ششم ، ذیلی به عربی بر تاریخ نیشابور نوشته که از آن با نامهای سیاق التاریخ و السیاق لتاریخ نیسابور یاد شده است . این ذیل که تألیف آن در 510 به پایان رسیده ، عالمان و نویسندگان پس از درگذشت حاکم نیشابوری را تا دورة عبدالغافر معرفی کرده و تنها مرجع نیشابور در آن مقطع به شمار آمده ، هرچند این ذیل نیز از بین رفته است (صریفینی ، ص 755، مقدمة محمودی ، ص ک ؛ صادقی ، ص 37). السیاق نیز مورد توجه عالمان قرار گرفت ، از جمله ابن عساکر(ج 8، ص 258، ج 34، ص 117، ج 36، ص 344) در موارد متعددی از آن نقل کرده و در مواردی از مکاتبه با عبدالغافر سخن گفته است .

از ذیل عبدالغافر دو تلخیص در دسترس است : تلخیص اول شامل دو بخش بوده که بخش اول آن از بین رفته و بخش دوم به صورت نسخة خطی و عکسی موجود است (رجوع کنید به ادامة مقاله ). بخش دوم با شرح حال کسانی که «حسن » نام دارند، آغاز و به کسانی که نامشان «یعقوب » است ، ختم می گردد. تلخیص کنندة این اثر ناشناخته است ، ولی احتمال داده شده که نام او ابوعبداللّه محمدبن ابی نصر قاسانی باشد. تلخیص دوم را ابراهیم بن محمدبن ازهر صَریفینی (متوفی 641) در 622 به پایان رسانده و آن را المنتخب من السیاق نامیده است (صریفینی ؛ صادقی ، همانجاها). ترتیب این کتاب الفبایی است و از «احمد» شروع و به «یاسین » ختم می شود، اما شرح حال کسانی که نام آنها «محمد» است و مقدّم بر همه ، شرح حال مؤلف تاریخ نیشابور در ابتدای کتاب آمده است . صریفینی شرح حال مؤلف السیاق را نیز در انتهای کتاب آورده است (رجوع کنید به صریفینی ، ص 5 ـ93، 754ـ756؛ نیز رجوع کنید به صادقی ، همانجا). در این کتاب 678 ، 1 شرح حالِ کوتاه از عالمان و محدّثان و بزرگان نیشابور آمده است . مؤلف ، کتاب را بر اساس اِسناد ابوالعباس اصمّ به سه طبقه تقسیم کرده است : طبقة اول شامل آن دسته از یاران اصمّ است که سال وفاتشان از حدود اوایل قرن پنجم تا آخر ربع اول همین قرن است ، طبقة دوم شامل دستة دیگری از یاران و شاگردان اصمّ که سال وفات آنان به 463 می رسد و نیز شاگردان مَخْلَدی و خفّاف ، و طبقة سوم شامل شیوخ عبدالغافر فارسی است و نیز معاصران او که درگذشت آنان بعد از درگذشت وی بوده است (صادقی ، همانجا).

در المنتخب من السیاق شرح حال افراد مختلف خاندانهای دانشمندان و مفسران و عارفان و ادیبان ، مثلاً افرادی از خاندان عبدالکریم قُشَیری و عبدالغافر فارسی و شاهفور اسفراینی ، ذکر شده است (رجوع کنید به صریفینی ، ص 199، 396، 452، 466، 553). همچنین در بارة محله ها، میدانها، مدارس ، مساجد، خانقاهها، مقبره ها، کاروانسراها، دروازه ها و دیگر اماکن مهم نیشابور اطلاعاتی دارد که برخی از آنها منحصر به فرد است . نامهای اصلی و قدیم بسیاری از روستاهای اطراف نیشابور و دیگر نقاط ایران ، بویژه خراسان ، را نیز می توان در آن پیدا کرد. ویژگی دیگر آن ذکر تعدادی نامهای کهن ایرانی است که در این دوره ، هنوز رایج بوده است (صادقی ، ص 39، 41).

المنتخب من السیاق به همراه جزء دوم تلخیص منسوب به ابوعبداللّه قاسانی از السیاق و نیز تلخیص تاریخ نیشابور اثر خلیفة نیشابوری نخستین بار در 1344ش / 1965 به صورت عکسی به کوشش ریچارد فرای در لندن به چاپ رسید. پس از آن محمدکاظم محمودی در 1362ش در قم المنتخب من السیاق را به چاپ رساند. تلخیص تاریخ نیشابور اثر خلیفة نیشابوری هم ابتدا در ] ? 1337 ش [ به کوشش بهمن کریمی و سپس در 1375ش با تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی در تهران چاپ شد.

اسم کتابهای دیگری نیز با عنوان تاریخ نیشابور در منابع دیده می شود. ابوالقاسم کعبی بلخی ، متکلم معتزلی قرن سوم و چهارم ، پیش از حاکم نیشابوری کتابی با همین عنوان به عربی تألیف کرده بود که به گفتة بیهقی (ص 33) اصل آن در کتابخانة مسجد عقیل نیشابور سوخته است (حاجی خلیفه ، ج 1، ستون 308؛ صادقی ، ص 36ـ37). همچنین از کتابی فارسی به نام تاریخ نیشابور در دو مجلد اثر فردی به نام احمد غازی و مقتضب تاریخ نیسابور نوشتة ابوبکر حازمی (متوفی 583) یاد می شود (بیهقی ، همانجا؛ سبکی ، ج 2، ص 200) که احتمالاً تلخیصی از اثر حاکم نیشابوری بوده است .

منابع : ابن طاووس ، اقبال الاعمال ، چاپ جواد قیومی اصفهانی ، قم 1414ـ1415؛ همو، فلاح السائل و نجاح المسائل فی عمل الیوم و اللیلة ، چاپ غلامحسین مجیدی ، قم 1377ش ؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق ، چاپ علی شیری ، بیروت 1415ـ1421/ 1995ـ2000؛ علی بن عیسی اربلی ، کشف الغمة فی معرفة الائمة ، چاپ هاشم رسولی محلاتی ، بیروت 1401/ 1981؛ علی بن زید بیهقی ، کتاب تاریخ بیهق ، چاپ کلیم اللّه حسینی ، حیدرآباد 1388/ 1968؛ حبیب جاویش ، سیاق تاریخ نیسابور: فهرس أسماء الاشخاص و الاماکن ، ویسبادن 1984؛ حاجی خلیفه ؛ محمدبن عبداللّه حاکم نیشابوری ، تاریخ نیشابور ، ترجمة محمدبن حسین خلیفة نیشابوری ، چاپ محمدرضا شفیعی کدکنی ، تهران 1375 ش ؛ خطیب بغدادی ؛ محمدبن احمد ذهبی ، تاریخ الاسلام و

وفیات المشاهیر و الاعلام ، چاپ عمر عبدالسلام تدمری ، حوادث و وفیات 201ـ210 ه . ، بیروت 1414/ 1993؛ همو، سیر اعلام النبلاء ، ج 3، چاپ شعیب ارنؤوط ، بیروت 1402/ 1982؛ عبدالکریم بن محمد رافعی قزوینی ، التدوین فی اخبار قزوین ، چاپ عزیزاللّه عطاردی ، بیروت 1408/ 1987؛ عبدالوهاب بن علی سبکی ، طبقات الشافعیة الکبری ، چاپ محمود محمد طناحی و عبدالفتاح محمد حلو، قاهره 1964ـ1976؛ عبدالکریم بن محمد سمعانی ، الانساب ، چاپ عبداللّه عمر بارودی ، بیروت 1408/ 1988؛ همو، التحبیر فی المعجم الکبیر ، چاپ منیره ناجی سالم ، بغداد 1395/ 1975؛ علی اشرف صادقی ، « ] در بارة [ کتاب تاریخ نیشابور »، نشر دانش ، سال 4، ش 5 (مرداد و شهریور 1363)؛ ابراهیم بن محمد صریفینی ، تاریخ نیسابور: المنتخب من السیاق ، چاپ محمدکاظم محمودی ، قم 1362ش ؛ احمدبن مصطفی طاشکوپری زاده ، مفتاح السعادة و مصباح السیادة ، بیروت 1405/ 1985؛ اتان کلبرگ ، کتابخانة ابن طاووس و احوال و آثار او ، ترجمة علی قرائی و رسول جعفریان ، قم 1371ش ؛ احمدبن علی مقریزی ، کتاب المقفّی ' الکبیر ، چاپ محمد یعلاوی ، بیروت 1411/ 1991.

/ محسن معینی /
http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=3143


 

 

 

 

حقوق اين پایگاه اطلاع رسانی متعلق به بنياد دايرة المعارف اسلامي مي باشد. استفاده از تمام يا قسمتي از آن، فقط با ذکر منبع مجاز است.

طراحی و برنامه نویسی کل این سایت توسط برنامه ساخت و مدیریت محتوای شبکه پارسیان انجام گردیده است.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط سوقندی  | 

ظهور شیعیان صفوی یا اعظم حوادث ایران و اسلام
در تاریخ 02/05/2010 21:50:15 توسط Emperor

برای درك مهم ترین حوادث و یا وقایع 14 تاریخ تحولات ایران، شاید اشاره به چند تحول مهم تاریخی مناسب باشد؛ حوادثی كه در سلسله تحولات تاریخ ایران از ورود اسلام تا قرن نهم برجسته است عبارتند از: .1 ورود اسلام به ایران، .2 حمله مغول، .3 نهضت اسماعیلیه، .4 ظهور صفویه. شاید از بین این حوادث، ظهور صفویان و طوفانی كه قزلباشان برپا كردند، قابل مطالعه تر و در مقایسه با رویدادهای دیگر از اولویت ملی و فكری بیشتری برخوردار باشد. نهضت صفویه بعد از 9 قرن، دولتی قدرتمند در ایران به وجود آورد و به آن استقلال سیاسی، وحدت جغرافیایی - مذهبی و مركزیت قدرت اعطا كرد. صفویان همچنین در جنبه های اقتصادی و اجتماعی تأثیری شگرف برامور كشور به جا گذاشتند. و ایران در سایه امنیت ملی و اقتصادی و اجتماعی و نیز انتظام اجتماعی در عهد صفویان، به زمینه های مناسبی از رشد و شكوفایی و توسعه دست یافت. در نگرش تاریخی، حادثه ای عظیم محسوب می شود كه سه عامل در آن وجود داشته باشد: .1 تخریب (مانند حمله مغول كه بعد تخریب آن وسیع بوده و البته تأسیس هم داشته است. ) .2 در ابعاد مادی و معنوی جامعه (مثل فرقه اسماعیلیه كه اثر معنوی و باطنی زیادی در پیروان خود داشته است. ) .3 تأثیر در نفوس و ارواح بشر؛ اثری باقی بماند و سپس جنبه عمومیت بیابد. با این ملاك ها می توان تأثیر حوادث تاریخی را رده بندی كرد؛ مثلاً طوفان مغولی به رغم خصلت جهانسوزی و ویرانگریش و با وجود بیش از یك صد سال حكومت و دولت، فاقد خصلت نفوذ و تأثیر معنوی و فكری در رشد و تعالی انسان بوده است؛ در مقابل، نهضت اسماعیلیان با وجود نفوذ و تأثیر فكری و روحی نتوانست جنبه عام و همگانی بیابد، لذا آثارش ناپایدار شد. با این ملاك می توان نهضت صفویان را دارای بیشترین تأثیر و نفوذ در تاریخ ایران دانست. 15 در زمان این صوفیان سیاسی، پیوند مذهبی زبانی و جغرافیایی ایران دوباره در حاكمیتی سیاسی به بار نشست و این حاكمیت توانست به سرعت بر هرج و مرج و تشتت مناطق مختلف ایران غلبه كند و تمدنی نو بر اساس مذهب شیعه اثنی عشری برپای دارد. اما تشیع این بار، برخلاف دو دوره تاریخی قبل، با توان و هدفی جدید پای به عرصه جهان اسلام گذاشت. این تشیع نه مانند اسماعیلیه به اسرار نهانی مشغول بود و نه مانند شیعیان دیلمی به نوعی وحدت و سازش با دنیای سنی رسید. بلكه این بار تقیه و مماشات در كار نبود؛ شیعیان به دنیای سنی مذهب اعلام جنگ دادند و ایران شیعه عهد صفوی در مدتی اندك، از تمامی تاریخ قرون قبلی خود در مورد مذهب تسنن اعلام بیزاری و دوری كرد. از جنبه دولت مداری، ایران عهد صفوی با دولت های بزرگ و كوچك قبل از خود - مثل صفاری، سامانی، دیلمی، غزنوی، سلجوقی، خوارزمشاهی و مغولی - تفاوت هایی عمده داشت كه عمده ترین آن همان، جامعیت و وحدت و یكپارچگی ای بود كه در سایه این ایدئولوژی جدید پا به صحنه اجتماعی و سیاسی ایران گذاشت. از سقوط بغداد تا ظهور صفویان (907 - 656) فاصله بین سقوط بغداد در سال 656هص. ق. تا برآمدن صفویان به سال 907هص. ق. را می توان با یك تقسیم بندی چند دوره ای نگاه كرد. برای این منظور، دو دوره می توان قائل شد و حدفاصل این دو دوره را سال 736هص. ق. یعنی سقوط ایلخانان مغول قرار داد. این دو دوره به طور مشخص چنین است: الف - از سقوط خلافت بغداد به سال 656 تا 736هص. ق. دوران حكومت ایلخانان مغول، كه با مرگ ابوسعید در كرمان، این دوره اقتدار پایان یافت. ب - از 736 تا 907 قمری. این زمان هم با چند زیرمجموعه و بخش تاریخی از هم مجزا می شود؛ چنان كه این دوره با دو پدیده كاملاً متفاوت در سلسله های ملوك الطوایفی همراه است: اول، سلسله ها و حكومت های محلی سنی یا متمایل به تسنن، مانند آل چوپان، آل مظفر، آل جلایر، آل كرت، طغاتیموریه و امرای جانی قربانی از نسل ارغون شاه مغول؛ كه البته غالب این سلسله ها ریشه در دهه های قبل داشتند و اجداد آنان یا از قبیله ها و تیره های مختلف مغولی و یا از سرداران و فرمانروایان مغول بوده اند كه كم كم در منطقه و یا حوزه ای قدرت می یافتند و به تدریج در آنجا سابقه، علائق و اقتدار پیدا می كردند. به هرحال، با سقوط ایلخانان مغول، به خصوص مرگ ابوسعید، این حكومت ها و خاندان های محلی از فقدان قدرت مركزی استفاده كردند و علم استقلال و دعوی حكومتی برافراشتند. اغلب این خاندان ها، روحیه ای ظالمانه و ایلاتی و وحشیگری داشتند و با توجه به نبود خلیفه در بغداد و نابسامانی عقیدتی هرچه بیشتر سنی مذهبان، عامل ظلم و ستم اینان هرچه بیشتر باعث نفرت و دوری مردم ایران از مذهب سنی شده و دست كم نوعی تساهل مذهبی در برابر سنیان را در مردم پیش آورد. دوره دیگر كه به نحوی برای چند دهه دوره تمركز قدرت بوده، دوران حكومت تیمور است او با از بین بردن حكومت های محلی، مركزیتی نیرومند به وجود آورد؛ امّا با مرگ تیمور به سال 807هص. ق. و بی اقتداری بازماندگان وی، رقبای دیگری هم سر برآوردند كه مهم ترین آنان قره قوینلوها و آق قوینلوها بودند. دوم، حكومت ها و خاندان های شیعه مذهب؛ كه در این مورد می توان از نهضت و حكومت سربداران در مناطق وسیع خراسان و شمال كشور نام برد. نكته شایان بحث در این زمان، این است كه همزمان با آشفتگی سنی مذهبان، دو گروه و نیرو در ایران برای عمق بخشیدن به تشیع فعالیت می كردند: یك گروه فقهای برجسته ای مانند خواجه نصیرالدین طوسی، علامه ابن مطهر حلی، ابن مكی (شهید اول)، سید حیدر آملی، ابن فهد، محقق حلی و غیره كه فقاهت و علوم شیعه را ترویج می كردند و تعلیم می دادند و البته در مسائل سیاسی هم دخالت داشتند، از جمله شیعه شدن برخی حكمرانان و فرمانروایان مغول مانند الجایتو خدابنده. اما گروه دوم، جبهه سیاسی و نظامی شیعیان است كه می توان تجلی آن را در نهضت سربداران مشاهده كرد. البته دولت های سربدار با گروه اول علما هم در تماس بودند و به آنان احترام فراوانی می گذاشتند؛ چنان كه شهید اول نفوذ فراوانی در سربداران داشت. ولی سربداران به غیر از این فقها، رهبران محلی و خاص تری هم داشته اند؛ مثل رهبری و تعالیم شیخ خلیفه و بعد از او شیخ حسن جوری و سپس درویش هندوی مشهدی و درویش عزیز جوری و درویش ركن الدین و همچنین سید عزالدین سوغندی و شاگردش قوام الدین مرعشی. زحمت ها و تعالیم همه این افراد، به بسط حكومت های شیعه مذهب در خراسان و مازنداران و گیلان منجر شد. دولت های سربداران، مرعشیان مازندرانی و دولت آل كیا در گیلان، نمونه تاریخی آن مجاهدات است. اینان با حكومت های سنی محلی و فرمانروایان آن درگیر بوده اند؛ امّا به خاطر عدالت كلی و جوانمردی و پرهیز از تجاوز به حقوق مردم، از اعتماد و وثوق وسیع مردمی برخوردار شدند، تا آن حد كه می توان این سلسله ها و خاندان ها را از عوامل و زمینه های مؤثر علاقه و تمایل مردم به تشیع و البته زمینه های دعوت صفویان در سال های بعد دانست. در حقیقت ظلم و ستم سلسله های محلی سنی مذهب و سیاست مردمی و حق طلبانه سلسله های شیعه مذهب، به انضمام قیام های صوفیانه و همچنین تبلیغات و كار عظیم و فوق العاده خاندان شیخ صفی الدین تا زمان شاه اسماعیل اول، عوامل و علل و زمینه های مهم اجتماعی و سیاسی گرایش مردم به تشیع و تغییر آرام و تدریجی مذهبی آنان به عنوان پیش زمینه عدول از تسنن و گرایش به تشیع به شمار می رود.

برچسب ها (با فاصله جدا کنید): پارسيان

http://www.esteghlali.com/blog/view/id_1529
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط سوقندی  | 

شرفا ميبدي - دفعات نمایش: 228
شرفا ميبدي
ميرقوام الدين مرعشي شاگرد سيد عزالدين سوغندي جانشين شيخ حسن جوري با الهام از قيام سربداران خراساني نهضتي را پايه گذاري كرد كه بر تارك نگين تاريخ ايران مي درخشد.
سلاطين مرعشي از سنه 760 هجري قمري تا عصر عباسي در مازندران حكومت داشته‌اند.
در عصر شاه عباس صفوي ميرعبدالكريم از اردوي سلطان خارج شده و دعوي استقلال مي‌كند و اين امر باعث ميشود كه شاه بعد از وفات او در سنه 973 هجري قمري به فرزندان او اعتماد نداشته باشد. بر اين مبنا سيد علي شرفا را كه پسر دائي شاه عباس بود به پايتخت دعوت مي‌كند براي براندازي كامل. اما از آنجا كه خير النساء بيگم مادر شاه عباس داراي قدرت و نفوذ در دربار بوده و مايل نبوده كه فرزندان برادرش به قتل برسند، شاه را در اين كار به مدارا دعوت مي‌كند.
بگذريم ، شاه بعد از ملاقات و خلع سلاح كردن سيد علي شرفا و همراهانش، او را به ميبد تبعيد مي‌كند و در برابر املاك مازندران مزرعه ختك را به او مي‌بخشد.
باري سيدعلي شرفا تا آخر عمر در ميبد بوده و در همان جا وفات و به خاك سپرده شده است.
فرزندان آن جناب در يزد، شيراز، اصفهان و تهران پراكنده شده‌اند و اين هجرت‌ها بيشتر در عهد فتحعليشاه و ناصرالدين شاه صورت گرفته است.
شرح حال كامل اين خاندان را مي‌توانيد در كتاب طناب و شمشير مطالعه كنيد.
02 اسفند 1385 10:06 بعدازظهر
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط سوقندی  | 









وضعيت از هم گسيخته ايران پس از فروپاشي دولت ايلخاني که در ظهور دولت هاي متعدد و متضاد در نقاط مختلف کشور بروز کرد، زمينه را براي اشغال کشور توسط جهانگيري ديگر مهيا کرد. تيمور در سال هاي 748 و 785 قمري هرات و خراسان را تصرف کرد. سپس در 788ق. آذربايجان، گرجستان، شروان و سپس اصفهان را فتح کرد. اين مرحله از حمله تيمور که با کشتار فراوان توأم بود سه سال به طول انجاميد. دگر بار در سال 794ق. به ايران تاخت که اين يورش نيز پنج سال طول کشيد. در سال 801ق. حمله هفت ساله تيمور به ايران آغاز شد. کشورگشايي تيمور منحصر به ايران نبود، آسياي صغير، تمام ماورأالنهر، روسيه و هندوستان مناطقي بود که توسط وي فتح کرد، وي در ايران حکومت آذربايجان را به پسرش ميران شاه و خراسان و هرات را به ديگر فرزندش شاهرخ داد. تيمور در 807ق. درگذشت و متصرفات او بين فرزندانش تقسيم شد. جانشين رسمي تيمور فرزندش شاهرخ بود که قريب 43 سال حکومت کرد و توانست ماورأالنهر، گرگان، سيستان، کرمان، فارس عراق عجم و آذربايجان را تحت کنترل خود درآورد. وي توانست تا حدود زيادي خرابي هاي پدر را جبران کند. مسجد گوهرشاد از جمله بناهايي است که همسر او گوهرشاد بيگم در مشهد مقدس احداث نموده است. با مرگ وي در 850ق. فرزندش، الغ بيگ جانشين او شد تجزيه شد در زمان سلطان ابوسعيد حکومت تيموريان به خراسان محدود شد، بعدها فرزندان ابوسعيد شاخه اي از حکومت تيموريان را در هند ايجاد و حکومت گورکانيان را تأسيس کردند. پس از او سلطان حسين بايقرا بر هرات تسلط يافت و تا 199ق. حکومت کرد. وي سلطاني هنر پرور بود و دربارش مرکز اهل علم و هنر. امير عليشيرنوايي وزارت سلطان حسين را بر عهده داشت.
.7 قراقويونلوها (873ق -811ق)
قراقويونلوها از طوايف ترکمن بودند که در شمال درياچه وان سکونت داشتند. رفته رفته در ايران مستقر شدند. قرايوسف مؤسس اين سلسله است که تبريز را به پايتختي برگزيد. و جنگ هاي متعددي با ميران شاه، شاهرخ تيموري و آق قويونلوها داشت، وي در سال 823ق. در سفر جنگي به عزم نبرد با شاهرخ درگذشت. اسکندر، جهانشاه و حسنعلي ميرزا، ديگر امراي اين خانواده بودند. جهانشاه معروف ترين امير اين سلسله است که توانست عراق عجم، فارس، کرمان و هرات را در زمره مناطق تحت حاکميت خود در آورد. وي از جانب شاهرخ فرمانرواي آذربايجان شد. قراقويونلوها شيعه مذهب بودند و با تيمور نيز دشمني داشتند.
.8 آق قويونلوها (920ق - 872ق)
مؤسس اين سلسله ترکمان اوزون حسن (اميرحسن بيگ) جد مادري شاه اسماعيل صفوي بود که با غلبه بر سه مدعي قدرت برادر خود جهانگير، جهانشاه قراقويونلو و ابوسعيد تيموري توانست سلسله آق قويونلو را تأسيس کند. غلبه سلطان محمد عثماني بر اوزون بيگ به آرزوهاي دور و دراز وي خاتمه داد. سلطان خليل، يعقوب بيگ، رستم، الوند و سلطان مراد از ديگر امراي آق قويونلو هستند. با مرگ رستم در سال 902 قلمرو آق قويونلو پس از مدتي بين دو مدعي قدرت به نام الوند و سلطان مراد تقسيم شد. اولي بر آذربايجان، مغان، اران و ديار بکر دست يافت و ديگري عراق، فارس و کرمان را از آن خود کرد. شکست اين دو در خلال سال هاي 907ق. و 908ق. از شاه اسماعيل به عمر سلسله آق قويولوها پايان داد و صفويان در ايران قدرت گرفتند.
فصل دوم
ظهور شيعيان صفوي يا اعظم حوادث ايران و اسلام
براي درک مهم ترين حوادث و يا وقايع 14 تاريخ تحولات ايران، شايد اشاره به چند تحول مهم تاريخي مناسب باشد؛ حوادثي که در سلسله تحولات تاريخ ايران از ورود اسلام تا قرن نهم برجسته است عبارتند از: .1 ورود اسلام به ايران، .2 حمله مغول، .3 نهضت اسماعيليه، .4 ظهور صفويه. شايد از بين اين حوادث، ظهور صفويان و طوفاني که قزلباشان برپا کردند، قابل مطالعه تر و در مقايسه با رويدادهاي ديگر از اولويت ملي و فکري بيشتري برخوردار باشد. نهضت صفويه بعد از 9 قرن، دولتي قدرتمند در ايران به وجود آورد و به آن استقلال سياسي، وحدت جغرافيايي - مذهبي و مرکزيت قدرت اعطا کرد. صفويان همچنين در جنبه هاي اقتصادي و اجتماعي تأثيري شگرف برامور کشور به جا گذاشتند. و ايران در سايه امنيت ملي و اقتصادي و اجتماعي و نيز انتظام اجتماعي در عهد صفويان، به زمينه هاي مناسبي از رشد و شکوفايي و توسعه دست يافت. در نگرش تاريخي، حادثه اي عظيم محسوب مي شود که سه عامل در آن وجود داشته باشد: .1 تخريب (مانند حمله مغول که بعد تخريب آن وسيع بوده و البته تأسيس هم داشته است. ) .2 در ابعاد مادي و معنوي جامعه (مثل فرقه اسماعيليه که اثر معنوي و باطني زيادي در پيروان خود داشته است. ) .3 تأثير در نفوس و ارواح بشر؛ اثري باقي بماند و سپس جنبه عموميت بيابد. با اين ملاک ها مي توان تأثير حوادث تاريخي را رده بندي کرد؛ مثلاً طوفان مغولي به رغم خصلت جهانسوزي و ويرانگريش و با وجود بيش از يک صد سال حکومت و دولت، فاقد خصلت نفوذ و تأثير معنوي و فکري در رشد و تعالي انسان بوده است؛ در مقابل، نهضت اسماعيليان با وجود نفوذ و تأثير فکري و روحي نتوانست جنبه عام و همگاني بيابد، لذا آثارش ناپايدار شد. با اين ملاک مي توان نهضت صفويان را داراي بيشترين تأثير و نفوذ در تاريخ ايران دانست. 15 در زمان اين صوفيان سياسي، پيوند مذهبي زباني و جغرافيايي ايران دوباره در حاکميتي سياسي به بار نشست و اين حاکميت توانست به سرعت بر هرج و مرج و تشتت مناطق مختلف ايران غلبه کند و تمدني نو بر اساس مذهب شيعه اثني عشري برپاي دارد. اما تشيع اين بار، برخلاف دو دوره تاريخي قبل، با توان و هدفي جديد پاي به عرصه جهان اسلام گذاشت. اين تشيع نه مانند اسماعيليه به اسرار نهاني مشغول بود و نه مانند شيعيان ديلمي به نوعي وحدت و سازش با دنياي سني رسيد. بلکه اين بار تقيه و مماشات در کار نبود؛ شيعيان به دنياي سني مذهب اعلام جنگ دادند و ايران شيعه عهد صفوي در مدتي اندک، از تمامي تاريخ قرون قبلي خود در مورد مذهب تسنن اعلام بيزاري و دوري کرد. از جنبه دولت مداري، ايران عهد صفوي با دولت هاي بزرگ و کوچک قبل از خود - مثل صفاري، ساماني، ديلمي، غزنوي، سلجوقي، خوارزمشاهي و مغولي - تفاوت هايي عمده داشت که عمده ترين آن همان، جامعيت و وحدت و يکپارچگي اي بود که در سايه اين ايدئولوژي جديد پا به صحنه اجتماعي و سياسي ايران گذاشت.
از سقوط بغداد تا ظهور صفويان (907 - 656)
فاصله بين سقوط بغداد در سال 656هص. ق. تا برآمدن صفويان به سال 907هص. ق. را مي توان با يک تقسيم بندي چند دوره اي نگاه کرد. براي اين منظور، دو دوره مي توان قائل شد و حدفاصل اين دو دوره را سال 736هص. ق. يعني سقوط ايلخانان مغول قرار داد. اين دو دوره به طور مشخص چنين است: الف - از سقوط خلافت بغداد به سال 656 تا 736هص. ق. دوران حکومت ايلخانان مغول، که با مرگ ابوسعيد در کرمان، اين دوره اقتدار پايان يافت. ب - از 736 تا 907 قمري. اين زمان هم با چند زيرمجموعه و بخش تاريخي از هم مجزا مي شود؛ چنان که اين دوره با دو پديده کاملاً متفاوت در سلسله هاي ملوک الطوايفي همراه است: اول، سلسله ها و حکومت هاي محلي سني يا متمايل به تسنن، مانند آل چوپان، آل مظفر، آل جلاير، آل کرت، طغاتيموريه و امراي جاني قرباني از نسل ارغون شاه مغول؛ که البته غالب اين سلسله ها ريشه در دهه هاي قبل داشتند و اجداد آنان يا از قبيله ها و تيره هاي مختلف مغولي و يا از سرداران و فرمانروايان مغول بوده اند که کم کم در منطقه و يا حوزه اي قدرت مي يافتند و به تدريج در آنجا سابقه، علائق و اقتدار پيدا مي کردند. به هرحال، با سقوط ايلخانان مغول، به خصوص مرگ ابوسعيد، اين حکومت ها و خاندان هاي محلي از فقدان قدرت مرکزي استفاده کردند و علم استقلال و دعوي حکومتي برافراشتند. اغلب اين خاندان ها، روحيه اي ظالمانه و ايلاتي و وحشيگري داشتند و با توجه به نبود خليفه در بغداد و نابساماني عقيدتي هرچه بيشتر سني مذهبان، عامل ظلم و ستم اينان هرچه بيشتر باعث نفرت و دوري مردم ايران از مذهب سني شده و دست کم نوعي تساهل مذهبي در برابر سنيان را در مردم پيش آورد. دوره ديگر که به نحوي براي چند دهه دوره تمرکز قدرت بوده، دوران حکومت تيمور است او با از بين بردن حکومت هاي محلي، مرکزيتي نيرومند به وجود آورد؛ امّا با مرگ تيمور به سال 807هص. ق. و بي اقتداري بازماندگان وي، رقباي ديگري هم سر برآوردند که مهم ترين آنان قره قوينلوها و آق قوينلوها بودند. دوم، حکومت ها و خاندان هاي شيعه مذهب؛ که در اين مورد مي توان از نهضت و حکومت سربداران در مناطق وسيع خراسان و شمال کشور نام برد. نکته شايان بحث در اين زمان، اين است که همزمان با آشفتگي سني مذهبان، دو گروه و نيرو در ايران براي عمق بخشيدن به تشيع فعاليت مي کردند: يک گروه فقهاي برجسته اي مانند خواجه نصيرالدين طوسي، علامه ابن مطهر حلي، ابن مکي (شهيد اول)، سيد حيدر آملي، ابن فهد، محقق حلي و غيره که فقاهت و علوم شيعه را ترويج مي کردند و تعليم مي دادند و البته در مسائل سياسي هم دخالت داشتند، از جمله شيعه شدن برخي حکمرانان و فرمانروايان مغول مانند الجايتو خدابنده. اما گروه دوم، جبهه سياسي و نظامي شيعيان است که مي توان تجلي آن را در نهضت سربداران مشاهده کرد. البته دولت هاي سربدار با گروه اول علما هم در تماس بودند و به آنان احترام فراواني مي گذاشتند؛ چنان که شهيد اول نفوذ فراواني در سربداران داشت. ولي سربداران به غير از اين فقها، رهبران محلي و خاص تري هم داشته اند؛ مثل رهبري و تعاليم شيخ خليفه و بعد از او شيخ حسن جوري و سپس درويش هندوي مشهدي و درويش عزيز جوري و درويش رکن الدين و همچنين سيد عزالدين سوغندي و شاگردش قوام الدين مرعشي. زحمت ها و تعاليم همه اين افراد، به بسط حکومت هاي شيعه مذهب در خراسان و مازنداران و گيلان منجر شد. دولت هاي سربداران، مرعشيان مازندراني و دولت آل کيا در گيلان، نمونه تاريخي آن مجاهدات است. اينان با حکومت هاي سني محلي و فرمانروايان آن درگير بوده اند؛ امّا به خاطر عدالت کلي و جوانمردي و پرهيز از تجاوز به حقوق مردم، از اعتماد و وثوق وسيع مردمي برخوردار شدند، تا آن حد که مي توان اين سلسله ها و خاندان ها را از عوامل و زمينه هاي مؤثر علاقه و تمايل مردم به تشيع و البته زمينه هاي دعوت صفويان در سال هاي بعد دانست. در حقيقت ظلم و ستم سلسله هاي محلي سني مذهب و سياست مردمي و حق طلبانه سلسله هاي شيعه مذهب، به انضمام قيام هاي صوفيانه و همچنين تبليغات و کار عظيم و فوق العاده خاندان شيخ صفي الدين تا زمان شاه اسماعيل اول، عوامل و علل و زمينه هاي مهم اجتماعي و سياسي گرايش مردم به تشيع و تغيير آرام و تدريجي مذهبي آنان به عنوان پيش زمينه عدول از تسنن و گرايش به تشيع به شمار مي رود.

 



http://tanboor.parsiblog.com/-226023.htm
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط سوقندی  | 

انعکاس جنبش سربداران

جنبش سربداران در شهرهاي ديگر ، اثر خود را گذاشت و مردم برخي ولايات ديگر نيز قيام کردند . نهضت سربداران کرمان و سمرقند و طبرستان ، تحت و طبرستان ، تحت تأثير سربداران خراسان بود . همچنين قيام مرعشيان مازندران ، تحت تأثير مستقيم عز الدين سوغندي است که پس از مرگ شيخ حسن جوري راهش را ادامه دارد . سوغندي ، احساس کرد که خراسان براي او محل امني نيست . از اين رو ، به طرف مازندران حرکت کرد و در بين راه در گذشت و به شاگردش سيد قوام الدين مرعشي لقب « شيخي » داد و او ضمن تأسيس حکومت مرعشيان مازندران ، تأثير بسزايي بر پديدآمدن حکومت آل کيا در گيلان بر جاي نهاد .

سقوط سربداران

عامل سقوط سربداران را بايد در اختلافات دروني آنها جستجو کرد . سربداران که با حمايت درويشان و مريدان به قدرت رسيده بودند ، وقتي آنان را مخالف منافع خود مي ديدند . ، در صدد قتل رهبران آنان برآمدند که اين به ضرر حکومت آنان تمام شد . خواجه علي مؤيد ، آخرين امير سربداري ، با مريدان شيخ حسن درافتاد و بسياري از آنان را کشت . از اين رو ، عده اي به مخالفت با او برخاستند . وي از امير تيمور ، ياري خواست و به استقبال او رفت ، غافل از آنکه تيمور قصد داشت براي ايجاد حکومتي يکپارچه و متحد ، تمام حکومتهاي کوچک محلي را از سر راه بردارد که حکومت سربداران نيز از آن جمله بود .

خلاصه

سابقه ي تشيع مردم خراسان ، به حضور سادات علوي در آنجا ، به خصوص امام رضا ( ع ) برمي گردد . افزون بر آن ، شاگردان حضرت با مهاجرت به برخي از شهرهاي خراسان ، سبب ترويج معارف شيعه و تقويت فرهنگ تشيع بودند . از طرفي فرهنگ ظلم ستيزي ، از اصول اساسي شيعه به حساب مي آمد و مردم خراسان که سالها طعم تلخ ستم را از حاکمان ايلخاني خراسان چشيده بودند ، در انتظار قيام بودند . از سوي ديگر ، شيخ خليفه ي مازندراني ، مبارزات خود را عليه حاکمان جور آن زمان آغاز کرد و در مسجد سبزوار به آگاهي بخشي مردم پرداخت و جان خود را در اين راه از دست داد ، ليکن شاگردش با مسافرت به شهرهاي مختلف توانست به مبارزه و جهاد با حاکمان جور و علماي درباري بپردازد . و مردم را براي قيام ، آماده کند . هتک حرمت ايلچيان مغول به مردم باشتين ، اولين جرقه ي قيام را زد . اميران سربدار با حمايت و نفوذ رهبران ديني و معنوي توانستند . در منطقه ي خراسان دولت سربداري را تشکيل دهند . بعضي از اميران سربدار به برقراري عدالت ، مبارزه با فساد ، ضرب سکه به نام ائمه اطهار ( ع ) ، ترويج مذهب تشيع و ذکر مناقب ائمه ( ع ) پرداختند . به ويژه آنکه برخي ، مسئله ي انتظار ظهور حضرت ولي عصر ( ع ) را زنده نگه مي داشتند . آنچه که قابل توجه است ، اينکه هر يک از اميران ، وقتي قدرت خود را تحکيم مي کردند ، درصدد از بين بردن رهبران ديني برمي آمدند . و اين موجب از بين رفتن قدرت آنان از حکومت مي شد . بااين حال ، اختلافات دروني و قطع حمايت رهبران ديني از اميران سربدار ، اسباب سقوط دولت ، سربداران را در خراسان به وجود آورد .

پی نوشت:

1. تذکره الشعرا ء ، ص 209 ؛ روضه الصفا ، ج 5 ، ص 603 ؛ حبيب السير ، ج 3 ص 357 ؛ اعتماد السلطنه ، محمد حسن خان ،، مرآه البلدان، ج 1 ، ص 524 .
2. سفرنامه ي ابن بطوطه ، ج 2 ، ص 434
3. تذکره الشعراء ، ص 212 ؛ روضه الصفا ، ج 5 ، ص 618
4- همان ، ص 211 .
5- همان ، ص 213 .
6- همان ، ص 216
7- تاريخ اليعقوبي ، ج 2 ، ص 326 .
8- ابن فندق درجلد دوم لباب الأنساب درباره ي سادات منطقه ي بيهق از لحاظ سياسي و اجتماعي اطلاعات گرانسنگي داده است . عامل مهاجرت سادات ، فضاي مناسب فرهنگي و مذهبي اين منطقه و ارتباط گسترده سادات بيهق و نيشابور بوده ا ست . يکي از خاندانها به نام « آل زياره » است که در تحولات سياسي و اجتماعي و فرهنگي اين منطقه نقش داشته است ( ر . ک : تاريخ بيهق ، ص 55 . )
9- تاريخ اليعقوبي ، ج 2 ، ص 331 – 332 .
10- مروج الذهب ..... ، ج 3 ص 212 .
11- اختيار معرفه الرجال ، ص 821 .
12- خوافي ( حافظ ابرو ) . شهاب الدين عبدالله ، جغرافياي تاريخي خراسان در تاريخ حافظ ابرو ، ص 51.
13- نزهه القلوب ، ص 150 .
14- مرآه البلدان ، ج 1 ، ص 524 .
15-مولوي ، جلال الدين ، مثنوي معنوي ، دفتر پنجم ، ص 47 -48
16- روضه الصفا ، ج 5 ، ص 613 ؛ نهضت سربداران ، ص 62 .
17- مطلع السعدين و مجمع البحرين ، ص 154 .
18- سفرنامه ي ابن بطوطه ، ج 2 ، ص 434 ؛ روضه الصفا ، ج 5 ، ص 606
19- روضه الصفا ، ج 5 ، ص 624 ، درباره سکه شناسي و ضرب سکه در دوران سربداران ر . ک : عروج و خروج سربداران .
20-همان ص 619 ؛ حبيب السير ، ج 3 ، ص 364 .
21- همان ، ص 624 ؛ همان ، ص 366 .
22- بحاالانوار ، ج 99 ، 216 .
23- شيبي ، کامل ، الصله بين التصوف و التشيع ، ج 2 ، ص 140 .
24- تاريخ تشيع درايران ، ج 2 ، ص 682 .
25- آبا و اجداد ابن يمين به علت داشتن مذهب تشيع ، همواره در رنج روحي به سر مي بردند و او در اين ابيات ، آشکارا به شيعه بودن خود افتخار مي کند .
مرا مذهب اين است ، گيري تو نيز
همين ره گرت مردي و مردمي است
که بعد از نبي مقتداي بحق
علي بن بوطالب هاشمي است
ر . ک بياني ، شيرين، ( اسلامي ندوش ) ، دين و دولت در ايران عهد مغول ، ج 2 ،ص 780 .

منبع:دولتها و خاندانها و آثار علمي و فرهنگي شيعه تاريخ تشيع 2
http://www.rasekhoon.net/article/show-30115.aspx
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط سوقندی  | 

پس از شهادت شیخ حسن جوری دراویش دیگری که از مریدان وی بودند رهبری نهضت شیعی را رهبری کردند که از آن جمله اند:

درویش هندوی ، سید عزیز الدین سوغندی، درویش عزیز جوری و درویش رکن الدین.http://www.tebyan.net/Index.aspx?pid=20368

کد خبر : 116041        زمان مخابره : 8/1/1389        11:26

گزارش«جوان» از آرامگاه غریبانه شیخ حسن جوری
شیخ سربدار هنوز در تبعید است

صحنه تبعید غریبانه شیخ حسن جوری ، سكانس پایانی سریال سربداران بود و هیچ‌كس نفهمید شیخ اكنون در كدامین دیار آرمیده است.

سربداران برای بسیاری از كسانی كه اكنون دهه سوم عمر را پر كرده‌اند، شده است یك خاطره قدیمی. شیخ خلیفه و به دار كشیدنش در مسجد جامع باشتین و بعد از آن قیام سربداران. شیخ حسن جوری هم یك خاطره قدیمی شده. شیخی كه همه را بر می‌آشفت تا ایران و ایرانی پاینده و جاوید بماند، نه سرافكنده در زیر سم اسبان مغول. پیكر شیخ حسن جوری، به واقع بهانه‌ای است تا بعد از هفت، هشت قرن كه از مرگش می‌گذرد، هنوز بوی آزادی و آزادگی بدهد خاك فیروزآباد و فریومد. این مكان‌ها، روستاهایی است كه سرداران سربدار را در خود جا داده، بقعه‌هایی برای آزادگی.

می گویند او یکی از رهبران قیام سربداران و از شاگردان شیخ خلیفه و از رهبران سیاسی مذهبی قرن هفتم هجری قمری بود که به دست
وجیه ‌الدین مسعود در سال 745 هجری قمری به شهادت رسید و در نزدیكی روستاهای فریومد و کلاته میرعلم فیروزآباد دفن شد. اگر چند دهه زودتر به منطقه می‌رفتم حتماً در حوالی مقبره شیخ حسن جوری، بازمانده‌های شهر جور را می‌شد دید که آثار قلعه‌ها و برج و باروی آنها، حکایت از عظمت گذشته این شهر با پیشینه‌ای در حدود 700 سال داشت، ولی امروز، این مكان، تنها بقعه‌ای است تازه ساز در نزدیكی همان روستاها كه مردمش می‌گویند بی آبی روزگارشان را تباه كرده. برای رفتن به سرمزار شیخ حسن، باید مرد باشی تا از راه پر پیچ و خم میان مزارع بگذری كه زمستان‌ها تا زانو، باران، آنجا را گل كرده است و تابستان‌ها هم خاك است و تشنگی.

می گویند مقبره این عارف دوران حكومت مغول سال‌ها ناشناخته بود. می‌گویند سریال سربداران، كاری كرد كارستان و پس از نمایش سریال این نهضت، مقبره شیخ سر به دار شناسایی شد.

شیخ خلیفه، مردی از تبار تشیع

زمانی این ملك، نه این قدر امن بود كه الان است. صحبت از 700 سال پیش است. زمانی كه مغولان بیابانگرد در آن تركتازی می‌كردند. طوایفی بی‌تمدن كه ایلخانان بر آنها حكومت می‌كردند. با مرگ ابوسعید آخرین ایلخان مغول، تلاش‌های استقلال طلبانه ایرانیان بیشتر شد. در آخرین سال‌های حکومت ابوسعید در خراسان یکی از بزرگان منطقه به نام شیخ خلیفه مازندرانی، مبارزه با ایلخانیان ستمگر را در رأس همه برنامه‌های زندگی خود قرار داد.

شیخ خلیفه مازندرانی که علوم دینی را در آمل آموخته بود، نزد شیخ بالوی زاهد از مشایخ بزرگ مازندران رفت و از مریدان او شد. شیخ خلیفه به دنبال مبارزه با ظلم و ستم و دریافت پاسخ صحیح در مسائل سیاسی و اجتماعی بود و چون این موارد را در استاد خود ندید، از او ناامید شد. از این رو به سمنان نزد علاءالدوله سمنانی از بزرگان آن زمان که آوازه شهرتش در همه جا پیچیده بود، رفت. پس از مدتی شیخ خلیفه نزد خواجه غیاث‌الدین حموی رفت تا از او پاسخ صحیح در مسائل سیاسی و اجتماعی بشنود. ولی باز هم شیخ خلیفه به هدف اصلی خود نرسید و به سبزوار که کانون اصلی تشیع دوازده امامی بود، رفت و در مسجد جامع شهر سکنی گزید.

وی مسجد را بهترین و مناسب ترین سنگر مبارزه با ظلم و ستم قرار داد و در آنجا به وعظ و ارشاد مردم پرداخت تا اینکه مریدان بسیاری گرد او جمع شدند. وی افزون بر ارشاد و موعظه به مشکل‌های اجتماعی و سیاسی که جامعه از آن رنج می‌برد، اشاره می‌کرد و تنها راه آزادی و رهایی را، جهاد در راه خدا و مبارزه با حاکمان ظلم و ستم اعلام می‌کرد. مردم او را به منزله پناهگاهی در برابر ظلم و ستم بیگانه انتخاب کردند. آوازه مبارزه و سخنان او در همه جا پیچید. از همین رو حاسدان با حمایت سخنان متعصبان سبزوار که از مذهب شیخ در هراس بودند، شبانه شیخ را در مسجد کشتند و قتل او را عادی نشان دادند، به این طریق که او را حلق آویز کرده و چند خشت زیر پای او قرار دادند تا مرگ او را به صورت خودکشی جلوه دهند.

شیخ حسن، آزاده‌ای كه ایران را آزاد می‌خواست

شاگرد وی، شیخ حسن جوری که از روستای جور نیشابور بود پس از گذراندن تحصیلات دینی خود در آنجا، با آگاهی از شهرت و آوازه شیخ خلیفه به سبزوار آمده و شیفته وعظ و ارشاد او شده بود و پس از مرگ خلیفه، مریدان او پیرو و مطیع شیخ حسن جوری شدند. وی افکار و‌ اندیشه‌های شیخ خلیفه، استادش را که مبارزه با ظلم و ستم دست نشاندگان ایلخانی بود، دنبال کرد و با عقل و درایت و بیان شیرینی که داشت مریدان بسیاری نزد او جمع شدند. وی به نیشابور رفت و به تبلیغ تعلیمات شیخ خلیفه پرداخت و توانست در آنجا عده زیادی را با خود همراه کند و هر کس که پیرو او می‌شد نامش را در دفتر ثبت و به او می‌گفت: الآن وقت اختفاست و در وقت کارزار منتظر اشاره او باشد و سلاح به دست گیرد.

هدف شیخ حسن جوری قیام مردم بر ضد حاکمان مغولی و اشراف محلی بود. او در زندگی درویشی، مردم را برای نهضتی آماده کرد که روش او بعدها در میان پیروانش به نام طریقت شیخ خلیفه و حسن جوری خوانده شد.

وی در این مسافرت‌ها به آگاهی بخشی مردم شهرهای گوناگون به ویژه شیعیان می‌پرداخت و آنان را از مسائل روز باخبر می‌کرد، حتی برخی شهرها که اغلب آنان از اهل سنت بودند به او گرویدند. پیوستن امیر عزالدین سوغندی - بعدها از رهبران مذهبی سربداران شد و از بزرگان خراسان بود - بر اعتبار شیخ افزوده شد.

سرانجام شیخ حسن اعلام جهاد كرد و بعد از آن پایگاه و مرکز اصلی خود را مشهد مقدس که ثقل تشیع بود، قرار داد و به طور رسمی شیخ و مقتدای مردم خراسان شد. وی پیوسته سربداران و مردم را به گسترش عدل و داد، راستگویی و صداقت سفارش می‌کرد. از این رو مردم بیشتر شهرها حتی مخالفان مذهب او، پیرو او می‌شدند و جان خود را فدای او می‌کردند. به دنبال افزایش نفوذ شیخ حسن، امیر مسعود از نفوذ و قدرت معنوی و مادی شیخ ترسید و نگران رهبری خود در میان مردم شد. از این رو دنبال فرصتی بود تا شیخ را از بین ببرد.

سرانجام پس از جنگ و گریز بسیار، امیر مسعود از دست نشاندگان طغای تیمور توانست نیروهای خود را به اردوگاه همپیمان شیخ حسن وارد كند. در یكی از جنگ‌ها، سپاه سربداران همراه شیخ حسن جوری در زاوه با سپاه حاکم هرات معزالدین حسین کرت وارد جنگ شدند که در آغاز نبرد، پیروزی از آن سربداران بود. اما وجیه الدین، مأ‌مور امیر مسعود مأموریت خود را زود انجام داد و شیخ حسن را به قتل رساند. کشته شدن شیخ حسن وضع جنگ را دگرگون کرد و سپاه سربداران که مرکب از نیروهای مذهبی و سیاسی بود از هم پاشید و طرف مقابل این امکان را یافت تا بار دیگر انسجام خود را به دست آورد و به سربداران تلفات سنگینی وارد کردند.

سریالی در جست‌وجوی تاریخ

گفته می‌شود زمانی كه محمدعلی نجفی، سریال سربداران را می‌ساخت، عده‌ای به او اعتراض كردند كه مسلمات تاریخی را نادیده می‌گیرد. از جمله اینكه سربداران در پایان مجموعه ساخت او، تبعید شدند و شیخ حسن نیز با آنها به تبعیدگاه رفت. رفتار و حالات همسر شیخ حسن نیز یكی دیگر از اعتراضاتی بود كه به نجفی می‌شد. با این همه، وی در مصاحبه‌ای اعلام كرده بود قصد ما تنها ساختن فیلم است و من چیزی به تاریخ بدهكار نیستم!

از این جمله قصار كه بگذریم، ساخت سریال سربداران، بركت دیگری هم برای جامعه تاریخ دوست و ایران شناس در پی داشت و آن كشف مقبره و بقعه شیخ حسن جوری بود. این بقعه در 85 کیلومتری شهر میامی، روی تپه‌ای در 2کیلومتری روستای کلاته میرعلم فیروزآباد حوالی روستای فرومد (فریومد) است. نمای آن چهار ضلعی و دارای گنبد مدور روی آن است. پیش از مرمت و بازسازی این آرامگاه، بقعه متشكل از یک اتاق سه در بود و در قسمت شمالی خرابه‌های شهر قدیمی جور قرار داشت. بنا از خشت خام ساخته شده و عاری از هرگونه پیرایه و تشریفات ظاهری بود، ولی در آذر ماه امسال، وقتی سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان سمنان برای بازسازی آن 150 میلیون ریال هزینه كرد، انتظار می‌رفت بقعه‌ای باشكوه و درخور برای این مجاهد نستوه ساخته شود. با این حال، بقعه ساخته شده، مانند شیخ حسن، مظلوم و دور افتاده است.

سنگ شكسته مزار

خانه حسن جعفری، در روستای فیروزآباد سفلی است. خانه‌ای كه برج و بارویی دارد كه زمانی قراول‌ها در آن پاس می‌داده‌اند. خودش می‌گوید پدرش كه خان ده بوده، چند پارچه آبادی را زیر نگین داشته. می‌نشسته توی شاه نشین پنجدری. زمستان‌ها كرسی بوده و نقل و آجیل و یك نفر بوده كه شاهنامه می‌خوانده. جعفری می‌گوید یادش می‌آید آن پیرمردی كه سهراب كشان را در شب‌های بی سحر زمستان می‌خوانده، وقتی به بیت «دگر باره اسبان ببستند سخت، به سر بر همی گشت بدخواه بخت» می‌رسد، تپق می‌زند. پدرش، همان كه خان ولایات فیروزآباد بوده، با اینكه سواد نداشته، می‌فهمد، اشتباه را می‌گوید و بعد از بر می‌خواند: «به كشتی گرفتن نهادند سر، گرفتند هر دو دوال كمر»

حالا اما در این عمارت اربابی كه وسط ده است، دو خانوار ساكنند. حسن آقا و پسرش. حسن آقا حالا كشاورز است، همان شغل آبا و اجدادی كه نسل‌‌اندرنسل داشته‌اند: دهقانی.

وقتی به سر جاده سبزوار، با آن پیكان بار دوگانه سوزش می‌آید، اوركت آمریكایی را روی شانه‌ها‌انداخته، پیاده می‌شود و روبوسی می‌كنیم. باورش نمی‌شود كسی این همه راه از تهران بكوبد، آن هم با ماشین‌های خط مشهد و بیاید به این سر كویر كه بقعه شیخ حسن را ببیند. می‌گوید: تا صبحانه نخوری و چرتی نزنی، هیچ جا نمی‌برمت. با «من بمیرم و تو بمیری»، راضی می‌شود. بعد از سرشیر چرب صبحانه و كره محلی با نان تنوری، از خیر چرت زدن بگذریم. می‌گویم پیاده برویم، تا سیر و سیاحتی هم كرده باشیم. لبخندی می‌زند. از همان لبخندهایی كه تنها بر چهره پیرمردان سرد و گرم چشیده می‌نشیند كه به زبان بی زبانی حالی ات كند، یواش برو جوان! شب دراز است و قلندر بیدار. می‌گوید: با ماشین برویم راحت‌تریم. می‌دانم در این بحبوحه قیمت سوخت و وسایل یدكی، آن هم در فصل زمستان كه بارانكی هم زده و زمین گل شده، رفتن به این راه، فاتحه‌ای برای لاستیك‌های ماشین است، ولی قبول می‌كنم. حدسم درست است. جاده‌های خاكی اطراف فیروزآباد به قدری گل دارد كه آدم تا زانو در آن می‌ماند. میان راه، یكی دو نفر از همولایتی‌های حسن آقا را می‌بینیم و دستی بلند می‌كنیم. گپ و گفتی هم پا می‌دهد، با اعضای شورای روستا و دهیار كه حالا مسؤول خانه بهداشت سه پارچه آبادی هم هست و از كمبود بودجه و بهداشت نامناسب منطقه می‌گوید. بعد كه پیكان بار راه خود را از میان گودال‌های آب و گل و شل باز می‌كند، جاده می‌افتد درون سینه مسیل فیروزآباد. می‌رود تا در كناره مزرعه‌ای كه حسن آقا می‌گوید ملك آبا و اجدادی‌شان است، سر دربیاورد و ‌اندكی بالاتر، روی یك تپه كم ارتفاع، بقعه‌ای پیداست.

سربالایی تپه را پیكان نمی‌كشد، چه، زمین گل‌اندود است و وقتی پایین می‌پرم، حس می‌كنم به قول سلطان العرفا ، پای مرد به عوض فر رفتن به گل، به عشق فرو می‌شود. سربالایی كم شیب را به دو بالا می‌روم در میان جاده پر گل. ساختمانی به نهایت سادگی كه پیداست به تازگی مرمت شده، آن بالاست. وارد كه می‌شوم می‌بینم كف را با خشت‌های نظامی فرش كرده‌اند و دیوارها را با كاهگل همان منطقه‌اندوده‌اند. آجرهای قرمز هم پایین دیوارها كار كرده‌اند برای جلوگیری از نم كشیدن بقعه، لابد. دیگر چیزی نیست. نه زیر‌اندازی، نه دری، نه پنجره ای. چرا، چیزی در آن میانه هست. سنگ قبری، از جنس مرمر سفید كه از چند جا شكسته شده و آن را كنار هم گذاشته‌اند. می‌نشینم كنار سنگ مرمر. تسبیحی روی آن است. كنار می‌زنم و می‌خوانم: «مضجع عالم الهی، روحانی مجاهد شیخ حسن جوری كه در راه نجات اسلام و مسلمین علیه بیگانگان و دشمنان اسلام مبارزات نستوهی از خود نشان داده و افتخار دیگری برای سلسله و اولیا آفرید.

مردم رزم و عالم و نوری/گشته نامت شیخ حسن جوری/مدفنت شد مزار اهل صفا/چون بخطه بقاء مجموری»

شیخ حسن، زیر این سنگ شكسته خفته است. یاد حرف آن شاعر عرب می‌افتم كه سروده بود: همه ما سنگیم بر گور پدرانمان. همین طور است. خود را در هیبت سنگی شكسته می‌بینم بر گور شیخ حسن. یادت گرامی پدر!

توانگر فریومدی

گل و شل جاده را از كفش‌ها می‌گیرم. باز، پیكان بار و سخنان گرم حسن آقا، رفیق راهم می‌شود. این بار از میان جاده خاكی كنار مزارع به كلاته سادات می‌رسیم. دیهی (به قول ناصر خسرو) به غایت كوچكی، با 100 خانوار رعیت. مردانی سالخورده با شال و كلاه سیادت بر سر كه كنج دیوار نشسته‌اند و آفتاب بی‌رمق زمستان را نرم نرم مضمضه می‌كنند. بعد از كلاته سادات كه حسن آقا می‌گوید همه‌شان سید اصل و نسب دارند، به «استربند» می‌رسیم. میدانگاهی بزرگی دارد و آخورگاهی. میزبانم می‌گوید از زمان قاجاریه در این ده، استر پرورش می‌داده‌اند. می‌گوید مردم محلی مدعی‌اند پیشینیان از این ده تا فرومد نقب زیرزمینی كنده‌اند تا در وقت خطر، گریزگاهشان باشد. ما كه ندیده‌ایم، این هم بمانند آن همه افسانه محلی كه از آدم‌های دمدار و زوزه كوهستان و زارهای جنوب شنیده ام، می‌شنوم و یادداشت برمی‌دارم، فقط همین.

به فرومد كه می‌رسیم، مقبره قهوه‌ای ابن یمین، شاعر بلندآوازه و از سلحشوران دوران سربداران را همه بلدند. ساختمانی هشت ضلعی و بدقواره كه نشان از تركیب ناهمگون معماری عهد پهلوی دوم با بناهای محلی دارد. عباس مالدار، نگهبان، سرایدار، تور لیدر و خلاصه همه كاره آثار باستانی فرومد است. مردی به نهایت خوش صحبتی و سواد كه برایم از فرح پهلوی می‌گوید كه برای توقف چند ساعته در فرومد، گفته بود چه تشكیلات و عمارت‌هایی در حیاط ابن یمین بسازند. كو؟ پس چی شد؟ این تشكیلات و عمارت‌ها هم به تاریخ پیوست و نام و نشانی از آن نیست، ولی مسجد بزرگ فرومد كه به ادعای مالدار، بزرگترین مسجد جهان اسلام در سبك معماری دو ایوانه خراسانی است، مثل كوه، سر به آسمان می‌ساید. از مسجد عكس می‌گیرم. چای و خرمایی را كه عباس مالدار تعارف می‌كند، می‌نوشم و به حرف‌هایش گوش می‌دهم. او نیز آستین ما را می‌گیرد كه «وقت ناهار» است. تا بیاییم خود را از این همه مهمان‌نوازی خلاص كنیم، ظهر هم می‌گذرد. موقع رفتن بر سر قبر شاعر، الحمدی نثار می‌كنیم. قبری با سنگی شش گوشه كه بر مزار توانگر فریومدی نهاده‌اند. می‌بینم این مرد آزاده پس از قرن‌ها همچنان بزرگ و عزیز داشته می‌شود، همان گونه كه خود به دیگران نصیحت می‌كرد:

به گاه فقر توانگر نمای همت باش

که گر هیچ ندارندی بزرگ شمارندت

حتم او كسی است كه می‌دانست و می‌دانست كه می‌دانست. پس سروده بود:

آن كس كه بداند و بداند كه بداند

اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
یاد همه درگذشتگان این خاك، سرداران و گمنامان سربه دار گرامی باد.

دانلود فیلم

دانلود فایل ضمیمه

  انتهای خبر / پایگاه اطلاع رسانی جوان / کد خبر 116041

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط سوقندی  | 

نهضت سید قوام الدین مرعشی

وی که در تاریخ مازندران به میر بزرگ معروف بود،در آغاز به سید عزالدین سوغندی که  سید اعظم خوانده می شد پیوست.با وفات سید عزالدین ،قوام الدین مرعشی در آمل به نشر دعوت وترویج تعالیم وعقاید  طریقت منسوب به شیخ حسن جوری پرداخت وبساط ارشاد گسترد ،وی توانست با غلبه درویشان نوعی حکومت سربداری از آنگونه که بوسیله شیخ حسن وشیخ خلیفه درخراسان تبلیغ می شد در مازندران به وجود آورد.اما اختلاف محلی وظهور تیمور،ادامه آن طرز حکومت سربداری راکه چیزی جز هرج ومرج وغوغا نبود،غیر ممکن ساخت.بعد از سید قوام الدین(متوفی781)قلمرو اوبین اولادش تقسیم شد هرچند ظهور تیمور به استقلال آن خاندان خاتمه داد .در هر حال مقارن انقراض نهضت سربداران سبزوار وخاتمه استقلال سادات مرعشی به وسیله تیمور گورکان ،یک نهضت صوفیانه دیگر که مقدماتش به وسیله فضل الله استر آبادی به وجود آمد.http://afzadi.ir/index.php?option=com_content&view=article&id=52:1388-07-18-11-23-49&catid=1:latest-news&Itemid=50

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط سوقندی  | 

سوگند = در اصل سوغند ، آب سولفور گوگرد بوده که به متهمین می خورانده اند ، اگر اسهال می گرفتند جرم آنان ثابت می شد ، سوگند خوردنی و قسم یاد کردنی است اما امروزه خوردن و یاد کردن را هم برای قسم و هم سوگند می آورند) http://www.farhangsara-mardani.blogfa.com/86063.aspx

مرعشیان طبرستان»(1)

بسم الله الرحمن الرحیم

 

«دولت مرعشیان طبرستان»

«سید زین العابدین رشید کوهستانی»

بهمن ماه 1386

 

یکی از دولت های شیعی که در طبرستان تشکیل شد، دولت مرعشیان است. مرعشیان از نسل امام سجاد – علیه السلام – هستند.

نسب پایه گذار دولت مرعشیان، سید قوام الدین چنین است:

«قوام الدین بن عبدالله بن محمد بن صادق بن حسین بن علی بن عبدالله بن محمد بن حسن مرعشی بن حسین اصغر بن امام زین العابدین علی بن حسین بن مرتضی بن ابی طالب.»(1)

ظهیرالدین مرعشی در رابطه با سلسلۀ اقطاب سید قوام الدین، آن ها را این گونه ذکر می کند:

«سید قوام الدین، مرید سید عزالدین سوغندی و او مرید شیخ حسن جوری و او مرید قطب العارف شیخ خلیفۀ مازندرانی و او مرید بالوی زاهد و او مرید شیخ شمس الدین محمد مجرّد و او شیخ فضل الله و او مرید شیخ تاج الدین شیخ علی و او مرید شیخ شمس الدین کافی و او مرید شیخ عباس ثانی و او مرید شیخ شمس الدین محمد صدیق و او مرید شیخ عیسی کامل و او مرید قطبِ اوتاد شیخ محمد عبّاد و او مرید شیخ اعظم شیخ آدم قدسی و او مرید شیخ جمال الدین طیفور و او مرید شیخ العارف بایزید بسطامی بود که معرفتش را از دریای بی کران حضرت صادق – علیه السلام – اخذ کرده بود.»(2)

محل سکونت سید قوام الدین قریۀ دابوی آمل بود. وی برای ادامۀ تحصیلات به خراسان مهاجرت کرد و در شهر مشهد مقیم شد.(3)

 

آغاز نهضت مرعشیان

نهضت سربداران خراسان، تاثیرات مذهبی فراوانی بر اطراف خراسان، به ویژه طبرستان بر جای نهاد، زیرا مردم طبرستان و خراسان، در قرون پیشین، پایبند تشیع بودند، بویژه آن که علویان در این منطقه حکومتی تاسیس کردندو بعدها آل بویه از همین منطقه برخاستند و تشکیل حکومت دادند.

سید قوام الدین مرعشی، از مریدان سید عزالدین سوغندی – از اردتمندان شیخ حسن جوری- بود و رهبری دراویش را بر عهده داشت، تا این که فرمانروای سربداران شمس الدین علی، سید عزالدین سوغندی را در امور سیاسی کشور وارد کرد تا از نفوذ او برای تثبیت حکومت خود استفاده کند، در حالی که امور حکومتی بیشتر در دست دراویش بود. در همین ایام، سید قوام الدین به خراسان آمد و نزد سید عزالدین رفت و مورد احترام او قرار گرفت و در زمرۀ مریدان او در آمد. از این رو نزد سید عزالدین به ریاضت نفسانی و ترک شهوات پرداخت و چهل روز در خدمت او بود و پس از آن به مازندران رفت تا این که بار دیگر تصمیم گرفت چهل روز دیگر برای تزکیۀ نفس، نزد سید عزالدین برود. سید قوام الدین، به قصد زیارت مشهد مقدس، به سمت خراسان حرکت کرد و به خدمت سید رسید و چهل روز دیگر نزد او ماند تا این که به دریافت فرقۀ درویشی از او نائل شد.(4)

در این زمان فخرالدوله آخرین امیر از خاندان باوند بر بخشی از مازندران حکومت می کرد. یکی از سپهسالاران او به نام «کیا افراسیاب چلابی» وقتی به قدرتی رسیده بود، فخرالدوله را متهم به زنا با دخترخواندۀ خود کرد و از فقهایی چون سید قوام الدین، فتوای قتل او را گرفت؛ در نتیجه، فخرالدوله به دست فرزندان کیاافراسیاب به قتل رسید. کیاافراسیاب چندین سال در آمل حکمرانی کرد و با مخالفان خود نبرد می کرد تا این که مخالفان او، کیاضماندار خواهرزادۀ افراسیاب حاکم قلعۀ لاریجان، کیاجلال متمیّز حاکم قلعۀ فیروز کوه و پولادقبا حاکم قلعۀ اِسکن، بر ضد او بسیج شدند. کیاافراسیاب وقتی دید اوضاع برای او مساعد نیست نزد سید قوام الدین آمد و در مقام توبه برآمد و سید او را به مریدی قبول کرد و او به سلک درویشی درآمد. اما از رفتار مردم که اموال او را می گرفتند، خسته شد و از سلک درویشی خارج شد و به معصیت روی آورد. به عنوان مثال وقتی به حمام می رفت مردم سلاح و لباس های او را می گرفتند و می گفتند تو که مال فراوان داری. یا موقع دِرویِ ِ برنج، دراویش زیادی در آن جا حاضر می شدند و محصولات او را برای خود برمی داشتند.(5)

پس از این کیاافراسیاب تصمیم گرفت سادات را از مازندران، اخراج نماید. از این رو به آزار مریدان سید قوام پرداخت تا از نفوذ او بکاهد. وی برای این منظور، با کمک برخی از فقهای اهل سنت که از نفوذ سید قوام ناراحت بودند و گرفتن فتوا از آن ها، سید را زندانی کرد؛ اما همان شب، فرزند کیاافراسیاب قولنج کرد و مُرد. مردم این را از کرامات سید قوام الدین دانستند و به محل حبس او ریختند و او را آزاد کردند. (6)

کیاافراسیاب وقتی نتوانست برای کاستن از نفوذ سید قوام، توفیقی به دست بیاورد، با فرزندانش به جنگ سید قوام آمدند و در منطقۀ «پرچین جلالک مار» به دست سید و فرزندان او کشته شدند و برخی از فرزندان او به کوهستان ها پناه بردند و سید، آمل را تصرف کرد. اسکندر شیخی، فرزند کوچک کیاافراسیاب، در پناه خواجه علی مؤید سربدار درآمد و پس از کشته شدن خواجه علی، نزد حاکم هرات رفت و مورد استقبال او قرار گرفت.

 

ادامه دارد

 

آرشیو نظرات  

نوشته شده توسط هـــــدايــــت در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 10:58 موضوع تاریخ و تراجم |


http://hedaayat.blogfa.com/post-225.aspx

دولت مرعشیان طبرستان»(2)

 

بسم الله الرحمن الرحیم

«دولت مرعشیان طبرستان»
«سید زین العابدین رشید کوهستانی»

تاسیس دولت مرعشیان

سید قوام الدین پس از قتل کیاافراسیاب چلابی در سال 760 ه.ق آمل را فتح کرد و حکومت مرعشیان را تاسیس کرد.

وی سپس حکومت را به فرزندانش سپرد و گفت: «که من برای به دست آوردن دنیا قیام نکرده ام، بلکه مقصود من، رضای خالق بوده است» اما فرزندان وی که فضای حاکم بر مازندران را مناسب نمی دیدند و بدون یاری پدر، اصلاح امور را امکان پذیر نمی دانستند با اصرار، پدر را همراه خود کردند. از آن جا که سید قوام، تقوی را شعار خود ساخته بود، نزد مردم مقام و منزلت والایی داشت. وی فرزند بزرگ خود، سید عبدالله را به ریاست دولت برگزید، اما وی برادرش کمال الدین را که از خود شایسته تر می دید، بر گزید. سید کمال، پس از دستیابی بر قدرت برادرش سید رضی الدین را حاکم آمل قرار داد و برای تثبیت قدرت مرعشیان، فعالیت خود را آغاز کرد.

حاکمان ساری، کیافخرالدین جلال و کیاوشتاسف، در کنار «بادل رود» با سپاه سید قوام الدین درگیر شدند که شکست خوردند و از معرکه گریختند و از امیر حسین الدوله خواستند که سید عبدالله، فرزند بزرگ سید قوام را به قتل برساند و او هم این کار را کرد.

بار دیگر سید کمال الدین به همراه درویشان در نزدیک شهر «بارفروش» (بابل فعلی) با نیروی کیافخرالدین جلال و کیاوشتاسف درگیر شد و توانست آنان را تار و مار کند. در ادامه سید کمال الدین توانست با یاری پدر و برادرانش و همراهی سید علی کیا که در ملاط و گیلان قیام کرده بود و نزد سید قوام بود مناطق کجور، کلاررُستاق، قلعه های نواحی طالقان تا لواسان و مناطق دیگر را به تصرف در آورد. در این زمان سید قوام در بستر بیماری افتاد و قبل از مرگ، سید کمال الدین را وصی خود قرار داد و آنان را به رعایت عدل و انصاف با مردم سفارش کرد.

سید کمال، سر حدّات عراق و قومس را به تصرف در آورد و در اختیار نائبان خود گذاشت؛ همچنین نواحی گیلان را در اختیار سید علی کیا و برادرش قرار داد اما حاکم استرآباد (میر ولی) مخالفت کرد و با سید کمال درگیر شد و گریخت.

مرعشیان هنگام پیروز شدن بر مخالفان، با آن ها رفتاری شایسته داشتند به عنوان مثال، «کیاجلال متمیّز» حاکم قلعۀ فیروزکوه زمانی که قلعه اش توسط سید قوام و مریدانش فتح شد، وقتی برخورد خوب سید قوام و یارانش را دید، بخشی از اموالش را در اختیار سید علی کیا و بخش دیگر را همراه با مصحفی (قرآن) با خط خوش و جلد مرغوب به سید قوام هدیه کرد.(7)

 

حملۀ تیمور به قلمرو مرعشیان

امیر تیمور در سال 765 ه.ق از ماوراءالنهر خارج شد و به سوی خراسان حرکت کرد. سید کمال الدین، با شنیدن این خبر با مشورت یاران خود، استرآباد را با صلح به میر ولی واگذار کرد. در سال 780 ه.ق امیر تیمور قصد مازندران کرد، به ویژه آن که اسکندر شیخی فرزند کیاافراسیاب همراه او بود. پس از فتح استرآباد به دست امیر تیمور، سید کمال الدین فرزندش غیاث الدین را با هدایایی به اردوی تیمور فرستاد ولی اسکند شیخی مانع قبول هدایا شد و تیور را برای حمله به طبرستان تشویق کرده و از کثرت اموال و خزائن مازندران برای تیمور می گفت.

سادات مرعشی پس از اطلاع از عزم جدی تیمور، مناطقی را به صلح، به حاکمان محلی واگذار کردند تا آنان اسکندر شیخی را تشویق به صلح کنند، ولی موفق نشدند.

مرعشیان در ولایت آمل و در نزدیکی دریا، قلعۀ «ماهانه سر» را ساختند که اطراف آن، جنگل و آبگیرهای محکمی بود و تمام اموال و خزائن ساری و آمل را به آن جا بردند.

به امیر تیمور گفتند که راه طبرستان، دشوار است و درخت فراوان دارد. امیر تیمور، دستور داد درختان را ببرند و بر جوی ها پل بسازند. سپس دو لشگر، در صحرای «قراطغان» به جنگ پرداختند و در نهایت، مرعشیان شکست خوردند و به قلعۀ «ماهانه سر» پناه بردند. تیمور، حدود دو ماه قلعه را محاصره کرد و از دو طرف نیروهای زیادی کشته شدند.

سید کمال الدین با برادرانش مشورت کرد تا در صورت امان دادن، تسلیم شوند، لذا دو تن از علمای آمل با هدایایی نزد امیر تیمور رفتند و امان خواستند. امیر تیمور به علامت قبول، سید غیاث الدین را که اسیر شده بود، آزاد کرد. سید کمال نیز در قلعه را باز کرد. پس از این شکست، قدرت مرعشیان درهم شکسته شد.

تیمور سادات مرعشی را به دربار خود برد و به آنان گفت:

« من به جهت مال و مِلک به ولایت شما نیامده ام، بلکه به سبب مذهب بد شما آمده ام.

سید کمال گفت: ما را چه مذهبی است؟

تیمور گفت: صحابه را سبّ می کنید و رافضی (شیعه) هستید.

سید گفت: از جدّ و آبای خود پیروی کرده ام. چرا علما نمی گویند که هر لحظه، خون ِ چندین گویندۀ «لا اله الا الله، محمد [صلی الله علیه و آله] رسول الله» به دستور شما به زمین می ریزد؟ » (8)

تیمور وقتی این سخنان را شنید، دستور داد تا سادات را از غیر سادات، جدا کنندو بسیاری از غیر سادات را کشت. وقتی تیمور از ناحیۀ مرعشیان، آسوده خاطر شد، برج ها را خراب کرد تا اگر گنجی مدفون است، بر دارد. سادات مرعشی را نیز بر کشتی به ماوراءالنهر فرستاد که بعضی به سمرقند، بعضی به کاشغر و بعضی به خوارزم و نواحی دیگر برده شدند.

بدین ترتیب عمر یکی دیگر از دولت های شیعی در طبرستان به سر آمد ولی این دولت تاثیر زیادی در شکلی گیری دولت آل کیا در گیلان گذاشت.

 

(1) تاریخ طبرستان و رویان و مازندران/ص166

(2) همان/ص171،172

(3) مرعشیان در تاریخ ایران/ص72

(4) تاریخ تشیع/ج2/ص126،127

(5) تاریخ طبرستان و رویان و مازندران/ص175

(6) همان /ص176

(7) همان /ص205

(8) همان /ص231

 

منابع

(1) تاریخ طبرستان و رویان و مازندران/ سید ظهیر الدین مرعشی.

(2) تاریخ خاندان مرعشی مازندران/ دکتر منوچهر ستوده.

(3) تاریخ تشیع/ زیر نظر دکتر سید احمد رضا خضری/ جلد دوم.

(4) مرعشیان در تاریخ ایران/ دکتر مصطفی مجد.

 

آرشیو نظرات  

نوشته شده توسط هـــــدايــــت در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 15:52 موضوع تاریخ و تراجم |

Top of Form

 

 

Bottom of Form

 

 


ارثیه فامیلی

 

 

ناشر : نشر البرز

قیمت : 59000 ریال

964-442-488-3 : شابک

موضوع : ادبیات-داستان و رمان

تعداد صفحات : 724

1385-04-04: تاریخ انتشار

رقعی: قطاع کتاب

شومیز: نوع جلد

ابوالقاسم پزشكی: نویسنده

 

خلاصه کتاب : كتاب حاضر، داستان تخیلی خانواده‌ای است كه از سال‌های دور و در دهی به نام "سوغندی" آغاز میشود و در این میان كشمكش‌هایی برای بقای نسل و نام اجدادی انجام میشود تا گروهی به تعهدی كه به نیاكان خود دارند عمل كنند، یعنی آن‌چه در اختیارشان بود با شكل بهتر تحویل وارث بعدی دهند؛ گویا همهی اجدادشان در قبرهای خود نظاره‌گر اقدامات بازماندگان خود هستند تا وارث صالح و باكیاست و بالیاقت و متعهد و مومن انتخاب شود. شخص وارث باید شرایط تحمل این بار سنگین را داشته باشد، در غیر این صورت برای نسل پس از وارث زمینه را فراهم میسازند. در این میان، خانوادهی "آقامیر" نوعی تلاش توام با اطاعت و هماهنگی خاص را برای بقای نسل خود انجام میدهند؛

 

Bottom of Form

 

امام عصر و جنبش های مردمی

تشیع با سلسله صفوی ، مذهب رسمی ایران شد تا پیش از آن- در طی هزاره اول اسلامی در ایران از حکومت خلفا، امویان و عباسیان گرفته تا حکومت جابرانه مغولان و تیموریان، همواره مذهب رسمی، مذهب سنت بوده است.

با ظهور" سلسه امویان ... تشیع به لحاظ سیاسی از صحنه محو شد، و حال آنکه در همین دوران عزلت است که تشیع در مقام یک نهضت سیاسی و مذهبی خط مشی خود را پیدا کرد و به یاور ناراضیان از حاکمیت جدید و تکیه گاه ستمدیدگان و ملت های محروم... تبدیل شد. "(1)

آیا قدرت اعتراض و توان ایستادگی آنان در برابر قدرت های حاکم از در اقلیت بودن آنان بر می خواست؟ آیا آنان نیز درصدد سهم خواهی در قدرت سیاسی بودند؟ این" نه " گفتن به نظام های موجود از کجا برمی خواست. در پاسخ باید گفت:" نیروی تشیع در این نهفته است که زورمندان را به داوری می خواند وبه سنت خود در امر مبارزه با بی عدالتی ها استوار است....به طور خلاصه برنامه این مذهب در وجه ناسوتی آن ، زندگی در بازگشت امام زمان ضمن مبارزه برای استقرار عدالت بر روی زمین است. "(2)

اندیشه مهدویت و سرانجام تاریخ که حکومت از آن مستعضفان خواهد بود، آنچنان ریشه در جان هر مسلمان شیعی داشت که نمی توانست چشم بر تمام بی عدالتی ها  ببندد و سکوت عارفانه و زاهدانه علمای اهل سنت را در پیش گیرد. ذات اعتراض در جان مذهب تشیع جای گرفته است. تشیع بدون اندیشه مهدویت عقیم و نارساست. اعتقاد به بازگشت امام عصر- آنکه عدالت را در جهان می گسترد و صلح و آرامش را به ارمغان می آورد، شیعه را وا می داشت باور داشته باشد که جهان در غیبت امام زمان جهانی ناقص است و انسان که همواره در جستجوی کمال است، به کمال تاریخ و جامعه انسانی نخواهد رسید مگر با ظهور و قیام مهدی موعود، هدف دار بودن شیعه از آن نه تنها یک مذهب و یک دین برای انجام تکالیف شرعی که یک حزب سیاسی ساخت که نطفه انقلاب های بزرگ را در درون خود می پروراند." این مذهب به موازات تکوین و تحول خود نگرش فلسفی پیامبرانه ای از تاریخ و جهان تدوین کرده است. تشیع یک مذهب متکی بر معاد است که بر اهداف والای تاریخ بشر تاکید دارد. به همین دلیل هرگاه که به دنیا روی می آورد، به مذهبی انقلابی تبدیل می شود. ترکیب این دو وضعیت- یعنی در اقلیت بودن شیعه ها، جهان بینی بالقوه پیامبرانه و انقلابی- موجب می شود که تجدید حیات شیعه به صورت یک وسیله انفجاری در آید."(3)

پس از حادثه خونبار کربلا" در تشیع میان شهادت و حقیقت و میان تحمل رنج و استقرار عدالت، ارتباطی جاودانی برقرار شد"(4)

این اندیشه شیعه را برای تحمل هر نوع شکنجه ای برای استقرار عدالت آماده می ساخت. به همین دلیل است که می بینیم همواره در تاریخ اسلام جنبش های معترضانه هسته شیعی داشته و یا به دنبال یک جنبش شیعی قدرتمند ایجاد شده اند.

آل حسنویه، آل بریدی، دولت علوی در شمال ایران و دولت آل بویه حکومت های شیعی در ایران بودند و قدرتمندترین آنان آل بویه، که توانستند خلیفه عباسی را تا حد آلت دستی برای پیشبرد مقاصد خود در عالم اهل سنت تنزل دهند و او را از قدرت سیاسی و نظامی محروم کنند. پس از انقراض خاندان آل بویه به دست سلجوقیان سنی مذهب شیعیان که در آن دوره جان تازه ای یافته بودند، دوباره به زاویه رفته و عزلت گزیدند. در دوره سلجوقیان که قدرت متمرکز سیاسی آنان راه را بر هر گونه اعتراضی می بست دوره اختناق و فروخوردن خشم بود.

ولی این اختناق مانع از این نمی شد که شیعیان آمال و آرزوهای خود را و اعتراضشان را در قالب حرکات نمادین آشکار نسازند: در برخی شهرها چون کاشان و سبزوار که شیعیان قوی بودند، جمعه ها اسب سفیدی را زین می کردند و تمامی مردم شهر، شیعیان معترض و ناراضی و منتظر، علیرغم حکومت و مذهب حاکم، در پی اسب با انتظار فرج و آزادی از ظلم و آغاز انقلاب از شهر بیرون می رفتند. یعنی : طرح مسائلی که دستگاه از آن وحشت داشت. "(5)

همین حرکات نمادین هفتگی جان تازه ای در آنان می دمید و شعله امید را همچنان در آنان زنده می داشت که امید و انتظار ثمر نشست به و در همان سبزوار قیام مسلحانه مبتنی بر مهدویت را با عنوان قیام سربداران در قرن 8 سامان داد.

سبزوار یا بیهق ازمراکز قدرتمند تشیع در خراسان بود و محل استقرار شیخ خلیفه شیخ شیعه معترضی که به واسطه اعتراض به ظلم آشکار حکومت های بیگانه از سوی علمای اهل سنت به خروج از دین و "دنیا گویی" متهم شده بود. شیخ خلیفه شیعه حق جویی از اهالی مازندران بود که در پی یافتن حقیقت گام به گام و منزل به منزل به سبزوار رسید و در مسجد جامع سکنی گزید و در همان مسجد دینداران متحجری که زهد و سکوتشان لباس مشروعیت بر تن مغولان غارتگر میکرد به شهادت رسید . شیخ خلیفه در اثناء سکونت در مسجد و توقف در سبزوار اندیشه انقلابی را در اذهان پیروان خود بارور کرد: " شیخ خلیفه( اولین رهبر سربداران) مسایل سیاسی زمان را در کسوت مسائل مذهبی مطرح کرد و در واقع جدایی ناپذیری دین و دولت را در چارچوب تشیع اثنی عشری اعلام داشت. علمای رسمی وسنی مذهب زمان او را محکوم به این کردند که " حدیث دنیا" می گوید و سر خروج دارد. "(6)

شیخ خلیفه روح مذهب تشیع را در آن سالهای تاریک بر جامعه مرده دمید. شیخ خلیفه منادی ظهور امام مهدی بوده است. او مردم را به ظهور او و به برکندن ظلم و ستم و نابرابری بشارت می داده است و همین بعد تعالیم او موجبات وحشت حیات حاکم و علمای وابسته به آنها را فراهم می ساخته است..."

پس از شهادت شیخ خلیفه نزدیک ترین مرید و دوست او شیخ حسن جوری رهبری شیعیان سربدار و جنبش آنان را در دست گرفت. " شیخ حسن جوری از مراد خویش تعالیم مبتنی بر مهدویت را به ارث برده بود و به تبلیغ آن پرداخته بود. تبلیغات او به علت وجود نابرابری های اجتماعی و اقتصادی و ستم های سیاسی چنان توسعه ای یافت که موجب وحشت حکام محلی وعلمای وابسته به آنها گردید."(8)

طبقات فرودست سبزوار و مناطق اطراف آن مانند پیشه وران ، افتاب نشین ها و کشاورزان که بیشتر فشار مالی حکومت مغول را بر دوش داشتند به ندای شیخ حسن لبیک گفته برای قیام اعلام آمادگی نمودند. شیخ حسن در نامه هایی که به پیروان خود می نوشت از واژه هایی چون" وقت اختفاست" . " وقت ظهور" بسیار استفاده می کرد که خود اشاره آشکاری بر قیام مهدوی آنان است. شیخ خلیفه و خلف بر حق او شیخ حسن جوری دل بر مردمی که زیر سم ستوران مغولان به مدت بیش از یک قرن فرسوده شده بودند دل می سوزاندند و درصدد بودند با ایجاد یک حکومت اسلامی مبتنی بر تشیع، موجبات رهایی و آزادی آنان را فراهم آورند. این حکومت دارای دو بعد بود : تعلیم مهدویت  و نیاز به یک قیام مسلحانه." تعالیم شیخ حسن جوری دور محور مسائل ذیل می چرخیده است:

1- جدایی ناپذیری دین و دولت از یکدیگر و یا به سخن دیگر پیوند ناگسستنی نهاد مذهبی با نهاد سیاسی.

2- تشیع اثنی عشری با تاکید بر مساله ولایت.

3- تاکید بر جهان بینی مهدویت و به تبع آن مبارزه با ظلم و ستم وبرقراری عدل و عدالت در جامعه."(9)

جنبش سربداران موفق به استقرار حکومت شیعی در سبزوار و اطراف آن شد که یکی از پایه های قدرت سیاسی در خراسان نیمه دوم سده 8 بود. ولی همچنان رهبران این جنبش بر مهدی گرایی و عدالت خواهی پای می فشردند" مساله ظهور مهدی موعود بعدها در سازمان درویشان شیخ حسن مشهدی همچنان ادامه داشت و حتی ... سکه ای به نام " سلطان محمد المهدی" ضرب شد و ظهور قریب الوقوع او اعلام گردید. "(10)

این سکه در سال 759 و توسط درویش عزیز جوری در توس و یا طبس( به طور قطع مشخص نیست) ضرب شده است. پس از شهادت شیخ حسن جوری رفته رفته حکومت سربداران به دو نهاد " سیاسی" و " مذهبی" تقسیم شد، رهبر نهاد مذهبی شیخ ها و دراویش بودند که بر عدالت خواهی و مردم گرایی مبتنی بر مهدویت پای می فشردند و نهاد سیاسی این حکومت در فکر بسط قلمرو خویش بودند ، رهبران نهاد سیاسی دستان خود را به خون رهبران مذهبی این جنبش آلودند چرا که آنان را سد راهی برای پیشرفت سیاسی خود می دیدند. و در نهایت کار آنان به آنجا خاتمه یافت که سپاهیان ، مزدور تیمور لنگ و راه گشایی فتوحات او شدند. در این زمان ، سیاست درغیاب تفکر مذهبی چرخشی تمام عیار کرد: سربدارانی که زمانی در برابر حکام جور ایستاده  بودند و بر روی آنان و به نفع مردم شمشیر می کشیدند، در پایان کار و درغیاب رهبران مذهبی این جنبش در کنار جبارترین جابران قرار گرفته، به نفع او بر پیکر مردم ضربات مهلک وارد می ساختند.

پس از شهادت شیخ حسن جوری دراویش دیگری که از مریدان وی بودند رهبری نهضت شیعی را رهبری کردند که از آن جمله اند:

درویش هندوی ، سید عزیز الدین سوغندی، درویش عزیز جوری و درویش رکن الدین.

گرچه قیام سربداران در برآوردن اهداف خود ناکام ماند ولی درمنطقه خراسان، مازنداران و در ایران مرکزی بر ظهور جنبش ها تاثیر فراوان نهاد. این قیام ها همگی شیعی نبودند ولی هسته اصلی قیام را از سربداران وام گرفته بود، عدالت جویی و مبارزه با ظلم وستم و مبارزه با عنصر بیگانه.

از جمله این قیام ها می توان: قیام سربداران سمرقند، قیام سربداران کرمان و قیام مرعشیان مازندران و قیام اصفهان را نام برد. از این میان سربداران سمرقند و مرعشیان مازندران شیعی مذهب بودند.

سربداران هم به لحاظ نوع ظهور و بروز و هم به لحاظ نوع حکومتی که پی افکندند. در تاریخ ایران بی مانند بودند" حکومتی که سربداران ایجاد کردند با سیر نظام ها متفاوت بود و در واقع از نظام سلطنتی در آن خبری نبود، بلکه حکومت و قلمروی بدون شاه بود."(11)

سایت تبیان

پی نوشتها:

1- فرانسواتوال ، ژئوپیتیک تشیع ، ص 13.

2- فرانسواتوال، ژئوپیتیک تشیع، ص 8.

3- فرانسواتوال، همان، ص 4 و 5.

4- همان، ص 13.

5- علی شریعتی، تشیع سرخ، ص 20.

6- یعقوب آژند، قیام شیعی سربداران ، ص 72.

7- همان، ص 78.

8- همان، ص 78.

9- همان، ص 91.

10- همان، ص 91.

11- تاریخ ایران دوره تیموریان ( پژوهش دانشگاه کمبریج) ت: دکتر یعقوب آژند، ص 27.

 

بالای صفحه

آخرین نظرات کاربران

م ش

از شمابه خاطر این متن متشکرم به اطلاعات تاریخی ام اضافه شد خیلی دوست داشتم در مورد شیخ حسن جوری و نهضت او بیشتر بدانم .ممنون موید باشید.

پاسخ تبیان :

جمعه 18/11/1387-20:51

http://www.tebyan.net/Religion_Thoughts/Articles/TheInfallibles/ImamMahdi/2003/10/11/20368.html

سيد جليل الدين مير قوام الدين معروف به مير بزرگ ، از سادات مرعشی و به يازده واسطه با امام چهارم (ع) می رسد. در آمل متولد و ايام جوانی را در خراسان گذرانده و در آنجا از محضر قطب العارفين سيد عزالدين نوغندی کسب فضل می نمود و با کسب اجازه او به آمل مراجعت می کند. و در سنه 760 فرمانفرمای مازندران می شود. و با افراسياب چلابی نيز نزاع کرده است. در سنه 781 هجری در شهر آمل دعوت حق را لبيک گفت . صمنا" پسران او سيد رضی الدين والی آمل و سيد فخرالدين سردار رستمدار و سيد کمال الدين فرمانفرمای ساری را نيز بايد ياد آورد که معاصر با امير تيمور گورکانی و بدست اين سلطان مدتها در سمر قند تبعيد بودند.

http://www.amoltek.com/Content/About_Amol/Famus_Peaple/Famus_Peaple.htm

Top of Form

حمله تيمور به مازندران و عوامل سقوط مرعشيان

 

ميرجعفري حسين*

 

* دانشگاه اصفهان

 

 سرزمين مازنداران در اواخر قرن هشتم ه.ق تازه از ظلم و جور حكام و خوانين محلي رهايي پيدا كرده و مردم آن در سلك مريدان سيد قوام الدين مرعشي معروف به مير بزرگ در آمده بودند كه تعاليم او آميخته اي از اصول نبوي فقه شيعه دوازده امامي و آيين فتوت بود و به اين ترتيب يكرنگي و اتحاد فرزندان سيد قوام الدين ، زمينه سازي دولتي بر اساس قسط و برابري و در جهت بسط عدالت اجتماعي و برداشتن ظلم و ستم و آثار بي عدالتي بود كه عمر اين حكومت چندان دوام نياورد و مانند ديگر حكومتهاي كوچك و بزرگ آن زمان گرفتار يورش امير تيمور گرديد .
در آستانه تأسيس دولت مرعشيان در مازندارن كه شرايط خاص و اوضاع دهم ريخته منطقه ، شكل گيري چنين نهضتي را پذيرا بود ، سه خاندان مهم؛آل باوند ، كيائيان جلالي و كيائيان چلاوي بر مازنداران حكومت مي كردند كه هر كدام بخشي از اين ولايت را تحت نفوذ و اختيار خود داشتند.
زماني كه كيا افراسياب چلاوي از سوي مخالفان خود در آستانة سقوط قرار گرفت ، دست ارادت و توبه به سوي سيد قوم الدين دراز كرد و مريد او شد، اما پس از مدتي توبه خود را شكست و به فسق و جور و عصيان مشغول شد . از اين واقعه به بعد مازنداراني ها اطاعت و پيروي سيد قوام الدين را گردن نهادند . اين اتفاق راه رسيده سيد قوام الدين به فرمانروايي مازندارن را آسان كرد و او پس از كسب پيروزي ، اداره اين منطقه را به فرزندان خويش واگذار كرد و به اين ترتيب سيد كمال الدين زمام امور را به دست گرفت و به تدريج نفوذ سياسي خود را در مازندران گسترش داد .
مرعشيان نتوانستند تيمور را از حمله به مازندران بازدارند و به هر حال در نبردي سخت تسليم شدند . پس از مرگ تيمور در زمان شاهرخ براي مدتي سادات مرعشي مجدداً در مازنداران حكم راندند ، اما نتوانستند حكومتي نيرومند برپا دارند . اگر چه مرعشيان با يكدلي و خوي جوانمردي تمامي مازندران را در اختيار خود گرفتند و در آغاز مبارزه با تجمل و دنيا گرايي ، سبب موفقيت آنان شد ، اما حملات بي امان تيمور و سرانجام مال اندوزي و انباشتن ثروت برخي از حكمرانان اين سلسه باعث دور شدن مردم از آنان و در نهايت فروپاشي مرعشيان گرديد .

Bottom of Form

 

http://www.sid.ir/Fa/ViewPaper.asp?ID=10317&varStr=46;%D9%85%D9%8A%D89%8A%D9%86;%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%AA%20%D9%88%20%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4%20%D9%87%D8%A7%D9%8A%20%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%A9%D8%AF%D9%87%20%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D9%8A%D8%A7%D8%AA%20%D%B1%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%D9%8A%20%D8%AD%D8%B3%D 9%88%20%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85%20%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%8A%20(%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86);%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%20%D9%88%20%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%201383;-;37-36;

17;36

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط سوقندی  | 

سلام
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط سوقندی  | 

 
 
شهيد محمداسماعيل‌ سوقندي‌
نام پدر:محمدحسين‌ محل تولد:شهرستان نيشابور روستاي سوقند
تاريخ تولد:10/01/32 تاريخ شهادت :19/03/60
محل شهادت : منطقه :
مسؤليت :رزمنده‌ شغل :
عضويت : ساير يگان:
گلزار :ثبت نشده کد شهید:6007191
زندگي نامه :
وصيت نامه :
             
 یافته های 1 تا 8 از مجموع 8-صفحه 1 از 1    
عکس کد نام و نام خانوادگی نام پدر تولد شهادت شهر محل شهادت
6007191 سوقندي‌-محمداسماعيل‌ محمدحسين‌ 10/01/32 19/03/60 نيشابور   ادامه...
6116370 سوقندي‌-امير غلامرضا 01/02/44 23/04/61 نيشابور   ادامه...
6213490 سوقندي‌-محمدعلي‌ عبدالصمد 25/02/16 23/05/62 نيشابور   ادامه...
6213491 سوقندي‌-محمدتقي‌ محمدحسن‌ 01/04/36 02/04/62 نيشابور   ادامه...
6520446 سوقندي‌-علي‌ علي‌اصغر 10/01/36 21/10/65 نيشابور   ادامه...
6520447 سوقندي‌-غلامرضا محمدحسن‌ 01/03/49 20/10/65 نيشابور   ادامه...
6610666 سوقندي‌-حسن‌ محمد 1323 22/01/66 نيشابور   ادامه...
6710715 سوقندي‌-حسين‌ غلامعلي‌ 03/01/45 23/01/67 نيشابور جاده‌سنندج‌
http://www.shohada.org/searchshahid.aspx?family=%d8%b3%d9%88%d9%82%d9%86%d8%af%db%8c
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط سوقندی  | 


نام و نام خانوادگي
آدرس ايميل
متن پيام
860831
: بازديدكنندگان
  • هوپا در آيين زرتشت نام درخت حقيقت است و اعتقاد بر اين است كه انسان در ابتدا در قالب هوپا خلق شده كه در زبان پهلوي هومايانا ناميده مي‌شود.

  • هوپا سعي دارد با جمع آوري مقالات فارسي فيزيک از سايتهاي مختلف علمي منبع مناسبي را جهت مطالعه و پژوهش دانشجويان، دانش‌آموزان و ديگر علاقه‌مندان علم فيزيک گرداوري نمايد.

  • هوپا وابسته به انجمن فيزيك دانشگاه هرمزگان مي‌باشد.
  • جستجو در مطالب
    ليست موضوعي
    آخرين ارسالها به تالار گفتمان
    6 روش براي كيهان سنجي

    الکترود متخلخل چ&#1740;ست؟

    بحث پ&#1740;رامون زمان و سفر در آن

    رشته ها و گرا&#1740;شات ف&#1740;ز&#1740;ک

    المپياد فيزيك

    سفر در زمان

    كنكور

    چرا ستاره ها چشمك مي زنند؟

    سياهچاله

    مي تونيد؟

    دعوت نامه gmail

    كي ميدونه كي نتايج كارسوق رو ميدن؟

    هيگز بوزون

    ستاره ي نوتروني

    شکست قانون نسبيت (عام) انيشتين؟!

    درخواست از دوستان عزيز

    الكترون و سي پي اچ

    نظريه دوبروي

    بحث جامع وفني در مورد رآكتورهاي همجوشي و پديده همجوشي هسته اي

    سياهچاله هاي ريز

    علت سردي هوا دركوهستان چيست ؟

    وبلاگ فيزيك-شيمي چه جوريه؟؟

    سرعت سينوسي

    سياه چاله

    هسته ي اتم

    آب در مريخ

    چرا وقتي هواپيما در آسمان حركت مي كند دنباله سفيدي از خود به جاي مي گذارد كه به تدريج محو مي شود؟

    ستارگان دوتايي گرفتي

    سيستم قدري

    چگونه ميتوان از روي غروب خورشيد قطر زمين را اندازه گيري كرد؟

    11 تير 84
    موضوع : نجوم
    منبع : شرق
    درباره فيزيك
    10 تير 84
    موضوع : نجوم
    منبع : شرق
    9 تير 84
    موضوع : دانشمندان
    منبع : شرق
    لينك به ما
    كد لوگوي هوپا:

    7 تير 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : شرق
    5 تير 84
    موضوع : نجوم
    منبع : parssky
    4 تير 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : ariaye
    2 تير 84
    موضوع : دانشمندان
    منبع : نابغه ها
    1 تير 84
    موضوع : نجوم
    منبع : نابغه ها
    31 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    30 خرداد 84
    موضوع : متفرقه
    منبع : ayandehnegar
    29 خرداد 84
    موضوع : متفرقه
    منبع : ayandehnegar
    28 خرداد 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : ayandehnegar
    27 خرداد 84
    موضوع : هواشناسي
    منبع : شرق
    26 خرداد 84
    موضوع : نجوم
    منبع : شرق
    25 خرداد 84
    موضوع : متفرقه
    منبع : شرق
    24 خرداد 84
    موضوع : متفرقه
    منبع : شرق
    23 خرداد 84
    موضوع : نجوم
    منبع : شرق
    22 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    21 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    20 خرداد 84
    موضوع : دانشمندان
    منبع : knowclub
    19 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    18 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : parssky
    17 خرداد 84
    موضوع : نجوم
    منبع : parssky
    16 خرداد 84
    موضوع : مكانيك
    منبع : parssky
    15 خرداد 84
    موضوع : نجوم
    منبع : parssky
    14 خرداد 84
    موضوع : الكترومغناطيس
    منبع : شرق
    13 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    12 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : roshd.ir
    11 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    10 خرداد 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : falsafeh
    9 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : parssky
    8 خرداد 84
    موضوع : هواشناسي
    منبع : parssky
    7 خرداد 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : ghandchi
    6 خرداد 84
    موضوع : متفرقه
    منبع : شرق
    5 خرداد 84
    موضوع : نجوم
    منبع : شرق
    4 خرداد 84
    موضوع : نجوم
    منبع : شرق
    3 خرداد 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : شرق
    2 خرداد 84
    موضوع : نانوتكنولوژي
    منبع : هوپا
    1 خرداد 84
    موضوع : نجوم
    منبع : هوپا
    31 ارديبهشت 84
    موضوع : نجوم
    منبع : هوپا
    30 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : هوپا
    29 ارديبهشت 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : mehrnews
    28 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : hessam-ghahramani
    27 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    سايت انگليسي
    26 ارديبهشت 84
    موضوع : دانشمندان
    منبع : zendagi
    سايت انگليسي
    25 ارديبهشت 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : شرق
    24 ارديبهشت 84
    موضوع : نجوم
    منبع : parssky
    23 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : parssky
    22 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    21 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : mohassel
    20 ارديبهشت 84
    موضوع : متفرقه
    منبع : همشهري
    19 ارديبهشت 84
    موضوع : متفرقه
    منبع : CPH
    18 ارديبهشت 84
    موضوع : متفرقه
    منبع : knowclub
    17 ارديبهشت 84
    موضوع : الكترونيك
    منبع : s-ta-p
    16 ارديبهشت 84
    موضوع : الكترونيك
    منبع : s-ta-p
    15 ارديبهشت 84
    موضوع : الكترونيك
    منبع : s-ta-p
    14 ارديبهشت 84
    موضوع : الكترونيك
    منبع : s-ta-p
    13 ارديبهشت 84
    موضوع : الكترونيك
    منبع : s-ta-p
    12 ارديبهشت 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : شرق
    سايت انگليسي
    11 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : شرق
    10 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : شرق
    سايت فارسي
    9 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    سايت فارسي
    8 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    7 ارديبهشت 84
    موضوع : مكانيك
    منبع : CPH
    6 ارديبهشت 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : farsnews
    5 ارديبهشت 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : farsnews
    4 ارديبهشت 84
    موضوع : دانشمندان
    منبع : آريانا نت
    3 ارديبهشت 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : شرق
    سايت فارسي
    2 ارديبهشت 84
    موضوع : نجوم
    منبع : parssky
    سايت فارسي
    1 ارديبهشت 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : شرق
    سايت فارسي
    31 فروردين 84
    موضوع : الكترونيك
    منبع : شرق
    سايت فارسي
    30 فروردين 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : شرق
    سايت فارسي
    Copyright © 2003-2005 by HUPAA, All rights reserved. www.hupaa.com

    استفاده از مطالب هوپا با ذكر عنوان منبع اصلي و نقل از هوپا مجاز مي باشد.

    Web master: Ashkan Arefi ashkan@arefi.ir

    نام و نام خانوادگي
    آدرس ايميل
    متن پيام
    860831
    : بازديدكنندگان
  • هوپا در آيين زرتشت نام درخت حقيقت است و اعتقاد بر اين است كه انسان در ابتدا در قالب هوپا خلق شده كه در زبان پهلوي هومايانا ناميده مي‌شود.

  • هوپا سعي دارد با جمع آوري مقالات فارسي فيزيک از سايتهاي مختلف علمي منبع مناسبي را جهت مطالعه و پژوهش دانشجويان، دانش‌آموزان و ديگر علاقه‌مندان علم فيزيک گرداوري نمايد.

  • هوپا وابسته به انجمن فيزيك دانشگاه هرمزگان مي‌باشد.
  • جستجو در مطالب
    ليست موضوعي
    آخرين ارسالها به تالار گفتمان
    6 روش براي كيهان سنجي

    الکترود متخلخل چ&#1740;ست؟

    بحث پ&#1740;رامون زمان و سفر در آن

    رشته ها و گرا&#1740;شات ف&#1740;ز&#1740;ک

    المپياد فيزيك

    سفر در زمان

    كنكور

    چرا ستاره ها چشمك مي زنند؟

    سياهچاله

    مي تونيد؟

    دعوت نامه gmail

    كي ميدونه كي نتايج كارسوق رو ميدن؟

    هيگز بوزون

    ستاره ي نوتروني

    شکست قانون نسبيت (عام) انيشتين؟!

    درخواست از دوستان عزيز

    الكترون و سي پي اچ

    نظريه دوبروي

    بحث جامع وفني در مورد رآكتورهاي همجوشي و پديده همجوشي هسته اي

    سياهچاله هاي ريز

    علت سردي هوا دركوهستان چيست ؟

    وبلاگ فيزيك-شيمي چه جوريه؟؟

    سرعت سينوسي

    سياه چاله

    هسته ي اتم

    آب در مريخ

    چرا وقتي هواپيما در آسمان حركت مي كند دنباله سفيدي از خود به جاي مي گذارد كه به تدريج محو مي شود؟

    ستارگان دوتايي گرفتي

    سيستم قدري

    چگونه ميتوان از روي غروب خورشيد قطر زمين را اندازه گيري كرد؟

    11 تير 84
    موضوع : نجوم
    منبع : شرق
    درباره فيزيك
    10 تير 84
    موضوع : نجوم
    منبع : شرق
    9 تير 84
    موضوع : دانشمندان
    منبع : شرق
    لينك به ما
    كد لوگوي هوپا:

    7 تير 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : شرق
    5 تير 84
    موضوع : نجوم
    منبع : parssky
    4 تير 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : ariaye
    2 تير 84
    موضوع : دانشمندان
    منبع : نابغه ها
    1 تير 84
    موضوع : نجوم
    منبع : نابغه ها
    31 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    30 خرداد 84
    موضوع : متفرقه
    منبع : ayandehnegar
    29 خرداد 84
    موضوع : متفرقه
    منبع : ayandehnegar
    28 خرداد 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : ayandehnegar
    27 خرداد 84
    موضوع : هواشناسي
    منبع : شرق
    26 خرداد 84
    موضوع : نجوم
    منبع : شرق
    25 خرداد 84
    موضوع : متفرقه
    منبع : شرق
    24 خرداد 84
    موضوع : متفرقه
    منبع : شرق
    23 خرداد 84
    موضوع : نجوم
    منبع : شرق
    22 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    21 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    20 خرداد 84
    موضوع : دانشمندان
    منبع : knowclub
    19 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    18 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : parssky
    17 خرداد 84
    موضوع : نجوم
    منبع : parssky
    16 خرداد 84
    موضوع : مكانيك
    منبع : parssky
    15 خرداد 84
    موضوع : نجوم
    منبع : parssky
    14 خرداد 84
    موضوع : الكترومغناطيس
    منبع : شرق
    13 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    12 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : roshd.ir
    11 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    10 خرداد 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : falsafeh
    9 خرداد 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : parssky
    8 خرداد 84
    موضوع : هواشناسي
    منبع : parssky
    7 خرداد 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : ghandchi
    6 خرداد 84
    موضوع : متفرقه
    منبع : شرق
    5 خرداد 84
    موضوع : نجوم
    منبع : شرق
    4 خرداد 84
    موضوع : نجوم
    منبع : شرق
    3 خرداد 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : شرق
    2 خرداد 84
    موضوع : نانوتكنولوژي
    منبع : هوپا
    1 خرداد 84
    موضوع : نجوم
    منبع : هوپا
    31 ارديبهشت 84
    موضوع : نجوم
    منبع : هوپا
    30 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : هوپا
    29 ارديبهشت 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : mehrnews
    28 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : hessam-ghahramani
    27 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    سايت انگليسي
    26 ارديبهشت 84
    موضوع : دانشمندان
    منبع : zendagi
    سايت انگليسي
    25 ارديبهشت 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : شرق
    24 ارديبهشت 84
    موضوع : نجوم
    منبع : parssky
    23 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : parssky
    22 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    21 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : mohassel
    20 ارديبهشت 84
    موضوع : متفرقه
    منبع : همشهري
    19 ارديبهشت 84
    موضوع : متفرقه
    منبع : CPH
    18 ارديبهشت 84
    موضوع : متفرقه
    منبع : knowclub
    17 ارديبهشت 84
    موضوع : الكترونيك
    منبع : s-ta-p
    16 ارديبهشت 84
    موضوع : الكترونيك
    منبع : s-ta-p
    15 ارديبهشت 84
    موضوع : الكترونيك
    منبع : s-ta-p
    14 ارديبهشت 84
    موضوع : الكترونيك
    منبع : s-ta-p
    13 ارديبهشت 84
    موضوع : الكترونيك
    منبع : s-ta-p
    12 ارديبهشت 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : شرق
    سايت انگليسي
    11 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : شرق
    10 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : شرق
    سايت فارسي
    9 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    سايت فارسي
    8 ارديبهشت 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : CPH
    7 ارديبهشت 84
    موضوع : مكانيك
    منبع : CPH
    6 ارديبهشت 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : farsnews
    5 ارديبهشت 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : farsnews
    4 ارديبهشت 84
    موضوع : دانشمندان
    منبع : آريانا نت
    3 ارديبهشت 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : شرق
    سايت فارسي
    2 ارديبهشت 84
    موضوع : نجوم
    منبع : parssky
    سايت فارسي
    1 ارديبهشت 84
    موضوع : فلسفه و متافيزيك
    منبع : شرق
    سايت فارسي
    31 فروردين 84
    موضوع : الكترونيك
    منبع : شرق
    سايت فارسي
    30 فروردين 84
    موضوع : فيزيك جديد
    منبع : شرق
    سايت فارسي
    Copyright © 2003-2005 by HUPAA, All rights reserved. www.hupaa.com

    استفاده از مطالب هوپا با ذكر عنوان منبع اصلي و نقل از هوپا مجاز مي باشد.

    Web master: Ashkan Arefi ashkan@arefi.ir
    + نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط سوقندی  | 

    + نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط سوقندی  | 

    + نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط سوقندی  |